اسطوره هاى دست یافتنى | 03. اعتماد به نفس ,

اسطوره هاى دست یافتنى

گفتگو با یك نمونه روشن اعتماد به نفس

محمود گلزاری

 

اشاره: چندین بار از نزدیك دیده بودمش؛ ولى هیچ گاه به صورت مفصّل و جدّى با هم صحبت نكرده بودیم. در چهره اش «نداشته ها» مشخّص بود؛ امّا آن گاه كه لب به سخن گشود، از «داشته ها»یى حرف زد كه من و تو نداریم و یا براى رسیدن به آنها، سال ها باید تلاش كنیم.

سال ها تلاش؟ چه عیبى دارد؟ به قول خودش: «مسیر انسان شدن، دفعى نیست. یك مسیر تكاملى و تدریجى است». من و تو هم خسته مى شویم و به نفس نفس مى افتیم؛ ولى بیا قول بدهیم كه هرگز به عقب باز نگردیم.

همه اسطوره ها، دست نایافتنى نیستند. محسن محسنى، یكى از همین اسطوره هاى دست یافتنى است؛ كوه استقامت، دریاى امید و مظهر اعتماد به نفس، با آن لحن عارفانه و تواضع دوست داشتنى اش. آنچه مى آید، داستان زندگى یكى از مردانى است كه به قلّه رسیده اند. من و تو، در این مسیر، چه خواهیم كرد؟


آقاى محسنى! در ابتداى صحبت، از روحیات خودتان قبل از رفتن به جبهه به عنوان یك نوجوان بگویید.

دوازده ساله بودم كه براى اوّلین بار، تصمیم گرفتم به جبهه بروم؛ امّا به علّت كمى سن، مرا نپذیرفتند. در سن سیزده - چهارده سالگى مراجعه كردم، باز هم گفتند: سنّ تو كم است. آن موقع، حدّاقل سنّ اعزام به جبهه، هفده سال بود. چون، از اعزام از تهران ناامید شدم، به اصفهان رفتم و نهایتاً با پافشارى، در سن پانزده سالگى به جبهه اعزام شدم. من هیچ ادّعایى نسبت به دوران نوجوانى خودم ندارم، كه بگویم فردى دانشمند، با گذشت، با خلوص و... بوده ام. یك فرد عادى بودم، مثل میلیون ها بسیجى دیگر. حتى از لحاظ ایمان و پاكى هم از آنها پایین تر بودم. وقتى قطار زندگى راه مى افتد، آنهایى كه بلیت دارند، سوار مى شوند و افرادى مثل من، با لطف خدا، بدون بلیتْ سوار مى شوند و در صراط مستقیم، حركت مى كنند. یك جمله به جوانان بگویم: من خیلى، خیلى ممنون خدا هستم؛ چون اگر مرا به سمت جبهه هدایت نكرده بود، نمى دانم امروز، كجا بودم؟


چه قدر مطالعه داشتید؟

البته خیلى اهل مطالعه بودم، تا جایى كه پشت در كتابفروشى مى ایستادم تا كتاب یا مجلّه جدیدى كه مى آید، همان لحظه آن را بخرم. به طور عجیبى علاقه مند به مطالعه بودم؛ داستان، كتاب هاى علمى - تخیّلى و تاریخى را بسیار مطالعه مى كردم.

حسّ ماجراجویى و تخیّل بسیار قوى اى داشتم و در سنّ سیزده سالگى سعى كردم داستان بنویسم. البته آن وقت، شرایط زندگى ما بسیار سخت بود و چون وضع مالى خوبى نداشتیم، گاهى به جاى خرید، به كتاب خانه مى رفتم یا ساعت ها كتابى را در كتابفروشى مطالعه مى كردم.


به عنوان یك نوجوان، با چه اندیشه و فكرى تصمیم گرفتید به جبهه بروید؟

خیلى مشكل است كه الآن درباره شرایط گذشته صحبت كنیم. گاهى بدون این كه متوجّه شویم، افكار امروزى مابر تحلیل وقایع گذشته، تأثیر مى گذارد. در هر صورت، انسان در آن سن، دائم در تلاطم است؛ یك دریاى آرام نیست. در آن زمان، بهترین و سالم ترین محیط براى جوانان، جبهه بود. روزى كه اوّلین بار لباس بسیجى پوشیدم و چپیه انداختم، احساس مرد شدن و بزرگى كردم.

حساس كردم وارد مسیرى شده ام كه افراد، به من با دیده ترحّم نگاه نمى كنند. جبهه، جاى پاكى ها و محلّ رفت و آمد فرشتگان آسمانى بود. همه چیز در جبهه بود، جز دو رنگى و فساد. اینها همه انگیزه ایجاد مى كرد.

امروز، روز جهاد با قلم و فكر و فرهنگ است و این، از جهاد با اسلحه، مشكل تر و سخت تر است.

عدّه اى معتقدند كه حضور پر شور جوانان و نوجوانان در جبهه، به خاطر حسّ كنجكاوى و ماجراجویى در آن سن است و اعتقاد و ایمان خاصّى پشتِ سر این حضور نبوده ...

یك انسان با انصاف، چنین حرفى نمى زند. اگر كسى چند روز به جبهه آمده باشد، مى داند كه جبهه، جاى كنجكاوى و ماجراجویى نبود. اگر امروز فرصتى ایجاد شود، با همین وضعیت، به جبهه مى روم؛ چون در آن جا زیبایى هایى وجود دارد كه انسان را جذب مى كند. شاید عدّه اى در ابتدا براى ماجراجویى مى رفتند؛ امّا همه این گونه نبودند.

بالا بردن سطح آگاهى و هوشیارى، از مهم ترین نیازهاى جوانان امروز است.


دلیلى هم دارید؟

بله! اوّل، این كه دشمنى به كشور ما حمله كرده بود كه پشت سرش تمام ابرقدرت هاى جهان بودند. در این وضعیت، حضور در جبهه، وظیفه اسلامى، شرعى و ملّى ما بود. این كار، فى نفسه، كار عاقلانه اى است. دوم، این كه دشمن نیامده بود فقط خاك ما را بگیرد. او آمده بود ایمان ما را هم از ما بگیرد. سوم، این كه ما انقلاب كرده ایم و مى دانستیم تمام این حرف ها به خاطر انقلاب است، وگرنه قبل از انقلاب هم شرایط برایشان فراهم بود. چرا آن موقع، حمله نكردند؟ چهارم، این كه ما خودمان را پشتِ سر امام زمان(عج) مى دیدیم و در جلوى خود، كسى را مى دیدیم كه بوى امام زمان(عج) و على علیه السّلام و فاطمه زهرا علیها السّلام را مى داد. چه لذّتى از این شیرین تر كه پشت سر فرزند زهرا حركت كنیم. حال بگویید یك جوان، چه جایى بهتر از جبهه پیدا مى كند؟ خدا از او راضى؛ امام زمان و ائمه اطهار از او راضى؛ امام خمینى از او راضى؛ و تمام مردم هم از او راضى. آن جوان هایى كه به جبهه نرفتند، قضیّه را نفهمیدند، نه این كه نخواستند. همه چیز، در جبهه جمع بود؛ پاكى و صفا، عشق و وفا، و
همراهان و دوستان واقعى، به همراه اشك ها و لبخندها و.... ما براى بازى و تفریح نرفتیم و خدا را شكر كه مى توانیم صدها سال دیگر هم به آن افتخار كنیم.


آقاى محسنى! مى خواهم صادقانه پاسخ بگویید: اوّلین فكرى كه پس از لحظه مجروحیت به ذهنتان آمد، چه بود؟

این سؤال را نپرسید، بهتر است. بعضى وقت ها جوابْ قلبى است، نه علمى... و شاید خواننده را راضى نكند. ناراحت نشدم و خوشحالم از این كه بدون هیچ فشارى، این قضیه را تحمّل كردم. اگر با روى باز برخورد كردم، اگر خندیدم، فقط لطف خدا بود. این نبود كه محسنى آدم قوى اى باشد. من این طور نبودم. قبل از مجروح شدن، اگر سوزن به دستم مى رفت، گریه مى كردم؛ امّا از دست دادن دو چشم و دو دست، پارگى پرده گوش ها و مشكلاتى كه براى پایم به وجود آمد، بر روح من، فشار نیاورد. همه لطف خدا بود. خیلى ها به من مى گویند كه «پشیمان نیستى؟». مى گویم چیزى از ناراحتى در چهره من مى بینید؟ پاسخ همه، منفى است. خدا را شكر كه مُهر بندگى خود را بر من زده است.

اگر جوانى سؤال كرد، نباید نگران آینده او بود. مشكل، این جاست كه برخى جوانان ما كمتر فكر مى كنند و دچار یك نوع تنبلى ذهنى شده اند.


دیدگاه امروز شما چیست؟

البته دیدگاهى كه دیروز داشتم، الآن ندارم. به نظر خودم، هر روز، یك سیر تكاملى را طى كرده ام و این دیدگاه، روز به روز، رشد كرده است. من مسیر انسان شدن را دفعى نمى دانم؛ یك مسیر تكاملى و تدریجى است.

نباید به خاطر یك مشكل، از زندگى ناامید شد؛ چون حكمت خدا اجازه نمى دهد كه موجودى بیهوده باشد.

 فقط این را مى دانم كه اگر امروز قرار بود به جبهه بروم، خیلى بهتر از آن استفاده مى كردم. احساس مى كنم گاهى لغزیده ام و گاهى خسته شده ام؛ امّا مهم این است كه هیچ وقت به عقب برنگشته ام. وقتى از كوه بالا مى روى، خسته مى شوى، نفس نفس مى زنى و گاهى مى ایستى؛ امّا مهم این است كه بازنگردى. چه قدر انسان اُفت و خیز دارد، مهم نیست. مهم، حركت به سوى كمال است.


دیدگاه شما درباره جانبازى چیست؟

من مجروح شدن را بالاتر از شهادت مى دانم. بسیارى احساس مى كنند شهادت، نقطه اوج است و بالاترین رشد و تكاملِ یك انسان. امّا كسى كه در راه خدا عضوى را مى دهد، یك بار شهادت را مى چشد و همه عمر، از عضو از دست داده، پیروى مى كند و زندگى را با صدها مشكل به پیش مى برد و این سختى ها انسان را به اوج مى رساند. مقام جانباز، وقتى از شهدا بالاتر مى رود كه با صبر و ایمان، همراه باشد. ممكن است فكر كنید محسنى از خودش تعریف مى كند؛ امّا نه، چون
خودم را هیچ وقت یك جانباز ندانسته ام. مقام جانبازان، بسیار بالاتر از این حرف هاست و چون لایق جانبازى نبوده ام، خوب مى فهمم یك جانباز كیست.


بعد از مجروح شدن، چه كردید؟ شما در آن زمان، یك جوان كم سن و سال بودید.

واقعیتْ این است كه تا یك سال بعد از حادثه، دائم در بیمارستان بودم؛ امّا از اوایل سال 64، مرتّب این سؤال برایم پیش مى آمد كه: در آینده، چه كار خواهم كرد؟ آدمى كه دست ندارد، چشم ندارد، گوش ها و پاهایش مشكل دارند و تازه، جوانى هفده ساله است؟ روزهاى بسیار سختى بر من گذشت و سخت تر، این كه هیچ كس نمى توانست به من كمك كند. واقعاً خودم بودم و خودم، در یك دنیاى تاریك و مبهمْ رها شده، و آن وقت ها بسیار فكر مى كردم و این سؤال در ذهن من جا گرفت كه اگر واقعاً به درد كارى نمى خورى، چرا خدا تو را زنده نگه داشت؟ مگر حكمت خدا اجازه مى دهد موجودى بیهوده باشد؟ پس اگر زنده مانده ام، وظایف و توانایى هایى دارم كه باید انجام بدهم. از این به بعد، به داشته ها فكر كردم. آن چیزى كه براى جوان ها مهمْ جلوه مى كند، این است كه به خاطر یك مشكل، از زندگى ناامید نشوند. عدّه اى از فقر در رنج اند؛ عدّه اى از چهره خود ناراضى اند؛ برخى نیز در تحصیلات، مشكل دارند و بعد، دچار پوچى مى شوند. وقتى به سمت ناامیدى مى روى، باید به چیزهایى كه دارى فكر كنى؛ نداشته ها را كه مى دانى. من دیدم گوش دارم، زبان دارم، ذهن سالم دارم و بسیارى از توانایى هاى دیگر. پس به این نتیجه رسیدم كه بهترین و با ارزش ترین چیزها را دارم.

من سیرِ انسان شدن را دفعى نمى دانم؛ یك مسیر تكاملى و تدریجى است.


تصمیم بعدى شما پس از پشتِ سر گذاشتن این دوران، چه بود؟

تصمیم گرفتم مبارزه خود را ادامه دهم. به خود گفتم تا دیروز، جهاد من، مبارزه با سلاح بود. امروز، جهادِ من، با قلم و فكر و فرهنگ است و این جهاد، از جهاد قبلى مهم تر و مشكل تر است. زمانى كه به جبهه رفتم، كلاس سوم راهنمایى بودم. بعد از مجروح شدن هم نتوانستم درس بخوانم؛ امّا از مهر 64، شروع به خواندن كتاب هاى اوّل دبیرستان كردم. البته برخى به من ایراد مى گرفتند كه چرا خودت را خسته مى كنى، بعضى هم به حرفشان رنگ و لعاب مذهبى مى دادند كه: «شما به جبهه رفته اى و دِینت را ادا كرده اى. باید استراحت كنى و ما به جبهه برویم». این حرف ها آدم را قلقلك مى دهد. بله، مُرده هاى بهشتِ زهرا هیچ دِینى ندارند؛ امّا كسانى كه هنوز قلبشان مى تپد، وظیفه دارند. انسانْ اگر زنده است، باید كارى انجام دهد؛ وگرنه، هیچ فرقى با مرده ندارد.


براى ادامه تحصیلات، چه تصمیمى گرفتید؟

تصمیم گرفتم به صورت جهشى درس بخوانم. این قضیه باعث شد كه بر من بیشتر خُرده بگیرند. نهایتاً چهار سال دبیرستان را در عرض یك سال و چند ماه تمام كردم. بعد در كنكور دانشگاه شركت كردم و در رشته هاى حقوق دانشگاه تهران و فلسفه دانشگاه امام صادق علیه السّلام قبول شدم. به دانشگاه امام صادق علیه السّلام رفتم و الآن، مدّتى است كه تحصیلات من به پایان رسیده. فوق لیسانس فلسفه اسلامى دارم و اگر فرصتى پیش بیاید، مى خواهم در دانشگاه، تدریس كنم.

امروزه، وقتى جانبازى به دانشگاه ها یا مجامع علمى راه پیدا مى كند، خیلى ها فكر مى كنند كه رشد تحصیلى او، نه با ملاك علم، بلكه با معیارهاى دیگرى (مثل: حق، ارزش، افتخارات و...) صورت گرفته است. مثلاً ممكن است كسى بگوید اگر واقعاً علمْ ملاك بود، شما نمى توانستید چهار سال دبیرستان را در یك سال بخوانید و بعد، وارد دانشگاه شوید. پاسخ شما چیست؟

وقتى از كوه بالا مى روى، خسته مى شوى، نَفَس نَفَس مى زنى و گاهى مى ایستى؛ امّا مهم این است كه باز نگردى. چه قدر انسان افت و خیز دارد، مهم نیست. مهم، حركت به سوى كمال است.

من در مورد شخص خودم مى توانم بگویم كه این طور نبود. من یك سال با خودم فكر مى كردم كه حالا با این وضعیّت و با این حد از مجروحیت، اصلاً مى توانم به زندگى عادى برگردم یا نه و آیا وجود من اصلاً مفید است یا نه. بعد كه تصمیم گرفتم زندگى كنم و مفید باشم، حقیقتاً با مشكلات، مبارزه كردم. با اراده قوى شروع به درس خواندن كردم. تصمیم خودم را گرفته بودم و یقین داشتم كه مى توانم. نتیجتاً در یادگیرى و آموختن، واقعاً موفّق شدم و ارفاق هاى علمى، در موفقیت من، نقشى نداشت. اصولاً آن زمان، كسى تجربه برخورد با چنین مجروحى را نداشت؛ امّا من سعى كردم كه خسته و ناامید نشوم، بلكه موفقیت من در تحصیل، به جانبازان دیگر هم انگیزه بدهد.

 

یعنى از فرصت هاى اختصاصى و ارفاق هاى ویژه (به قول امروزى ها: رانْت)، استفاده نكرده اید.

نه! با این ارفاق ها مگر چه قدر مى شود ادامه داد؟! در مسیر طولانى تحصیل، در امتحانات، بحث ها و گفتگوها، تحقیق ها، فعالیت هاى دانشجویى، پایان نامه تحصیلى و... همه موفقیت ها كه نمى توانند با رانْت ها به دست بیایند، آن هم در یك دانشگاه غیر دولتى كه به سختگیرى علمى شناخته شده و حتى آن سهمیه هاى قانونىِ دانشگاه هاى دولتى را هم ندارد. به علاوه، كارنامه هاى من هست و همكلاسى هاى من هستند كه با آنها در یك كلاس نشسته ام. این جا و آن جا كلاس هایى را اداره كرده ام و حالا عدّه زیادى مى توانند به شما جواب بدهند كه آیا من واقعاً درس خوانده ام یا نه. من به توانایى هاى خودم واقفم و به تحقیق و تحصیل، ادامه مى دهم و تصمیم دارم ـ إن شاء الله ـ در یكى از مراكز یا مؤسسات آموزش عالى به تدریس بپردازم.

امروز چه چیزى مورد نیاز جوان هاى جامعه است؟

آگاهى! من احساس مى كنم آن چیزى كه امروز مورد نیاز جوانان است، بالا بردن سطح آگاهى و هوشیارى آنان است. ما دچار یك تنبلى ذهنى شده ایم. مشكل برخى جوانان ما این است كه كمتر فكر مى كنند. اگر جوانى سؤال مى كند، نباید نگران آینده او باشیم؛ چون فكر مى كند. خداوند در قرآن مى فرماید: «آیا وسعت دید كسى كه به صورت، به زمین خورده و در آن حال، جلوى روى خودش را نگاه مى كند، به اندازه كسى است كه سرپا ایستاده و به دور دست ها مى نگرد؟» [سوره ملك، آیه 22]. اگر جوان ما آگاه باشد، دچار انحراف نمى شود؛ چون معتقدیم یك رسول و اهل بیتى وجود دارند. امّا یك پیامبر هم در درون داریم كه عقل و وجدانِ ماست و او مى تواند رفتار ما را تنظیم كند.


در پایان، اگر صحبت خاصّى دارید، بفرمایید.

هر انسانى براى حركت درست در مسیر زندگى، نیاز به یك چراغ، اسوه یا الگو دارد. جامعه ما امروز، یك چراغ نورانى دارد و آن، امام عزیزمان است؛ كسى كه زندگى اش مى تواند بهترین مسیر را به ما نشان دهد. اگر به او اقتدا كنیم نگران گمراهى و شكست، نباید باشیم.

***

صداى اذان كه بلند شد، به نماز ایستاد. نماز مغرب را پشت سرِ او خواندم. بعد از نماز گفت: «فلانى! نمى توانى به من اقتدا كنى». فكر كردم تعارف مى كند؛ امّا ادامه داد: «امام جماعت، باید كفِ دست داشته باشد. خدا مى دانسته ما چه كاره ایم، آن را از ما گرفته است» و بعد، شروع به خواندن قرآن كرد: «عمّ یتسائلون؟ عن النبأ العظیم...».

 

پیش شمارۀ 3 / با موضوع «اعتماد به نفس» / تابستان 79


ارسال شده توسط: شادیبا
نوشته های پیشین


صفحات: 1 2 3
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic