مرگ، زیر پوست زندگی، جاری است! | 43. مــرگ ,

 

مرگ، زیر پوست زندگی، جاری است!

گفتگو با کارشناس: دکتر غلامحسین معتمدی

به کوشش: حمید عابدی

 

 [غلامحسین معتمدی، متولّد 1335 تهران و دارای مدرک دکتری پزشکی و دکتری تخصّصی روان‌پزشکی از دانشگاه تهران است. وی سابقۀ فعّالیت طولانی در بنیاد شهید دارد و در حال حاضر نیز به عنوان روان‌پزشک در بیمارستان «خاتم الأنبیاء»، مشغول به فعّالیت است. از تألیفات اوست: «انسان و مرگ»، «روان‌شناسی مدیر موفّق» (ترجمه)، «موسیقی و ذهن» (ترجمه). او همچنین به مدّت ده سال، مدیر مسئول و صاحب امتیاز مجلّۀ «زمان» بود.]

 

ـ آیا نوع نگرش انسان‌ها به مرگ و جهان پس از مرگ، می‌تواند بر شیوۀ زندگی آنها تأثیر داشته باشد؟

بله، قطعاً نوع نگرش انسان‌ها به مرگ در شیوۀ زندگی‌شان تأثیر دارد. ما در روان‌شناسی و روان‌پزشکی، پنج ساحَت یا بُعد را برای انسان‌ها قائل هستیم (بُعد فیزیکی، عاطفی یا احساسی، شناختی، اجتماعی و بعد معنوی) که انسان‌ها معمولاً در این پنج ساحت، زندگی و برنامه‌ریزی می‌کنند و معمولاً هدف‌هایشان را بر اساس آنها مشخّص می‌کنند و حرکتشان در زندگی، بر مبنای این پنج ساحت است. مثلاً اگر به بُعد فیزیکی توجّه کنید، می‌بینید که در جوامع انسانی، چه قدر در مورد بهداشت و سلامت و سبک درست زندگی (از لحاظ فیزیکی) بحث می‌شود، و به طور طبیعی هم تمام آدم‌ها دنبال یک سبک زندگی سالم هستند، مثلاً دنبال این هستند که تغذیه و خواب و بیداری‌شان درست باشد و... . این ملاحظات، علاوه بر این که متوجّه کیفیت بهتر در زندگی است، حتماً متوجّه به تعویق انداختن مرگ و به دست آوردن عمر طولانی‌تر هم هست.

همین طور در بُعد اجتماعی و معنوی هم طبعاً وقتی ما بحث نگرش را مطرح می‌کنیم، این نگرش، متوجّه تفکّر و نوع احساس‌هایی است که افراد، تجربه می‌کنند و همین طور رفتارهایی که از خودشان بروز می‌دهند. بنا بر این، رفتارهای انسان‌ها در بعد اجتماعی هم توسّط یک سیستم فکری، پوشش داده می‌شود که این سیستم فکری، ممکن است در باورهای دینی مختلف، برای هر آدمی، یک مشخّصات و تعاریف منحصر به فردی را در مورد مرگ و مردن و جهان پس از مرگ، تعریف بکند و به همین دلیل است که می‌گوییم رفتارهای افراد در بعد اجتماعی، متأثّر از این نگرش است.

در بُعد معنوی هم که کاملاً مشخّص است. به هر حال، هر کسی برای خودش یک فلسفۀ زندگی‌ای دارد که آن فلسفۀ زندگی، یا در چهارچوب یک اعتقاد مشخّصی مثل دین، و یا یک فلسفۀ مشخّص‌تری به صورت یک سیستم (مکتب فکری) گنجانده می‌شود، در آن جا هم حتماً نگاهی که آن دین یا آن فلسفه به مرگ دارد، در قالب یک نگرش، تأثیر خودش را می‌گذارد.

در این جا لازم می‌بینم به این نکته هم اشاره کنم که ما معمولاً وقتی در مورد مرگ، بحث‌های فلسفی می‌کنیم، خیلی وقت‌ها بحث‌هایمان، جنبۀ ماورایی به خود می‌گیرند و گاهی اوقات، زندگی روزمره تحقیر می‌شود. در حالی که این پنج بُعد، به هیچ وجه، ماورایی نیستند؛ بلکه در یک بستری از زندگی روزمره قرار گرفته‌اند؛ زندگی روزمره‌ای که گاهی وقت‌ها به آن توجّه نمی‌شود، حال آن که در همین زندگی روزمره است که همۀ آدم‌ها دائماً در زیر پوسته زندگی، به نوعی با مرگ، در ارتباط هستند. حالا این ارتباط یا می‌تواند به صورت مرگ اطرافیان باشد و یا به صورت مرگ‌های جزئی‌ای که ممکن است شکل مرگ بیولوژیک (زیستی) نداشته باشند، مانند فقدان‌هایی که به صورت نمادین، مرگ را نمایندگی می‌کنند و در زندگی، صورتی از مرگ را به خود می‌گیرند. اینها همه باعث می‌شوند که انسان، نسبت به مرگ، یک تجدید نظری بکند.

نکتۀ دیگر، این که این همراهی با مرگ، این طور نیست که فقط در مراحل خاصی از زندگی اتّفاق بیفتد، بلکه در تمام طول زندگی، با انسان‌ها همراه است. مثلاً نمی‌توانیم بگوییم که حتّی یک بچّۀ خیلی کوچک، اصلاً در مورد مرگ، هیچ چیزی نمی‌فهمند، بلکه او هم به نوعی با مرگ، رابطه دارد و یکسری تماس‌های اوّلیه را با مرگ برقرار می‌کند. وقتی بچّه‌ای در خانه یکسری عکس‌هایی را می‌بیند که آدم‌های آنها نیستند، این سؤال برایش مطرح می‌شود که اینها چه کسانی هستند و به او گفته می‌شود که اینها پدربزرگ یا مادربزرگ هستند که از دنیا رفته‌اند و یا در بازی‌هایی (مانند قایم‌باشک بازی) که می‌کند هم به نوعی نیستی و هستی وجود دارد و یا برای بچّه، حضور و غیبت مادرش هم به صورت نمادین، یک جور نیستی و هستی را نشان می‌دهد. بنا بر این، انسان‌ها از همان سنین، یک مواجهه‌ای با مرگ دارند و به تناسب آن، در ذهنشان یک چیزهایی شکل می‌گیرد، حالا هر چه قدر سن، بالاتر می‌رود و افراد به دوره‌های نوجوانی، جوانی، میان‌سالی، سالمندی و... نزدیک‌تر می‌شوند، این نگرش‌ها هم تغییر پیدا می‌کنند؛ چرا که اینها، نگرش‌های ایستایی نیستند، بلکه مربوط به تجربۀ شخصی از زندگی هستند.

مضافاً، ما وقتی وارد قلمرو رفتارها هم می‌شویم، بحث رفتارهای سازنده و رفتارهای مخرّب، مطرح است که آنها هم در قالب همین زندگی جاری انسان‌ها قرار می‌گیرند. به هر حال، بخشی از رفتارها، خود ویرانگرند و یک جور خودکشی مُزمن هستند، مثلاً کسی که علی‌رغم هشدارهایی که جامعه و پزشکان می‌دهند، باز هم سیگار می‌کشد، این فرد دارد یک خودکشی تدریجی را پیاده می‌کند. خب معلوم است نگرشی که این فرد نسبت به مرگ دارد، نگرش صحیحی نیست؛ بلکه نگرشی است که دستخوش تحریف است و بر مبنای درستی صورت نگرفته است و در عین حال، خیلی هم فردی و این دنیایی است.

بنا بر این، با این مقدّمه، آن چیزی که می‌خواهم بگویم، این است که بله، تجربیات انسان‌ها، در هر دو سطح، یعنی چه در چارچوب قواعد ایدئولوژیک یا فکری یا مذهبی یا فلسفی‌ای که دارند و چه در قالب آن چیزی که به صورت تجربۀ زندگی زیستی و روزمرّه برایشان اتّفاق می‌افتد، حتماً در نوع نگرششان نسبت به مرگ، مؤثّر است و هر کدام از اینها بر یکدیگر هم تأثیر دارند. بخصوص اگر ما وارد بحث‌های دیگری بشویم، می‌فهمیم که چه قدر این مرگ و زندگی، به هم وابسته‌اند و اصلاً دو تا هستی جداگانه نیستند؛ بلکه در کنار هم هستند و مرگ در زیر پوستۀ زندگی، وجود و حضور دارد و یک چیزی نیست که بخواهیم جدایش بکنیم و حضورش هم حضوری نیست که در یک نقطۀ خاص زمانی اتّفاق بیفتد، بلکه آن جا در آن لحظۀ خاص، حضورش خیلی آشنا و ملموس می‌شود؛ ولی جاهای دیگر هم دائماً هست و ما دائم داریم با مرگ، زندگی می‌کنیم.

 

ـ همان طور که فرمودید، تجربیات ذهنی و عملی انسان‌ها، هر کدام در جای خود، می‌توانند نگرش‌هایی را نسبت به مرگ در آنها ایجاد ‌کنند. حالا سؤال من این است که به نظر شما بهترین و سازنده‌ترین نگرش نسبت به مرگ، چیست؟ این که نسبت به مرگ، حسّ خوش‌بینی داشته باشیم، یا نسبت به آن بدبین باشیم، یا این که نسبت به دنیای پس از مرگ، امید داشته باشیم یا نه و...؟

به نظر من (حالا نظر من که می‌گویم، بخشی از آن، ممکن است نظریات شخصی من باشد و یا دریافت‌هایم از مکاتب فلسفی یا اعتقادی و... باشد) و با توجّه به آن چیزی که از اصول و آموزه‌های مرگ‌شناسی (به عنوان یک رشتۀ علمی‌ ـ تجربی که در تماس نزدیک با کسانی است که با مرگ، روبه‌رو می‌شوند) استخراج می‌شود، فلسفه‌ها یا باورهایی که این دو اصل کلّی‌ای ـ‌که عرض خواهم کردـ در آنها گنجانده شده باشد، نگرش‌ها و دیدگاه‌های سازگارانه‌تر، تکاملی‌تر و مثبت‌تری نسبت به مرگ، محسوب می‌شوند و می‌توانند باعث رشد فردی یا تکامل اجتماعی افراد و جوامع هم بشوند. یکی از این اصول، همان بود که به طور مختصر در جواب سؤال اوّل به آن اشاره کردم که همان هم‌نوایی و همزیستی مرگ و زندگی است. یعنی فلسفه‌هایی که مرگ را در مقابل زندگی قرار نمی‌دهند و اگر هم به صورت تقابل و تضاد می‌بینند، به صورت تقابل و تضادی است که نهایتاً به یک همگرایی‌ای ختم می‌شود که به نفع زندگی است. بر این اساس، مرگ و زندگی، آن قدر به هم نزدیک‌اند که مثل دو روی یک سکّه هستند و یا مثل شب و روز و حتّی می‌خواهم بگویم بیشتر از شب و روز، در هم آمیخته‌اند و به هر حال، اوزان هم‌نوای یک ترانه محسوب می‌شوند. پس این همزیستی مرگ و زندگی، حالا چه در فلسفه‌ها، چه در مذاهب و چه در اتخاذ نگرش‌های فردی، یک اصل اساسی است که به شکل‌گیری یک نگرش مثبت و سازنده‌ نسبت به مرگ، کمک می‌کند و این که مرگ را به یک جنبه یا قلمرو غیبی نرانیم و حضورش را در زندگی حس کنیم، می‌تواند، نگرشی بسیار سازنده باشد.

 

ـ آیا ممکن است برای این نگرشی که می‌فرمایید مرگ را به صورت همزیستی با زندگی مطرح می‌کند، و نگرشی که مرگ و زندگی را در مقابل هم قرار می‌دهد، مثالی هم بیاورید؟

بله، خیلی از ادیان، بخصوص همین دین خودمان، اسلام، همین طور هستند و مرگ و زندگی را از هم جدا نمی‌کنند و یا فرض بفرمایید که خیلی از فلسفه‌ها، مانند همان خوش‌بینی و امیدی که شما هم به آن اشاره کردید، چنین دیدگاهی را مطرح می‌کنند. البته نگرش خوش‌بینی در مورد مرگ هم خودش دو شکل دارد. اگر این نگرش خوش‌بینی، با انکار مرگ صورت بگیرد و به صورت خوشباشی یا لذّتجویی صِرف باشد، منفی است؛ امّا اگر به معنای پذیرش مرگ باشد، مثبت و سازنده می‌شود. مثلاً دیدگاهی که مولوی در «مثنوی معنوی» از مرگ به ما ارائه می‌کند، به همین شکل است که علاوه بر پذیرش مرگ، از آن، استقبال هم می‌کند و نمونه‌های خیلی زیاد دیگری که مخصوصاً در بین عرفا مطرح بوده، از این نوع نگرش، سرچشمه گرفته‌اند.

در مورد نگرش‌هایی که مرگ و زندگی را در مقابل هم قرار می‌دهند هم نمونه‌هایی وجود دارد، مثلاً خیلی از فلسفه‌های بدبینانه، مثل فلسفۀ شوپنهاور، که دیگر آن قدر به بدبینی می‌گراید که نه تنها مرگ را در مقابل زندگی، و عدم را در مقابل هستی قرار می‌دهد، بلکه حتّی ممکن است زندگی را هم در مقابل زندگی قرار دهد، یعنی می‌گوید زندگی یک نبردی است در مقابل زندگی، که نهایتاً به مرگ می‌انجامد؛ یعنی مرگ را نهایتاً در جایی قرار می‌دهد که انگار خاتمۀ تمام چیزهاست.

 


ادامه مطلب
ارسال شده توسط: شادیبا
نوشته های پیشین


صفحات: 1 2 3 4
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو