درس‌های زندگی | 37. قرآن و زندگی ,

درس‌های زندگی

درس‌های زندگی

به کوشش: مهدی باقری بروجردی

کتاب بیداری

دکتر علی شریعتی می‌گوید: «ژنرال سوستل با پسرش در جنگ‌های تِلِمسان [الجزایر] به شکار عرب می‌رفت تا بچّه‌اش تیراندازی و شکار بیاموزد. مؤمنان در همین ایّامِ سیاه و اوضاع مذلّت‌بار، مشغول نذر و دعا بودند تا به آزادی خود از آتش دوزخ برسند و پس از مردن، رستگار شوند؛ امّا همین که قرآن از تاقچۀ تقدّس، به مسند تعلیم و تفکّر بازگشت، به آنان آموخت که راه رستگاری در آخرت، رستگاری در دنیاست. این است که ژنرال سوستل فرانسوی ـ که گرگ وحشی استعمار فرانسه در شمال افریقا بود ـ گفت: قرآن، یک کتاب مذهبی نیست؛ کتابی ضدّمذهبی است. اعراب را به جنگ و پیروزی، انتقام، سرکشی، جهانگیری و غنیمتگیری می‌خوانَد و هیچ کتابی به اندازۀ قرآن در میان توده‌ها، تحریک‌آمیز و شورش‌برانگیز نیست.

گلادستون ـ نخست‌وزیر یهودی مسلکی که استعمال انگلیس را جان داد ـ در مجلس انگلیس، قرآن را به خشم، روی تریبون کوفت و گفت: تا این کتاب در میان مسلمانان باشد، امنیت و اطاعت سرزمین‌های مسلمان‌نشین، در برابر استعمار انگلیس، محال است».

دکتر شریعتی در ادامه می‌افزاید: «اینان بهتر از هر کسی حس می‌کنند که چگونه قرآن ـ اگر خوانده شود ـ، بیداری و حرکت و عزّت می‌آفریند و نیروی ایمان را تبدیل به قدرت و عصیان علیه ظلم و ذلّت و جهل می‌کند».

حکایت‌هایی از زندگی شریعتی، شعبانعلی لامعی، ص129.

سورپریز، برای شب‌بیداران!

در حالات مرحوم شیخ جعفر کاشف الغطا (از علمای بزرگ نجف در قرن سیزدهم هجری) آمده است: در یکی از شب‌ها که برای تهجّد برخاست، فرزند جوانش را از خواب، بیدار کرد و فرمود: «برخیز به حرم مطهّر مشرّف شویم و آن جا نماز بخوانیم». فرزند جوان که برخاستن از خواب در آن ساعت شب برایش دشوار بود، عذر خواست و گفت: «من فعلاً مهیّا نیستم، شما منتظر من نباشید؛ بعداً مشرّف می‌شوم». آقا فرمود: «نه! من این جا ایستاده‌ام. برخیز و مهیّا شو تا با هم برویم».

آقازاده به ناچار از جا برخاست و وضو ساخت و با هم به راه افتادند.

کنار در صحن مطهر که رسیدند، مرد فقیری را دیدند که نشسته و دست نیاز به طرف مردم، دراز کرده است. آن عالم بزرگوار ایستاد و به فرزندش فرمود: «این شخص در این وقت شب، برای چه این جا نشسته است؟». فرزند گفت: «برای تکدّی از مردم». فرمود: «چه مقدار ممکن است از رهگذران، نصیب او گردد؟». فرزند گفت: «احتمالاً یک قَران!». مرحوم کاشف الغطا فرمود: «فرزندم! درست فکر کن و ببین این آدم، برای مبلغ بسیار اندک و کم‌ارزش دنیا (و آن هم محتمل)، در این وقت شب، از خواب و آسایش خود دست برداشته و در این گوشه نشسته و دست تذلّل به سوی مردم، دراز کرده است! آیا تو به اندازۀ این شخص، به وعده‌های خدا دربارۀ شب‌خیزان و متهجّدان، اعتماد نداری که فرموده است: فَلا تَعلمُ نَفسٌ ما اُخفیَ لَهُم مِن قُرَّةِ اَعیُن [؛ یعنی: هیچ کس نمی‌داند که خداوند برای شب‌بیداران، چه چشم‌روشنی‌هایی پنهان داشته است (سورۀ سجده، آیۀ 17)]».

گفته‌اند که آن فرزند جوان، از شنیدن این گفتار پدرِ زنده‌دل، چنان تکان خورد و تنبّه یافت که تا آخر عمر، از شرف سعادت بیداری آخر شب، برخوردار بود و نماز شبش ترک نشد.

رازهای بهلول، حسین محمّدی گل‌تپه، قم: مؤسسۀ فرهنگی سماء، 1386، ص60.

پاسداشت کلام خدا

از یکی از علما نقل شده است که می‌گفت: با عدّه‌ای برای حجّ به مکّه مشرّف شدیم. در مدینه، یک نفر از ما درگذشت. پس از دفن وی، مجلس ترحیمی تشکیل دادیم و یکی از قاریان اهل سنّت را برای خواندن قرآن، به مجلس دعوت کردیم. قاری آمد و نشست؛ امّا قرآن نمی‌خواند. به او گفتیم بخوان. گفت: «شما مشغول حرف زدن هستید و تا ساکت نشوید، قرآن نمی‌خوانم».

همه ساکت شدیم. دوباره گفت: «طرز نشستن شما متناسب با مجلس قرآن نیست». همه دوزانو نشستیم که دوباره گفت: «هنوز مجلس برای قرائت قرآن مهیّا نیست؛ زیرا در دست بعضی‌ چای و سیگار مشاهده می‌شود». چای و سیگار را که کنار گذاشتیم، قاری، آیه‌ای از قرآن را تلاوت کرد و مجلس را ترک کرد. آیه‌ای که تلاوت کرد، این بود: «و اذا قُریء القُرآن فَاستمعوا لَه و اَنصتوا؛ هنگامی که قرآن خوانده می‌شود، بدان گوش فرا دهید و ساکت باشید» (سورۀ اعراف، آیۀ 204).

سیمای فرزانگان، رضا مختاری، قم: بوستان کتاب، ص279.

خاطرۀ مکتب

علّامه حسن‌زادۀ آملی، از دوران کودکی خود، زمانی که در مکتب، قرآن آموخته است، خاطرۀ شیرینی دارد. ایشان می‌گوید: روزی یکی از ملّاباجی‌ها، مطلبی را به ما یاد داد. من با یک وجد و نشاط خاصّی به خانه آمدم و از بزرگان خانه پرسیدم: شما می‌توانید بگویید یک شتر در میان دو خدا یعنی چه؟ آنها جوابی نداشتند. بعد من برایشان توضیح دادم که در آیۀ: «فقال لهم رسولُ الله ناقَةَ الله و سُقیاها»، ناقه به معنای «شتر» است که بین دو «الله» قرار گرفته است. آنها خیلی احساس شگفتی کردند و گفتند: از کجا می‌دانی؟ گفتم: ملّاباجی به ما یاد داده است!

نجم الدّین، محسن برزگر، قم: سلسبیل، ص27.

همدم تنهایی

علّامه محمّد اقبال لاهوری، زمانی که در زادگاهش شهر سیالکوت، درس می‌خواند، هر روز، هنگام صبح، قرآن تلاوت می‌کرد. پدر او وقتی از انجام دادن وظایف روزمرّه، فارغ می‌شد، می‌آمد و اقبال را می‌دید. یک روز صبح زود، نزد او آمد و گفت: «وقتی فرصت یافتم، به تو یک راز را خواهم گفت». سرانجام پس از مدّتی، به اصرار اقبال، آن راز را آشکار کرد. او با مهربانی گفت: «پسرم! آن رازی که می‌خواستم عیان کنم، این بود که وقتی قرآن تلاوت می‌کنی، فکر تو این باشد که قرآن بر تو نازل شده است و اکنون الله با تو هم‌کلام است».

اقبال در اشعارش به این واقعه، اشاره کرده است. ترجمۀ شعر اُردوی او چنین است: «تا وقتی که قرآن بر وجدان تو نازل نشود، نه [فخر الدّین] رازی می‌تواند مشکل تو را حل کند و نه [زَمَخشَری،] صاحب تفسیر کشّاف».

اقبال در نامۀ مورّخ دوم مارس 1917م، می‌نویسد: «در محیط شلوغ و پر از ازدحام لاهور به سر می‌برم؛ امّا در حقیقت، تنها هستم. هر وقت از کارهای ضروری فراغت پیدا می‌کنم، به تلاوت قرآن می‌پردازم و در عالم خیال، اوضاع صدر اسلام را در نظر، مجسّم می‌کنم. با خودم می‌اندیشم که وقتی خیال آن عصر، این قدر شیرین و روح‌افزاست، پس خود آن دوره چه قدر خوب بوده است!».

اقبال در 1937م، در لاهور در گذشت.

در مدرسۀ اقبال لاهوری، محمود حکیمی، تهران: قلم، 1380، ص60.

کتاب همبستگی و همزیستی

مرحوم علّامه محمّدتقی جعفری می‌گوید: در سوئیس، سراُسقف محترم، آقای کن دلفی، در سفارت‌خانه به دیدن من آمد. در ضمن گفتگویی به من گفت: «بعضی از بزرگان مسیحیت، در جلسات خصوصی به ما می‌گویند مسلمانان، آن قدر هم که می‌گویند با ما روراست نیستند و ظاهراً اظهار دوستی می‌کنند نه باطناً». به ایشان گفتم: اظهارات مسلمانان دربارۀ هماهنگی و همزیستی دینی، ممکن نیست که خلاف واقع باشد؛ زیرا این اظهارات، مأخوذ از کتاب آسمانی ما قرآن است که خداوند به پیامبر خود فرموده: «بگو: ای اهل کتاب! بیایید به سوی یک کلمه که مشترک بین ما و شماست و آن این است که جز خدای یگانه را پرستش نکنیم و به او شرک نورزیم و بعضی از ما بعضی دیگر را خدایان خود قرار ندهند. پس اگر آنان از این دعوت، روی‌گردان شدند، بگو: شاهد باشید که ما مسلمان هستیم» (سورۀ آل عمران، آیۀ 64).

یاد یار، قادر فاضلی، قم: فضیلت علم، ص79.

ارزیابی خویشتن و جهان

احمد بِن بِلّا (انقلابی مشهور و اوّلین رئیس جمهور الجزایر) که توسط بومِدیَن (انقلابیِ دیگر و دومین رئیس جمهور الجزایر) پانزده سال زندانی شد، پس از آزادی گفت: «هنگامی که دستگیرم کردند، مرا در یک زیرزمین زندانی کردند. مدّت سه سال، هیچ کس با من یک کلام هم سخن نگفت. قصد داشتند مرا شکنجۀ روحی بدهند. من تصمیم گرفتم که به بررسی اصولیِ تمام آنچه در گذشته انجام داده‌ام و آنچه در جهان اسلام می‌گذرد، بپردازم. بنا بر این، یگانه مونس من در سه سال اوّل، فقط قرآن بود. آنچنان با قرآن انس گرفتم که دیگر خودم دوست نداشتم کسی با من حرف بزند.

صد حکایت اخلاقی، شعبانعلی لامعی، ص84.

سال هفتم ، شماره چهارم ، صفحه 70 ، ویژه قرآن و زندگی 

 

 


ارسال شده توسط: والـه
نوشته های پیشین


صفحات: 1 2 3 4 5
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic