نکته های زندگی | 20. افسردگى ,

نکـته هــای زنـدگـی

مترجم: حسن عبدی

 


1.     کوهستان

روزی پدری با پسرش، قدم‏زنان به کوهستان رفتند. ناگهان پسرک به زمین خورد و صدمه دید و با صدای بلند داد زد:

«آآآآه ه ه ه ه ه ه ه!».

با تعجب، صدایی را که از جایی در کوهستان می‏آمد به طور مکرر می‏شنید:

«آآآآه ه ه ه ه ه ه ه!».

پسرک با کنجکاوی داد زد: «تو کی هستی؟!».

پسرک در جواب شنید: «تو کی هستی؟!».

پسرک این‏بار با عصبانیت داد زد: «نامرد! ترسو!».

و در جواب شنید: «نامرد! ترسو!».

پسرک به پدرش نگاه کرد و پرسید: «جریان چیه؟ چه خبره؟».

پدرش خندید و گفت: «پسرم، دقت کن».

سپس پدر رو به کوهستان کرد و داد کشید: «من تو را تحسین می‏کنم!».

جواب آمد: «من تو را تحسین می‏کنم!».

دوباره پدر داد زد: «تو یک قهرمان هستی!».

و دوباره صدایی برآمد: «تو یک قهرمان هستی!».

پسرک متحیّر شده بود؛ اما علت آن را نمی‏فهمید.

بعد پدر توضیح داد: «پسرم، مردم به این پدیده، اِکو می‏گویند؛ اما به نظر من، این یک واقعیت زندگی است.

کوه، هرآنچه را که بگوییم یا انجام بدهیم، به ما پس می‏دهد. اگر عشق می‏خواهی، تو باید عشق را در قلبت ایجاد کنی. اگر موفقیت بیشتر در زندگی می‏خواهی، باید تلاش کنی تا لیاقت آن را داشته باشی. این نسبت، در تمامی ابعاد زندگی کاربرد دارد.

پسرم! هرآنچه در این دنیا کشت کنیم، همان را برداشت خواهیم کرد. پسرم! دنیا یک تصادف و اتفاق نیست؛ بلکه زندگی، یک انعکاس است؛ انعکاس اعمال و گفتار و کردارهای ما».

 


2.     ستاره دریایی

پیرمرد، در ساحل دریا قدم می‏زد. وقتی بر روی تپه‏ای شنی رفت، در ساحل دریا هزاران ستاره دریایی را دید که بر روی ساحل پهن شده‏اند. کمی آن طرف‏تر، زن جوانی را دید که یکی‏یکی، ستاره‏های دریایی را برداشته، به طرف دریا پرت می‏کرد.

پیرمرد در این حال، فریاد زد: «دختر نادان! تو نمی‏توانی این همه ستاره دریایی را نجات بدهی؛ تعدادشان خیلی زیاد است».

زن جوان در حالی که لبخند می‏زد، گفت: «می‏دانم؛ امّا حداقل می‏توانم یکی از اینها را نجات بدهم». و سپس به کار خودش ادامه داد و یکی‏یکی، ستاره‏های دریایی را به دریا می‏انداخت.

 


3.     خط پایان

بهار سال 1992 با دو پسر بچه شاد، پدر خوش‏بختی بودم. یک ماه بعد، پزشکان بیماری‏ام را سرطان خون تشخیص دادند. بعد از دو سال شیمی درمانی، بهبودی نسبی‏ای حاصل کردم. بدنم بسیار ضعیف شده بود. تمام موهایم ریخته بود. مثل عروسک‏های خیمه‏شب‏بازی شده بودم. کسی باید برای انجام دادن کارهای روزانه‏ام سر و دستم را تکان می‏داد. آرام آرام، شروع به دویدن کردم. بعد از 6 ماه، قدرت و توانایی‏ام را باز یافتم.

یک روز، احساس کردم که از مسافت تعیین شده، می‏توانم فراتر بروم. این مسئله، فکر حضور و شرکت در یک مسابقه رسمی دو ماراتن را تقویت کرد. تصمیم قطعی خودم را گرفتم. ماجرا را برای پدرم تعریف کردم. پدر، مرا تشویق کرد و برنامه تمرین برای شرکت در دو ماراتن را برایم مهیا ساخت.

اواخر تابستان همان سال، تحت مراقبت‏های پزشکان معالج، تمریناتم را شروع کردم. هر روز با انگیزه‏تر از روزهای دیگر به تمرین می‏پرداختم و حال و روز خودم و خانواده‏ام، هر روز، بهتر و بهتر می‏شد. روزها پس از دیگری گذشتند و 4 سال از عمرم را ورق زدند. روز موعد مسابقه فرا رسید. ساعت هشت صبح، 27 می سال 1996، تیر مسابقه به نشانه آغاز آن، شلیک شد و جمعیت چند هزار نفری شرکت کنندگان، چون رودی آرام آرام به حرکت درآمد.

در مسافت ده کیلومتری مسابقه، همسر و بچه‏هایم را در کنار مسیر مسابقه دیدم که شاد و خوشحال مرا تشویق می‏کنند. هفده کیلومتری مسیر، خاطرات تلخ گذشته به ذهنم خطور کرد. 21 کیلومتری مسیر، تلاش‏های سال‏های اخیر، فرمانروای فکر و ذهنم بودند که به من انگیزه‏ای دو چندان برای تلاش کردن می‏دادند و تنها نیرویی بودند که مرا به تلاش مضاعف، فرا می‏خواندند.

با این خاطرات، مسافت‏های 22، 23، 24 و 25 کیلومتری مسیر را طی کردم و سرانجام، بعد از سه ساعت و 41 دقیقه از خط پایان گذشتم. آن لحظه، بهترین و باشکوه‏ترین دوران زندگی‏ام بود. در جشن بزرگی که بعد از مسابقه برگزار شده بود، از من نیز تجلیل کردند و آن لحظه، خاطره‏انگیزترین و بهترین لحظه عمرم بود. به امید خدا سرطان، دست از سر زندگی‏ام برخواهد داشت.

بزرگ‏ترین درسی که تلاش‏ها به من آموخت این بود که: شاید سرطان، مرا ضعیف کند و چهره‏ام را تغییر بدهد و شکل و قیافه‏ام را از من بگیرد، ولی هرگز ایمان مرا، انگیزه مرا، و خوشی‏های زندگی مرا از من نمی تواند بگیرد.

 


ارسال شده توسط: شادیبا
نوشته های پیشین


صفحات: 1 2 3 4 5 6
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic