یک کتاب، یک مقاله: هوش هیجانی | 7. روابط اجتماعى ,

یک کتاب، یک مقاله:

هوش هیجانی:توانایی­های محبّت کردن و محبّت دیدن

حمزه عبدی

 

هوش هیجانی‌:توانایی­های محبّت کردن و محبّت دیدن، دانیل گُلمن، ترجمه: نسرین پارسا، تهران: رشد، 1380، 424 ص، وزیری.

قرن هفدهم، قرن انقلاب صنعتی است و نماد شروع این حرکت، ماشین بخار جیمز وات بود. اما هنوز دیری نپاییده بود که فتوحات صنعتی یکی پس از دیگری، رخ نمود و مردمانِ رنج دیده گمان کردند که این قافله آنها را در شهر پریان جای خواهد داد و با این امکانات، دیگر جایی برای فقر و بی‏نوایی باقی نخواهد ماند و اضطراب و ترس، از جوامع انسانی رخت برخواهد بست.

این قدرت که با اندیشه‏های اُمانیستیِ (انسان‏گرایانه) دوران نوزایی (رُنسانس) آمیخته شده بود، این گمان را برای بسیاری زنده کرد که انسان نیز به سان یک ماشین است و می‏توان همه چیز او را کنترل کرد: از یک سو محرّک وارد می‏شود و از سوی دیگر، پاسخ دریافت می‏شود (R ـ ـ ـ (S .

قبل از صنعتی شدن جوامع و پیچیده شدن روابط انسانی، هیجانات به‏طور طبیعی ظهور پیدا می‏کردند و مأموریت خود را انجام می‏دادند و ارگانیزم نیز به‏طور طبیعی این هیجانات را تحمّل می‏کرد و عواطف، به‏گونه‏ای طبیعی عملکرد خود را انجام می‏دادند. لذا آهنگ زندگی به آرامی در حرکت بود و به‏ندرت، کسی از استرس و فشار روانی شرایط اجتماعی و کاری شکایت می‏کرد. پدر خانواده صبح سر کار می‏رفت و ظهر، نهار را در کنار خانواده صرف می‏کرد و بعد از کمی استراحت به‏سر کار خویش بازمی‏گشت. فرزندان نیز بسیاری از اوقات، همراه پدر بودند. این تعاملات، فضای روانی خانواده را بی‏آن‏که متوجه باشند، تلطیف می‏کرد و فضایی آکنده از مهر و محبّت، دلبستگی و ... ایجاد می‏کرد که هر کدام آنها آرزوهای نایافتنی بسیاری از خانواده‏های عصر تکنولوژی است.

و داستان ما از همین جا شروع می‏شود. انسان مُدرن، که در میان هزاران دستگاه پیچیده، ژست سروری بر تمام دوره‏های تاریخی را گرفته است، اکنون عاجزانه همان دلبستگی در خانواده را طلب می‏کند. مادران به آرزو نشسته‏اند که فرزند جوانشان نگاهی از روی مهر و عاطفه از جنس همان نگاه‏های سنّتی به آنها بیندازند. گویا ما در بین مصنوعات خویش گم شده‏ایم و روابط را به‏گونه‏ای طرّاحی کرده‏ایم که مفهوم «مادر»، جایگاه خویش را در بین طرح‏واره‏های ما از دست داده است.

«بر اساس یک گزارش، آمار مربوط به قربانیان زیر دوازده سال نشان می‏دهد که در 57 درصد موارد، قاتل، والدین کودک یا ناپدری یا نامادری بوده‏اند. تقریباً در نیمی از این موارد، والدین می‏گویند که تنها سعی داشته‏اند کودک را ادب کنند. محرّک آغازین این ضربات مهلک، تخلّفاتی چون ایستادن کودک در مقابل تلویزیون، گریه کردن یا کثیف کردن کهنه خود بوده است». (هوش هیجانی، ص 16).

«اخبار روزانه، مملو از گزارش‏هایی در زمینه از هم پاشیدگی مدنیّت و امنیّت است و از قتل و خونریزی‏هایی حکایت دارد که از عنان گسیختگی هیجان‏های خبیث، ناشی می‏شوند؛ اما این اخبار، صرفاً روند خزنده‏ای را منعکس می‏کنند که از طغیان هیجان‏ها در زندگی ما و افراد اطراف ما پدید آمده است. هیچ کس از این موج هولناکِ برون‏ریزی و تأسّف، دور نمی‏ماند. این موج به‏طرق مختلف به زندگی ما راه پیدا می‏کند» (ص 16 – 17).

حال که سرنوشت ما، با جوامعی چنین (جوامع توسعه یافته) گره خورده است، باید دو متغیّر را تا آن‏جا که می‏شود دست‏کاری کرد: ابتدا تا حدّ امکان فضای زندگی شهرنشینی، صنعت، و  ... را طوری طراحی کنیم که عوامل ایجاد فشارهای روانی را به حداقل برسانیم. این بخش، خود، مباحث مفصّل و پیچیده‏ای دارد که باید در جای خود به آن پرداخت. متغیّر دوم، خود ما انسان‏ها هستیم که می‏باید ظرفیت‏های سازگاریِ تک‏تک افراد جامعه را بالا ببریم و از این طریق، این تکنولوژی عظیم را در خدمت رفاه و آسایش و رشد و تعالی خویش به کار بریم.

 

اهداف نویسنده

کتاب آقای گلمن، دقیقاً در همین راستا نوشته شده است.او معتقد است امروز، ما به‏جایی رسیده‏ایم که برای کنترل معضلات و تبعات پرخاشگری، افسردگی و ... که زندگی امروز ما را به‏طور جدّی تهدید می‏کند، چاره‏ای بیندیشیم. با توجّه به وجود سیستم‏های پیشرفته حمایت اجتماعی و امنیتی، آمار ناراحتی‏های روانی رو به‏فزونی است و صفحات «حوادث» روزنامه‏ها را پرکرده است.

گلمن معتقد است که بسیاری از مشکلات ذکر شده ناشی از عدم کنترل ما بر روی هیجانات است. لذا اگر ما سعی کنیم در کنار آموزش‏های علمی فرزندان و جوانانمان، مقولاتی مثل «سوادآموزی هیجانی»، «خودشناسی»، «خودسازی» و «هوش هیجانی» را نیز قراردهیم، آنها یاد خواهند گرفت وقتی عصبانی شدند به‏جای اسلحه از زبان و به‏جای زور از همدلی استفاده کنند و بتوانند هیجانات خود را شناسایی، کنترل، و هدایت کنند.

 

پیشینۀ نظریۀ هوش هیجانی

گلمن برای طرح این بحث، مدیون دانشمندان زیادی است که با ارائه تحقیقات خویش، راه را برای کتاب هوش هیجانی هموار کرده‏اند.

سال‏های زیادی بر روان‏شناسی حاکم بود که مهم‏ترین استعداد افراد را بهره هوشی یا هوشبهر (IQ) می‏نامیدند و با همین استعداد، پذیرش و گزینش کارمندان را انجام می‏دادند که افراد، یا باهوش هستند یا نیستند و به هر حال، چنین زاده شده‏اند و کار زیادی برای آنها نمی‏توان انجام داد. این طرز تفکر در جامعه آن زمان ـ که گاردنر آن را «دوران تفکّر هوشبهری» می‏نامد ـ نیز نفوذ کرده بود.

کتاب «قالب‏های ذهن» (1) اثر مهم گاردنر (2) در سال 1983.م بیانیه‏ای در ردّ دیدگاه هوشبهری بود. به‏گفته این کتاب، هوش واحد و یکپارچه‏ای وجود ندارد که موفقیت در زندگی را تضمین کند، بلکه طیف گسترده‏ای از هوش ـ که هفت نوع اصلی دارد ـ وجود دارند که عبارت‏اند از: استعداد کلامی، استعداد ریاضی ـ منطقی، استعداد جنبشی و انعطاف جسمانی، استعداد فضایی، استعداد موسیقی، استعداد مهارت‏های اجتماعی و بین فردی و استعداد درون روانی.

گاردنر ده سال بعد، این جمله را نوشت: «هوشِ بین فردی، توانایی درک افراد دیگر است؛ یعنی این‏که چه چیزی موجب بر انگیختن آنها می‏شود، چگونه کار می‏کنند و چگونه می‏توان با آنان کاری مشترک انجام داد. سیاستمداران، معلّمان، پزشکان، و رهبران مذهبی، احتمالاً در زمره افرادی هستند که از درجات بالایی از هوشِ میانْ فردی برخوردارند. هوش درون فردی توانایی مشابهی است که در درون افراد وجود دارد. این هوش به استعداد الگویی دقیق و واقعی از خود فرد و توانایی استفاده از آن الگو برای استفاده ثمربخش در طول زندگی اشاره دارد.

در جایی دیگر می‏گوید: هسته هوشِ بین فردی، توانایی درک و ارائه پاسخ مناسب به روحیات، خلق و خو، انگیزش‏ها و خواسته‏های افراد دیگر است. او می‏گوید: کلید خودشناسی، همان آگاهی داشتن از احساسات شخصی خود و توانایی متمایز کردن آنها و استفاده از آنها برای هدایت رفتار خویش است.

گاردنر، به یک نوع از هوش فردی بسیار اشاره کرده است؛ اما آن را چندان موشکافانه بررسی ننموده است و آن، نقش هیجان‏هاست.

در واقع، تنها ایراد گلمن به گاردنر در همین جا نهفته است و آن، این است که چرا برای ایجاد و تقویت هوش بین فردی و درون فردی، نقش هیجان‏ها مورد غفلت واقع شده است و بیشتر بر شناخت‏ها تأکید می‏شود؟ (ص 67 – 72).

در ادامه راه، گلمن از تحقیقات پیتر سالووی (3) و جان مایر(4) استفاده می‏کند. سالووی توانایی هوش هیجانی را به پنج حیطه اصلی تقسیم می‏کند.

 

پنج حیطۀ هوش هیجانی

1. شناخت عواطف شخصی. خود آگاهی (تشخیص هر احساس به‏همان صورتی که بروز می‏کند)، سنگ بنای هوش هیجانی است.

2. به‏کار بردن درست هیجان‏ها. تنظیم احساسات خود که بر اساس خودآگاهی است باعث تسکین دادن خود، دوری از اضطراب، افسردگی و  ... خواهد شد.

3. بر انگیختن خود. برای تسلّط بر خود، خلّاق بودنْ لازم است. رهبری هیجان‏ها را در دست بگیرید! خویشتنداری عاطفی و به تأخیر انداختن کامرواسازی خویش و فرونشاندن تکانش‏ها(هیجان‏ها و اضطراب‏ها) زیربنای هر پیشرفتی است.

4. شناخت عواطف دیگران. همدلی، توانایی دیگری است که بر خود آگاهی عاطفی متّکی است و مبنایی برای مهار هیجان‏های دیگران شمرده می‏شود.

5. حفظ ارتباطها. بخش عمده‏ای از هنر برقراری ارتباطها، مهارت کنترل عواطف در دیگران است.

سالووی با این چند گزاره مهم، کلیت موضوع «هوش هیجانی» را بیان کرده است و گلمن نیز همین پنج گزاره را محور کار خویش قرار داده است  (ص 73 – 74).

 

یک نکته

شاید سؤال کنید: آیا هوش هیجانی یک رویکرد و مکتب جدید را در روان‏شناسی ارائه می‏دهد؟

با توجه به نوشته‏های گلمن، چنین به‏نظر می‏رسد که نظریه «هوش هیجانی» در واقع، طرح یک مسئله مهم و مورد ابتلاست و لزوماً یک مکتب فکری جدید، محسوب نمی‏شود و مخصوصاً به‏لحاظ درمانی و آموزشی از شیوه‏های: شناختی، رفتاری و انسان گرا، استفاده فراوانی می‏برد؛ اما حوزه‏هایی را فرا روی ما قرار می‏دهد که بسیاری از مکاتب قبل، به آن توجه نکرده بودند.

شناخت فرایند هیجان‏ها به‏همان شکل که شخص آنها را درک می‏کند، تأثیرگذاری بر روی هیجانات به وسیله تأثیرگذاری از طریق سازمان شناختی هر شخص و یا تأثیرگذاری بر روی هیجانات با نوعی ریاضت و به تأخیر انداختن کامروایی، و یا فرو نشاندن حالت‏های هیجانی (مثل فرونشاندن خشمی که در یک حادثه به طور ناگهانی ایجاد شده است)، و درک و همدلی با دیگران و برقرار کردن ارتباطی صمیمانه با دیگران، بخشی از اهداف این نظریه است.


ادامه مطلب
ارسال شده توسط: شادیبا
نوشته های پیشین


صفحات: 1 2 3 4
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic