تبلیغات
دوماهنامه حدیث زندگی
عشق و دمشق! | 45. عشق (آخرین شماره ۸۷) ,

عشق و دمشق!

محسن اشتیاقی

 

 

عشق چیست؟

این چیستان بزرگ سه حرفی، ذهن بنی آدم را از دوران کودکی و بلکه از آغاز خلقت، به خود مشغول کرده است. قاعدتاً آدم، بشر است و بشر نیز تشنۀ  دانستن، خصوصاً در مورد مفهومی که پُر بَسامدترین واژۀ تاریخ ادبیات در تمامی فرهنگ‌هاست. ندانستن، عیب نیست؛ بلکه نپرسیدن، عیب است. نمی‌دانید؟ خُب بپرسید! اصلاً خجالت ندارد؛ چرا که همه چیز را همگان دانند.

آن طور که از کلام حافظ بر می‌آید، فرشته 1 هم نمی‌دانسته عشق چیست، چه برسد به آدم! ما که دیگر جای خود داریم:

مصراع: «فرشته، عشق نداند که چیست، ای ساقی!».

در واقع، هرکس تعبیری از عشق دارد و بنا نیست که کسی نظرش را به دیگران تحمیل کند؛ امّا گاهی لازم است که کسی کار را ببُرد و جلو ببَرد و تکلیف برخی تعاریف را روشن کند.

بنا بر اصول، برای ترجمۀ  دقیق یک کلمه، باید دید که آن واژه، دقیقاً در کجای جمله و همنشین چه کلماتی است. «تو اوّل بگو با چه کس زیستی / پس از آن بگویم که تو کیستی». گاهی کودکان، برخی سؤال‌های مگو را در جاهایی می‌پرسند که آدم می‌مانَد به آنها چه بگوید. فرضاً اگر نوجوانی بپرسد که عشق چیست و در ادامه زمزمه کند که:

بیت: «عشق اگر روز ازل در دل دیوانه نبود / تا ابد، نقش گذر 2 این همه میخانه نبود».

جوابش را چه‌ می‌دهید؟ چگونه می‌شود این ذهن مشوّش و خلّاق را قانع کرد؟ شکر خدا که دیگر بساط برخی مکان‌های فسق و فجور برچیده شد و نسخۀ  این جور اشعار و ترانه‌های درِپیتی هم پیچیده! و الّا چه طور می‌شد در روز روشن، این بیت مروّج لاابالی‌گری را تشریح کرد؟ چه معنا داشت که این خُزَعبلات را به خورد جوانان امروز (و جوانان آن روز) می‌دادند؟! ما که هرچه کردیم نتوانستیم به خودمان بقبولانیم ارتباط معناداری بین «دل دیوانه» و «عشق» وجود داشته باشد که باعث باز شدن پای صاحب‌دل به میخانه (استغفر الله) بشود. برعکسش را البته شنیده بودیم که می‌گفتند: «دل کوچولو، دل دیوونه / دیگه نرو میخونه!».3

خبر موثق داریم حضرت حافظ نیز، که از نادانی فرشتۀ  مورد نظرش به ستوه آمده بود، در ادامۀ  مصراع فوق ‌الذکر، دست از طلبش برداشت و قناعت پیشه کرد  و در تغییر مسیری راهبردی، رو به ساقی 4 سیم‌ساق مربوطه فرمود:

ادامه مصراع: «بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز».

یعنی نه تنها برای دانستن معنای عشق، نیازی به خوردن می و شراب و این جور نجسی‌ها نیست، بلکه باید با رجعتی استراتژیک به داشته‌ها، پا را به اندازۀ  گلیم، دراز و جامی گلاب طلب ‌کرد تا بوی گند 5 یاد شده از بین برود. به تحقیقْ ثابت شده که وجود ذی وجود عشق، از این جور قِرتی‌بازی‌ها و نجس‌خواری‌ها بی‌نیاز است.

بیت اصلاح شده:

ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است

به آب شنگولی و غیره، چه حاجت، هیکل ما را؟

مرا جام گلابی بس، نیاور ادکلن بهرم

خودم دیدم که می‌ریزند الکل توی اینها را!

 

واژه‌شناسی 6 عشق

به نظر بنده و سایر بزرگان معرفت، عشق، چکیده و مبدأ سه کلمۀ  «علاقۀ شدید قلبی» است. البته واژه‌های دیگری نیز کاندیدای جایگزینی این کلمات هستند. به طور مثال، اگر یکی از طرفین موضوع، با بی‌تفاوتی و کم‌محلی طرف دیگر رو به رو شود، به عقیدۀ  من، حتی ممکن است «علاقه» به «عقده» تبدیل بشود و قس علی ‌هذا!

برخی عقیده دارند که گاهی «عادت»، جایگزین «عشق» می‌شود. یعنی دو نفر که مدّت‌های مدیدی دور و بر هم هستند و به هم عادت می‌کنند، رفتاری مشابه عشق، بینشان جریان پیدا می‌کند که معمولاً نمی‌توانند جلوی این جریان سیّال را بگیرند و دوری یکدیگر را تحمّل کنند. لذا فکر می‌کنند که عاشق شده‌اند، در حالی‌که عملاً به نوعی، معتاد شده‌اند!

ترانۀ  امروزی: «احتمالاً دارم عاشقت می‌شم / دارم عادت می‌کنم دور و برم ببینمت / فکر کنم دلم می‌خواد زیادتر ببینمت!».

 

عشق چگونه اتفاق می‌افتد؟

از لحاظ فیزیکی، غالباً بین دو طرف (یا بیشتر! 7) اتفاق می‌افتد. چگونگی‌اش را باید دچار بشوی تا حس کنی. معمولاً با جرقّه و برق نگاه جذّابی شروع می‌شود. لامصّب(!) مثل برق سه‌فاز می‌آید، دل آدم را می‌لرزاند، دست آدم را می‌گیرد و توی پوست گردو می‌گذارد. تا بیایی بفهمی چی‌ به چی شد، می‌بینی دل بیچاره از دست رفت. آن وقت است که باید بنالی: «هوار هوار بردند، دار و ندار ما را!».

کسی در‌بارۀ  چیستیِ عشق می‌گوید: «عشق، یک چیز تازۀ  پنهان است که درون جسم آدم می‌گردد و مثل حس بلوغ است و من چگونه بگویم که آن چیست!».

برخی نیز معتقدند که «دوست داشتن»، از «عشق»، برتر است. ولی برای ما که دنبال برتری‌طلبی و سروری نیستیم، توفیری ندارد؛ پس به این مقایسات دردسرساز کاری نداریم. 

 

انواع عشق

عشق، انواع مختلف دارد. از لحاظ فیزیکی و جغرافیایی، به دو نوع «عشق زمینی» و «عشق آسمانی» تقسیم می‌شود. عشق زمینی نیز خود مراتبی دارد که برخی از معروف‌ترین آنها «عشق خانوادگی» و «عشق غیر خانوادگی» هستند. این دومی البته متداول‌تر است و معمولاً بین دو غیر همجنس اتفاق می‌افتد. عمدتاً با یک حادثۀ  دیداری شروع می‌شود و کم‌کم پیش می‌رود تا به جایی می‌رسد که طرفین دلشان می‌خواهد همدیگر را در جاهای دِنج‌تر، زیادتر زیارت کنند! اصولاً این شقّ آخر است که هنرمندان را سر ذوق می‌آورد و باعث خلّاقیتشان می‌شود. بالیوود از همین رهگذر روزی بیست فیلم می‌سازد. جالب‌تر این که هرکسی روایت خودش را از این پدیدۀ  عجیب دارد.

بیت: «یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب / کز هر زبان که می‌شنوی نامکرّر است».

از نقطه‌نظر مکان‌یابی و تأثیرش بر طبقه‌بندی عشق‌ها، می‌توان به: «عشق مهدکودکی»، «عشق مدرسه‌ای»، «عشق دانشگاهی»، «عشق پارکی» و «عشق خیابانی» و ... اشاره کرد. لطفاً این آخری را بی‌خیال شوید! تجربه نشان داده است که آخر و عاقبت همۀ  چیزهایی که به خیابانی 8 ختم می‌شوند، به تیره‌بختی می‌انجامد.

 

ماندگاریِ عشق

برخی از هنرمندان شرقی، عشق را به جادّۀ  دلپذیری تشبیه کرده‌اند که اهل دل، دلی دلی کنان، در طول آن صفا می‌کنند. بدیهی است که هر جاده‌ای، مختصات و دردسرهای خاص خودش را دارد. مشرق‌زمین، مثل اروپا نیست که جاده‌هایش بدون چاله و دست‌انداز باشد! هر کسی هم لابد در جایی از این جاده‌ ایستاده است. برخی دلشان می‌خواهد این راه را آهسته و پیوسته بروند و بعضی هم اهل گازیدن در این جاده‌اند و عجله دارند که زودتر به مقصد برسند. گرچه ممکن است گشت نامحسوس یقه‌‌شان را بچسبد و الباقی قضایا!

نباید فراموش کرد که بعضی وقت‌ها، مسیر، دلپذیرتر از مقصد است. برخی عادت دارند دائماً جایگاه خوشان را در این جاده با دیگران مقایسه کنند، که به نظر، کار مطلوبی نیست. مثلاً شنیده‌اید که: «تو هنوز اوّل این راه درازی / امّا من به آخر جاده رسیدم!». خُب که چی؟! رسیدی که رسیدی! شاید خاطرتان باشد در دوران کودکی، ترانه‌ای را زمزمه می‌کردیم که: «رسیدیم و رسیدیم، کاشکی نمی‌رسیدیم». پس ماندگاری عشق، به نحوۀ  راندن در این جاده و توقّف‌ها و خستگی در کردن‌های بین راه (و حتی گاهی تغییر وسیلۀ نقلیه!) و مهارت رانندگان و ... بستگی دارد.

بر اساس «اصل پایستگی عشق»، عشق از بین نمی‌رود و به وجود نیز نمی‌آید؛ بلکه از صورتی به صورت دیگر منتقل می‌شود! این، دقیق‌ترین و لطیف‌ترین تعبیری است که می‌توان در مورد ماندگاری عشق بیان کرد. وگرنه چگونه می‌توان بی‌وفایی برخی از عشّاق را تعبیر کرد؟! چنانچه «عشق زمینی» بر اثر گذر زمان، رشد یابد و به «عشق آسمانی» تبدیل شود، در واقع، به شکل متعالیِ خود درآمده است. عرفا نیز عاشق همین تحوّلات‌اند تا از قِبَل چیزی، به چیز متعالی‌تری دست یابند. چنان که سعدی می‌فرماید: «تو به سیمایِ شخص می‌نگری / ما در آثار صُنع، حیرانیم / تنگ‌چشمان، نظر به میوه کنند / ما تماشاکنان بستانیم» و الخ ... .

به همین ترتیب، اگر «عشق غیر خانوادگی» را در جاده و مسیر صحیحی حرکت بدهند، به ازدواج و «عشق خانوادگی» تبدیل می‌شود.

حکایت: ظریفی از تیمارستان می‌گذشت. دو مجنون را دید، یکی رام و دیگری سرکش و زنجیری. اوّلی، به آرامی نام «مریم» را نجوا می‌کرد و دومی، نام «مریم» را عربده می‌کشید و خودش را به در و دیوار می‌کوبید. علّت حالشان را جویا شد. گفتند: این دو، عاشق دختری بودند به نام مریم. اوّلی به وصالش نرسید و دومی رسید و کار هر دو نفر هم به این جا کشید!

 

کاربرد عشق

عشق از هر نوعش که باشد، سر آدم را گرم می‌کند. بنا بر این، یک جور سرگرمی و بازی است. مطمئناً همۀ ما با «بازیِ عشق» آشنا هستیم و علی ‌القاعده از دوران کودکی، فکر و ذکرمان درگیرش بوده است. مگر آنهایی که فکرشان خراب بوده باشد!

مجنون (علیه‌ الزحمه!) برای این که بتواند نظر لیلی را جلب کند، این بازی را اختراع کرد و اسمش را هم به عشق او، «لی لی» گذاشت. وی در تشریح این نام‌گذاری گفت: «چون میسّر نیست بهرم کام او / عشق‌بازی می‌کنم با نام او!».

بنا بر قواعد من‌درآوردی و مجنون‌درآوردی، بازیکنان این بازی، باید یک لنگه پا، از روی موانع بپرند و خانه به خانه پیش روند. به این ترتیب، ضمن ارائۀ  تصویر هشت مگاپیکسلی از یک خاطرخواه حقیقی (که از هر مانع و خانه‌ای عبور می‌کند تا به وصال محبوب خویش برسد)، بر این واقعیت نیز پای می‌فشارند که مرغ، یک پا دارد و حرف مرد هم لابد یکی است. این سیر و سلوک هروله‌مانند، در سوختن دل لیلی مربوطه نیز کاربرد به سزایی داشته، سبب می‌شود که زودتر به دیدار و وصالش نایل شوند.

ترانۀ  دیروزی: «عشقم کشیده این جوری باشم / خوبه که آدم عشقی باشه، داشم!».

 

عشق و تأثیرش بر ادبیات

از قدیم الایّام، گویا عشق و غم و شعر، با هم، ‌همزیستی مسالمت‌آمیزی داشته‌اند. حاصل این رابطۀ  مشروع را می‌توان در لا به لای دیوان شعرا ببینید. نمی‌دانم چه سرّی است که وقتی آدم، عاشق می‌شود، یک روند می‌خواهد از خودش شعر در کند! وقتی هم که مسافران سفینۀ  عشق به آخر جاده می‌رسند، باز هم آش همین است و کاسه همین. شاعری در این‌باره می‌گوید:

بیت: «عشق، یعنی تو، شعر یعنی من! / ابتدای من است پایانت». 9

شعرا، خودشان را هفت و بلکه هفتاد تکّه می‌کردند تا مورد التفات طرف قرار گیرند. البته مصالحۀ  عشق و غم و شعر، در درجۀ اوّل به نفع معشوق و سپس باعث رشد و اعتلای هنر و بویژه ادبیات بود. فقط گاهی این وسط، بابای عاشق بینوا در می‌آمد که آن هم خیلی مهم محسوب نمی‌شود. 

بیت: از صلح میان عشق و غم، آی! / سرویس شود دهان شاعر! 10

حتی بعضاً دیده شده که شاعر، از فرط ناراحتی، زده به سیم آخر و به پرورش بیابان(!)11 پرداخته است.

مصراع: «غم عشقت بیابون‌پرورم کرد».

متأسّفانه اکثر دلبرکان و معشوقکان قدیمی، فرصت‌طلب بودند و بیش از حد از این فرصت‌ها، سوء استفاده ‌کردند. بس که نمک ریختند، شورش را درآوردند و کار به جایی رسید که شعرا به اجبار، برای رهایی از بند غم و غصۀ  ناشی از تخدیر عشق، از خیر فیض حاصله گذشته و شیوۀ  سخن گفتنشان را عوض کردند:

بیت: «باید که شیوۀ  سخنم را عوض کنم / شد شد، نشد دهنم را عوض کنم!».

و این طوری شد که «شعر اعتراض» به وجود آمد و بعدها وِرد زبان شعرا و خوانندگان شد. 

مرحوم مغفور «قیصر امین‌پور» در یکی از مکاشفه‌های ناگهانی‌اش، در «آینه‌های ناگهان» می‌گوید:

و قاف

حرف آخر عشق است

آن جا

که نام کوچک من

آغاز می‌شود.

خلد آشیان مذکور، در جای دیگر (نقل به مضمون) می‌فرماید:

ای عشق!

‌[چرا] یک قافیۀ  زیبا

مثل دمشق

بیشتر نداری؟!

خدا رحمتش کند. باز اگر می‌گفت «بیروت»، پذیرفتنی‌تر بود! به نظرم ایشان در این زمینه، ملاحظۀ برخی موارد را کرده بودند و الاّ تا آن جا که دیده‌ایم و شنیده‌ایم، دمشق، جای آن‌چنان تعریفی‌ای نیست. ضمن این که طبق اسناد تاریخی، مردم شام و سوریه، به دلایل مختلف (از ‌جمله، قحطی و غم نان و شام!) بالکل قید عشق را زده‌ و در تأیید نظر ما گفته‌اند: «چنان قحط‌سالی شد اندر دمشق / که یاران فراموش کردند عشق!».

احتمالش هست که شاعر در سفر سوریه، سری هم به لبنان و پایتخت زیبایش بیروت زده باشد. بالاخره به قول سعدی:

«غریبی گرت ماست پیش آورد / دو پیمانه آب است و یک کمچه دوغ / چو از من خلافی شنیدی مرنج / جهان‌دیده، بسیار گوید دروغ!».

حکایت: در همین رابطه از ظریفی پرسیدند: گرسنگی سخت‌تر است یا عاشقی؟ در آمد گفت: هنوز تنگت نگرفته که هر دوتاش از یادت بره!

از این جا نتیجه می‌گیریم که در دنیا بالاتر از غمِ «نان و عشق و موتور 1000»، نیز غم‌هایی وجود دارد.

 

پی‌نوشت‌ها:

1. اگر مهربان باشد، نامی است دخترانه.

2. نسخه: نبش گذر! از لحاظ اقتصادی، نبش گذر، ارجحیت دارد.

3. نسخه: از خونه.

4. مأمور آتش‌نشانی! کسی که با جرعه‌ای نوشیدنی خنک، آتش جگر را فرو بنشاند.

5. مکشوفمان نشد که این بو، مربوط به مایعات الکلی مذکور است یا پای یاد شده!

6. Terminolgy : ترمینولوژی.

7. اصطلاحات: مثلّث عشقی، مربّع عشقی، چند ضلعی عشقی و دایرۀ عشقی، در همین راستا ارزیابی می‌شوند.

8. مثل دوست خیابانی، عشق خیابانی و ... (تبصره: جواد خیابانی از این حكم كلی مستثناست)!

9. مجموعه غزل «عشق ناتمام»، سهیل محمودی.

10. اصلش این بوده: «از صلح میان گربه و موش / بر باد رود دکان بقّال!».

11. کنایه از کار بی حاصل ناشی از استیصال؛ آب در هاونْ کوفتیدن(!)

 

 


ارسال شده توسط: شادیبا
نوشته های پیشین


صفحات: