تبلیغات
دوماهنامه حدیث زندگی
بکس باد | 42. آدم و حوّا (دختران و پسران) ,

بکس باد

بکس باد

سید سعید هاشمی

توافق

پسر جوانی، به خواستگاری دختری رفت . بعد از این‌که پدرها و مادرها همۀ حرف‌هایشان را زدند و قرار و مدارهایشان را گذاشتند، دختر و پسر جوان را به اتاقی فرستادند تا آنها هم حرف‌هایشان را بزنند .

دختر و پسر، وقتی در خلوتْ قرار گرفتند، اوّل کمی با خجالت، نوک انگشتان شصتشان را نگاه کردند و بعد از گذشت چند دقیقه، با مِنّ و مِن، مثل قطارهای دیزلی، شروع به حرف زدن کردند .  

دختر: ببخشید! شما همسرتان را هم کتک می‌زنید!

پسر با لبخند: من! من غلط بکنم همسرم را کتک بزنم!

دختر: خیلی ممنون! اتفاقاً من هم دوست ندارم شوهرم را کتک بزنم.

پسر: دست شما درد نکند!

دختر: خواهش می‌کنم! ببینم! شما به همسرتان فحش هم می‌دهید؟

پسر: اختیار دارید! نکند فکر کرده‌اید من آمده‌ام دعوا؟

دختر: خیلی ممنون! من هم به شوهرم فحش نمی‌دهم؛ امّا بعضی وقت‌ها ممکن است جیغ بکشم.

پسر: ببخشید! فکر می‌کنم فضا خیلی خشونت‌آمیز شده؛ بیایید در مورد چیزهای دیگر صحبت کنیم!

دختر: ببخشید! من دوست دارم بروم سرِ کار.

پسر: خب می‌توانید بروید. کسی جلویتان را نگرفته. اتّفاقاً من یک کارگاه خیّاطی خوب سراغ دارم که برای یکی از آشناهایمان... .

دختر: ولی من به خیّاطی، هیچ علاقه‌ای ندارم.

پسر: عیبی ندارد! پسر عموی من دکتر است. اتّفاقاً به یک منشی احتیاج دارد.

دختر با لبخند: منشی‌گری به درد خودتان می‌خورد. من این همه درس نخوانده‌ام که حالا بیایم منشی بشوم.

پسر: می‌توانید توی یک کارگاه قالیبافی... .

دختر: ولی من قالیبافی بلد نیستم.

پسر: ولی من دیگر شغلی که به دردتان بخورد، سراغ ندارم. فقط پسر دایی‌مان یک شرکت آسفالت‌کاری دارد که فکر نمی‌کنم از این کار خوشتان بیاید.

دختر: من به معماری علاقه دارم.

پسر: عیبی ندارد، می‌توانید علاقه داشته باشید؛ ولی این کار، مناسب شما نیست. اتّفاقاً من هم به فضانوردی علاقه دارم؛ ولی نمی‌توانم به این کار بپردازم. آدم باید بعضی وقت‌ها پا روی علایقش بگذارد.

دختر: ولی این رشته، رشتۀ تحصیلی من است. من همین الآن هم معماری می‌کنم.

پسر با عصبانیت: ولی خانم، این که نمی‌شود. من دوست دارم وقتی به خانه می‌آیم، زنم بوی اُدکلن و گُل ‌سرخ بدهد، نه بوی سیمان و ماسه و گچ و خاک.

دختر: آقای محترم! بنده، عملگی نمی‌کنم؛ مهندسی می‌کنم.

پسر: چه فرقی دارد. جفتش یکی است. بالاخره مَلات که باید درست کنی؟!

دختر: آقای محترم! حِرص مرا در نیاور!

»»»»»

یک ساعت بعد، پسر و دختر از اتاق بیرون می‌آیند. پسر، صاف به طرف مادرش رفت و گفت: «مامان!

من و این دختر خانم، به توافق نرسیدیم؛ امّا باهاش صحبت کردم تا بیاید خانه‌مان را ببیند، بلکه بتواند

آن را بکوبد و ازش چهار واحد آپارتمان شیک در بیاورد.  »


در محضر دادگاه


قاضی: چرا می‌خواهی زنت را طلاق بدهی؟

مرد: آقای قاضی! این مرد، پدر مرا در آورده. به من می‌گوید زمانه عوض شده و زن‌ها دیگر در خانه کار نمی‌کنند. می‌گویم: ظرف بشور، می‌گوید: ظرف‌ها را تو بشور؛ چون پوست دست من، به آب حسّاسیت دارد. می‌گویم: غذا درست کن، می‌گوید: غذا را تو درست کن؛ چون من وقت ندارم دو ساعت کنار اجاق گاز بایستم. می‌گویم: لباس بشور، می‌گوید: لباس‌ها را تو بشور؛ چون من لباس‌های چرک را که می‌بینم، حالم بد می‌شود. می‌گویم: خانه را نظافت کن، می‌گوید: خانه را تو نظافت کن؛

چون تارهای صوتی من، به گرد و خاکْ حسّاس‌اند. به خدا آقای قاضی، دیگر خسته شدم. کم مانده بگوید: بچّه را هم  تو به‌ دنیا بیاور!

قاضی: حالا به خاطر همین چیزها از او شاکی هستی؟

مرد: نه آقای قاضی. چیزهای دیگری هم هست. مثلاً به من می‌گوید: صبح‌ها تو توی خانه بمان، من بروم سرِ کار. حالا کار خانم چیست؟ عشق مکانیکی زده به سرش. هر چه می‌گویم: خانم، این کارها مردانه است، می‌گوید: مگر کار، مردانه و زنانه دارد؟ بعد از ظهرها هم باز باید توی خانه بمانم و بچّه-

داری کنم تا خانم به کلاس ورزش برود؛ کونگ‌فو کار می‌کند.

قاضی: پس به خاطر این چیزها از دست خانمت شاکی هستی و می‌خواهی او را طلاق بدهی؟

مرد: نه جناب قاضی. راستش را بخواهید، قضیه، چیز دیگری است.

قاضی: قضیه چیست؟ زودتر بگو وقت دادگاه را نگیر.

مرد: راستش جناب قاضی! زنم چند ماه است که به من، خرجی نمی‌دهد!

 

سال هشتم ، شماره سوم ، صفحه 100 ، ویژه آدم و حوّا ( ویژگی های دختران و پسران )

 


ارسال شده توسط: والـه
نوشته های پیشین


صفحات: