تبلیغات
دوماهنامه حدیث زندگی
درس‏های زندگی | 26. میراث معنوی ,

درس‏های زندگی

درس‏های زندگی

مهدی باقری بروجردی

بازگشت به هویّت

سید علی اکبر محتشمی ، از دوران اقامتش به همراه امام خمینی در پاریس می‏گوید : یک روز تاسوعا از طرف امام به من اعلام شد که شما آماده باشید که یک ساعت به ظهر ، روضه بخوانید . تعجب کردم و گفتم که من آمادگی خواندن روضه‏ای مناسب شرایط پاریس را ندارم . روضه‏ای که من می‏دانم ، از همان روضه‏هایی است که در مجالس معمولی ایران خوانده می‏شود .

امام ، پیغام دادند : به فلانی بگویید که همان روضه را می‏خواهم .

مراسم برگزار شد . از همان لحظه اوّل ، امام ، گریه کردند . به یاد دارم که تا یک ربع پس از پایان روضه هم عده‏ای هنوز گریه می‏کردند . یکی از افراد حاضر در مجلس به نزد من آمد و صورتم را بوسید و گفت : «من در این بیست و پنج سال که در فرانسه هستم ، از فرهنگم جدا شده بودم . امروز ، تو با این روضه‏ای که خواندی ، همه چیز را به من برگرداندی : مذهبم ، مکتبم و فرهنگم!

پا به پای آفتاب ، امیر رضا ستوده ، جلد دوم ، تهران : نشر پنجره ، 1373 ، ص 146

تفسیر قرآن در زندان

آیت اللّه‏ سید محمود طالقانی ، در طی حیات سیاسی خویش حدود هشت سال در زندان رژیم شاه بود . عمّال رژیم شاه ، در آخرین زندان ایشان ، وی را به سبب بیماری و پیری و جایگاه ویژه‏ای که در جامعه داشت ، از شکنجه شدن ، معاف کرده بودند؛ اما شکنجه‏شدگان را با بدنی خونین و پاره پاره به اتاق او می‏فرستادند تا شکنجه روحی شود . پس از آزادی از زندان ، نخستین خاطره‏ای که به یاد آورد ، همین بود : «شکنجه روحی من زیاد بود و مخصوصا همه چهل روزی که در زندان کمیته بودم ، دائما صدای ضجّه و فریاد زندانیان سیاسی به گوش می‏رسید» . یکی از همبندان او در آخرین زندان می‏گوید : «آیت اللّه‏ طالقانی... به جهت شخصیتی که داشت ، از اقتدار خاصی برخوردار بود . همه به او احترام می‏گذاشتند . وقتی می‏خواست رؤسای زندان را ببیند ، فقط پیغام می‏فرستاد و آنها خود برای دیدن او می‏آمدند . من یک بار دیدم که منوچهری و تهرانی ملعون [ از شکنجه‏گران زندان ] ، آمدند و در حضور آقا خیلی مؤدّب ایستادند و آقا حرفش را زد و آنها سرشان را به نشانه تأیید ، تکان دادند . رفتار طالقانی به نحوی بود که موافق و مخالف ، همه به او احترام می‏گذاشتند . »

نکته جالب توجه این‏که طالقانی در زندان ، تفسیر قرآن می‏گفت و در جلسه‏ای خصوصی تفسیر نهج البلاغه . جلال رفیع ، از همبندان او ، این چنین گزارش کرده است : «آقا هر روز در زندان ، از ساعت هشت تا نه صبح ، تفسیر قرآن می‏گفت؛ بسیار آرام و باابهّت . من هم این فیض را یافته بودم که یک ربع قبل از شروع تفسیر ایشان قرآن بخوانم . آقا هر روز ، پس از صبحانه ، بخصوص در روزهای سرد زمستان ، عبایش را بر سر می‏کشید و در طول حیاط زندان ، تنها و ساکت و آرام و سر به اندیشه ، قدم می‏زد . دکتر عباس شیبانی ، همبندی‏ها را صدا می‏زد و از جمله مرا ، که : «بیا و قرآن را بخوان» . صدای قرآن که بلند می‏شد ، آقا از حیاط به اتاق می‏آمد و در گوشه راست اتاق - که جای همیشگی‏اش بود - می‏نشست و چند دقیقه گوش می‏داد . آن گاه ، تفسیر شروع می‏شد . سوره آل عمران بود و بعدها رسید به سوره نساء . «مجمع البیان» شیخ طبرسی جلوی آقا بود... ابتدا بدون اظهار نظر قطعی ، اقوال و تفسیرهای گوناگون موجود درباره آیات را ، یکی یکی ، مطرح می‏کرد» .

بهاء الدین خرمشاهی چه زیبا در وصف ابوذر زمان ، آیت اللّه‏ طالقانی ، سروده است :

آنچه طاغوت زمان را به تزلزل انداخت

آیة‏الکرسی نستوهیِ ایمانش بود

آنچه در خانه اهریمن ، آتش افکند

اخگری بود که در پرتو قرآنش بود

شه‏سوارانِ زمان ، پیش رُخش مات شدند

گوی تاریخ ، قفا خورده چوگانش بود .

پیک آفتاب ، محمّد اسفندیاری ، قم : صحیفه خرد ، اول ، 1383 ، ص 228 و 234

بر آستان جانان

از ویژگی‏های مرحوم حاج آقا رضا بهاءالدینی ، عشق و ارادت فراوان ایشان به اهل بیت(ع) از همان کودکی است : «در سن سه چهار سالگی بودم که به حرم حضرت معصومه علاقه داشتم . همراه پدرم به آن جا می‏رفتم و سعی داشتم به زوّار آن حضرت ، خدمت کنم . در تاریکی شب ، به آب‏انبار سی چهل پلّه‏ای می‏رفتم و برای زوّار حرم ، آب می‏آوردم» .

ایشان در اولین سفری که به مشهد رفته بودند ، چون به بیماری سختی مبتلا می‏شوند ، رو به سوی آن امام رئوف کرده ، عرض می‏کنند : «یابن رسول اللّه‏! من با آنچه که تا حال شنیده‏ام، کاری ندارم . تا خودم مشاهده نکنم ، کاری درست نمی‏شود . می‏خواهم مشاهده کنم که شما مریضی را شفا می‏دهید» .

جمله ایشان که تمام می‏شود ، دقایقی بعد ، نسیم سلامت از آستان لطف رضوی به سوی ایشان می‏وزد و ایشان با سلامت کامل مراجعت می‏کنند .

آیت بصیرت (حاج آقا رضا بهاءالدینی) ، سید حسن شفیعی ، قم ، ص 86 .

معلّم انسانیت و اخلاق

یکی از اطرافیان شیخ هادی نجم‏آبادی ، روحانی روشن‏فکر عصر مشروطه ، می‏گوید : یک روز یکی از علاقمندان شیخ که مردی افغانی بود و گاه گاهی به دیدن شیخ می‏آمد ، برای او پیغام داد که من دچار بیماری وبا شده‏ام . به خاطر خدا بر سر بالینم بیایید . شیخ با وجود سالمندی و با آن که سال‏ها بود هیچ جا نرفته بود ، آهنگ عیادت بیمار کرد . به من گفت تو هم بیا .

به همراه شیخ به خانه بیمار رفتیم . بیمار از شدّت استفراغ و اسهال ، توانایی خود را از دست داده بود ، به طوری که در حضور ما ، دو بار به سختی ، خود را به دستشویی رساند؛ ولی بار سوم ، دیگر یارای حرکت نداشت . شیخ رو به من کرد و گفت : «این مرد ، غریب است و قادر به حرکت نیست . وی را سرپا بگیر که پیش خدا بی مزد نیست» . من برخاستم و او را به دستشویی بردم .از شدّت عفونت و گند ، حالم به هم خورد . سپس او را برگرداندم و خوابانیدم . پس از چندی باز هم آن مرد غریب ، اسهال گرفت .

این بار ، خود شیخ برخاست و او را بغل گرفت . من هر چه اصرار کردم که : «من جوانم و شما پیر و ناتوانید . این کار را به من واگذار کنید» ، قبول نکرد و گفت : «این بار ، نوبت من است» .

از آن پس ، حاج شیخ هادی ، تا زمان مرگ بیمار غریب و بی کس افغانی ، مرتّب به خانه او می‏رفت و پرستاری‏اش می‏کرد و پس از مرگ هم خودش او را به خاک سپرد .

هزار و یک حکایت تاریخی ، محمود حکیمی ، جلد اول ، تهران : انتشارات قلم ، 1368 ، ص 115 و 116 .

امام و سنّت‏های مذهبی

شیخ حسین انصاریان ، واعظ مشهور ، نقل می‏کند : روزهای سوگواری ، در مجلس روضه‏ای که در منزل امام در کوچه یخچال قاضی (قم) برگزار می‏شد ، شرکت می‏کردم . ایشان را وقت ذکر مصیبت اهل بیت ، با حال‏تر و گریان‏تر از دیگران می‏دیدم؛ گریه‏ای که در نظر من ، سرچشمه‏اش معرفت کامل به ولایت و حقایق باطنیه و واقعیات ملکوتیه بود . در آن زمان ، گاهی شب‏ها به حرم حضرت معصومه(س) مشرّف می‏شدم . هر شب که می‏رفتم ، امام را در حرم می‏دیدم . در سالی هم که به عراق تبعید شدند ، به خدمتشان شرفیاب شدم . تشرّفشان به عتبات مقدّسه هم همین گونه بود . ندیدم کسی از علما را به غیر ایشان ، که این گونه عمل کند و آن هم به طور مداوم ، یعنی هر شب ، کار خود را ادامه بدهد .

صحیفه دل (مطالب و خاطراتی از شاگردان امام خمینی) ، حمید بصیرت منش و احمد میریان ، تهران : مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی ، 1379 ، ص 10 .

مولوی ، زنده است !

ابعاد زندگی پروفسور آنه ماری شیمل ، بانوی اسلام‏شناس و متفکر برجسته آلمانی ، برای ما ایرانیان ، جالب و آموزنده است؛ ولی آنچه بیش از همه در زندگی ایشان قابل توجه است ، شیفتگی او به مولانا جلال‏الدین بلخی است . او در سفر خود به ایران می‏گفت : «این جا هم ، وطن من است و احساس غربت نمی‏کنم ، وقتی که میان کسانی هستم که به زبان مولانا سخن می‏گویند» . در جای دیگری می‏گوید : «برای من البته بسیار مشکل است که درباره عشق در نگاه مولوی و شخصیت عرفانی او سخن بگویم؛ زیرا برای من ، مولوی ، زنده است؛ یعنی شخصیت مولوی برای من ، مثل شخصیت آن مرد عجیب برای دوستانش است . فکر می‏کنم که همین حالا زنده است . شاید در این اتاق ، همراه ما باشد و شاید تبسّم می‏کند . من سال‏های زیادی در عشق شمس تبریزی غرق شده‏ام و انگار مولوی به من می‏گوید که من به برکت همین عشق است که زنده‏ام ؛ عشقی که او بنا کرد و حالا در ما جاری شده است» .

در اردی‏بهشت 1366 ش ، محفلی ادبی در دانشگاه لوس‏آنجلس برگزار شد که در آن ، نام پرآوازه مولانا ، طنین‏افکن بود . برگزاری این محفل ، به مناسبت آن بود که جایزه «لِوی دِلاّویدا» از سوی مرکز خاورمیانه‏ای آن دانشگاه ، به خانم آنه ماری شیمل اهدا شود . وی در یکی از کتاب‏هایش نوشته است : «باید اذعان کنم که دقیقا به مدّت چهل سال به آثار مولوی دلبسته بوده‏ام . این دلبستگی ، در نخستین روزهای مدرسه یعنی زمانی آغاز شد که برای اولین بار ، بعضی از ترجمه‏های منظوم و شگفت‏انگیز فردریش روکرت از دیوان مولانا را خواندم؛ ابیاتی به زبان آلمانی که مرا شیفته خود کرد . بعد از آن ، به هنگامی که دانشجوی بسیار جوانی بودم و در برلین زمان جنگ ، زبان‏های اسلامی می‏خواندم ، در آن دمی که استاد ارجمند من ، شِدِر ، نخستین ابیات مثنوی معنوی را از حفظ برای ما خواند ، این عشق دیرینه ، دوباره در من جان گرفت ... هفده یا هجده ساله بودم و حالا که به آن ایام و به دهه چهل بر می‏گردم ، می‏بینم من این کارها را در دوران بچگی و نوجوانی انجام داده‏ام؛ زمانی که دختران همسن و سال من ، به کلاس‏های هنری می‏رفتند و تنها زیبایی‏های دنیایی را می‏دیدند» .

افسانه خوان عرفان ، حسین خندق‏آبادی ، تهران : مؤسسه توسعه دانش و پژوهش ایران ، 1381 ، ص 37 و 38 .

نماز باران

یکی از مشهورترین نمازهای باران که در طول تاریخ ثبت شده است ، نماز بارانی است که توسط حضرت آیة‏اللّه‏ سید محمّد تقی خوانساری ، در سال 1363 ه . ق ، در قم اقامه شده است . در آن روزها ، ارتش متّفقین ، کشور ما را اشغال کرده بود و عدّه زیادی از آنها کنار شهر قم ، اردو زده بودند و خشک‏سالی عجیبی همه جا را فرا گرفته بود . آن مرد روحانی و عالم دینی ، اعلام عمومی کرد که هر کس مایل است ، سه روز روزه بگیرد و آماده نماز باران شود . بار اول ، عدّه زیادی به بیابان آمدند و مراسم نماز باران را به جا آوردند ؛ ولی خبری نشد . حتی می‏گویند ارتش متّفقین ، وقتی ازدحام مردم را دیدند ، به گمان این که قصد حمله به آنها را دارند ، به صورت آماده باش در آمدند؛ ولی خیلی زود متوجّه شدند که یک برنامه مذهبی است و مردم برای طلب باران آمده‏اند . به این خاطر ، افسران و سربازان انگلیسی ، خیلی تعجب کردند که : مگر ممکن است با نماز و دعا باران بیاید؟! حتی آنها اوضاع جوّی را مطالعه کردند تا بدانند آیا شرایط نزول باران فراهم است یا نه ، که متوجه شدند شرایط بارندگی فراهم نیست .

روز بعد ، مرحوم آیة‏اللّه‏ خوانساری ، دوباره و این بار فقط با عدّه‏ای از طلاب حوزه علمیه قم برای برگزاری نماز باران ، از شهر خارج شدند . بعضی از افراد به آنها طعنه می‏زدند و می‏گفتند : «لباس‏هایتان را جمع کنید تا از شدّت باران خیس نشود»؛ اما هنگامی که مراسم نماز انجام شد و هنوز جمعیّت نمازگزار به خانه‏هایشان نرسیده بودند ، باران ، شروع به باریدن کرد ، به طوری که همه مردم خوش‏حال شدند و مراسم چراغانی در شهر بر پا شد . حتی نقل شده است که بعضی از فرماندهان متّفقین که در قم بودند ( و تحت تأثیر قرار گرفته بودند ) ، پیام فرستادند که به آن عالم دینی خود بگویید دعا کند تا این جنگ خانمان‏سوز ( جنگ جهانی دوم ) پایان یابد؛ چرا که ما را از خانه‏ها و خانواده‏های خود دور کرده و همه چیز ما را به هم ریخته است .

تحقیقی پیرامون نماز باران ، ابوالقاسم علیان نژادی ، قم : نسل جوان ، 1378 ، ص 42 و 43 .

سال پنجم ، شماره پنجم ، صفحه 74 ، ویژه میراث معنوی

 


ارسال شده توسط: والـه
نوشته های پیشین


صفحات: