تبلیغات
دوماهنامه حدیث زندگی
گفتگو با دکتـر محمـود گلـزاری | 41. شادکامی ,

 

 

گفتگو با دکـتر محمـود  گـلزاری

آنـچه هستیـم  و  آنـچه می­خواهیم باشیـم

به کوشش: حمید عابدی

 

[محمود گلزاری، متولّد سال 1328 در سیرجان است. او مدرک دکتری روان‌شناسی بالینی  خود را در سال 1378 از دانشگاه علّامه طباطبایی گرفت و هم‌اکنون در سمت استادیار در این دانشگاه، مشغول به تدریس است. از جمله سوابق علمی و پژوهشی وی، می‌توان به سردبیری مجلّۀ رشد معلّم (1361تا 1368)، عضو شورای عالی انجمن اولیا و مربّیان کشور، عضو شورای عالی تحقیقات وزارت آموزش و پرورش، عضو شورای فرهنگ عمومی کشور، عضو کمیسیون فرهنگی ـ اجتماعی دبیرخانۀ شورای عالی انقلاب فرهنگی، عضو کمیتۀ کشوری بهداشت روانی، عضو میزگرد بین المللی مشاوره (ایرتاک)، مدیرمسئول فصل‌نامۀ علمی ـ پژوهشی «روان‌شناسی و علوم تربیتی»، عضو کمیسیون روان‌شناسی بالینی سازمان نظام روان‌شناسی و مشاورۀ ایران، صاحب‌امتیاز و مدیرمسئول ماه‌نامۀ «سپیدۀ دانایی» و... اشاره نمود. او همچنین مجری و برگزارکنندۀ بیش از سی کارگاه آموزشی و علمی، در حوزۀ مسائل جوانان (ازدواج، خانواده، روان‌شناسی و دین، روان‌شناسی مثبت‌گرا و هوش هیجانی) است و انتشار ده‌ها مقالۀ پژوهشی و کتاب، از دیگر فعالیت‌های او در زمینۀ روان‌شناسی است.]

 

حسّ خوش‌بختی یا احساس رضایت از زندگی، واقعاً چیست؟ توهّم نیست؟ خودفریبی نیست؟ تلقین نیست؟

برای جواب دادن به این سؤال، بهتر است از یک آزمون یا مقیاسی که در کتاب‌های روان‌شناسی مثبت یا روان‌شناسی مثبت‌گرا برای ارزیابی میزان شادکامی به کار گرفته می‌شود، به نام «مقیاس رضایت از زندگی» (Life Satisfaction Scale) شروع کنیم. این مقیاس ـ‌که توسّط یک روان‌شناس معاصر، به نام داینر تهیّه شده است‌ـ، با این که یک پرسش‌نامۀ کوتاه است و ‌فقط پنج سؤال دارد (در حالی که از نظر روان‌سنجی، تعداد سؤالات، هر چه بیشتر باشد، پایایی آن مقیاس بیشتر است)، امّا همین مقیاس کوتاه، بسیار و به وفور، در پژوهش‌های حال حاضر استفاده می‌شود. در کتاب‌های روان‌شناسی مثبت، همین پنج سؤال است که نشان می‌دهد روان‌شناس‌ها، رضایت از زندگی را چه طور تعریف کرده‌اند.

هر یک از این سؤال‌ها، یک مقیاس هفت درجه‌ای دارد که از کاملاً مخالف ـ‌که صفر در نظر گرفته می‌شودـ، شروع می‌شود و تا کاملاً موافق ـ‌که معادل عدد هفت است‌‌ـ در بر می‌گیرد. سؤالات از این قرار است:

1. زندگی من در بیشتر جنبه‌ها با ایده‌آل‌هایم تطبیق دارد.

2. شرایط زندگی‌ام عالی است.

3. از زندگی‌ام راضی هستم.

4. تا این جا چیزهایی را که در زندگی‌ام خواسته‌ام، به دست آورده‌ام.

5. اگر می توانستم در زندگی به عقب برگردم، تقریباً هیچ چیز را عوض نمی‌کردم.

پس ببینید رضایت، یعنی این که الآن و در شرایط کنونی، من از نظر جسمی، از نظر تحصیلی، از نظر شغلی و حتّی از نظر مادی، چیزهایی را دارم که با آرزوهایم تطبیق می‌کند. یعنی همان که حافظ می‌گوید:

شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا

بر مُنتهای همّت خود، کامران شدم.

و یا این که می‌گوید:

در این بازار اگر سودی است، با درویش خرسند است

خدایا مُنْعمم گردان به درویشی و خرسندی!

این که هر آرزویی داشته باشیم (آرزوهای دست‌یافتنی مثل شغل و مسائل مادی و ازدواج و خانواده و...) و برآورده شده‌ باشند، این می‌شود رضایت از زندگی. یعنی دائم بر نمی‌گردم که در ذهنم همیشه حسرت بخورم و همیشه احساس بکنم که چیزهایی را می‌خواستم و به آنها نرسیدم. یا وقتی که می‌گویند: زندگی‌ات را توصیف کن، می‌گویم: زندگی‌ام خوب است؛ زندگی‌ام عالی است و... .

پس ببینید، دو نکتۀ مهم در این پنج سؤال، اینهاست که ما یک وضع موجود داریم و یک وضع مطلوب و ایده‌آل. یعنی یک وضعی که اکنون در آن به سر می‌بریم و یک وضعی که در آرزوها و ایده‌آل‌هایمان می‌خواهیم باشیم. حالا اگر فاصلۀ آنچه که هستیم و داریم، با آنچه که دوست داریم و آرزو داریم و هدف ماست، خیلی زیاد باشد، حسرت می‌خوریم  و دچار ده‌ها مشکل می‌شویم؛ ولی اگر اینها نزدیک به هم باشند یا با هم تطبیق کنند (که البته بهتر است به هم نزدیک باشند تا آدم، انگیزۀ پیشرفت داشته باشد)، به این می‌گوییم: رضایت از زندگی. پس معنای رضایت از زندگی، در یک کلام، این است که داشتنی‌ها و امکانات من،  با آرزوهایم مطابق باشد. در واقع، هر چه «ای کاش»‌های یک نفر کمتر باشد، رضایت از زندگی‌اش بیشتر است.

البته اگر بخواهیم یک کمی از این حالت رؤیایی و آرزوهای دور و دراز، بیرون بیاییم و رضایت از زندگی را به صورت ملموس‌تری بررسی کنیم، باید ابعادش را در زندگی فردی مشخص کنیم که ابعاد یک انسان، از حیاتش شروع می‌شود. مثلاً این که چه جنسیتی دارد (زن است یا مرد)؟ و یا این که از نظر ظاهر و شکل چگونه است؟ اندازۀ قامتش چه قدر است؟ آیا چهره‌ای زیبایی دارد؟ و... اینها مربوط به وضعیت جسمی‌اش است و آنچه قابل تغییر نیست (یعنی جنسیتش و وضعیت ظاهرش). بعد، مسائل دیگر زندگی پیش می‌آید که مثلاً اگر فرد، دانش‌آموز و محصّل و دانشجو باشد، تحصیلش است؛ یعنی رشتۀ تحصیلی‌اش، دانشگاهی که در آن تحصیل می‌کند و بعد، وضعیت و پیشرفت تحصیلی‌اش. بعد از اینها به روابط خانوادگی می‌رسیم که شامل وضعیت پدر، مادر، خواهران و برادرانش و اگر ازدواج کرده، همسرش و ارتباطاتی که با همسرش دارد و وضع مالی خانواده‌اش می‌شود. بعد می‌ماند روابط اجتماعی که شامل دوستانش (تعداد دوستان و نوع ارتباط و کیفیت دوستی‌ها) می‌شود و بعد، مسئلۀ شغل و فعّالیت و محل کارش مطرح می‌شود. ما یک چیزی به نام رضایت شغلی داریم که در آن می‌گوییم: امکانات مالی شغل، ارتباط با همکاران، ارتباط با مسئولان، امکان ارتقای شغلی و... باعث علاقه‌ای می‌شود که آن آدم به شغلش دارد. این ابعاد، گسترش پیدا می‌کنند تا مسئلۀ محل زندگی، یعنی کشور و شهر و مسکن و تا ابعاد مختلف دیگری که شامل اعتقادات دینی و ایدئولوژی‌ای که دارد و خلاصه آنچه که یک انسان دارد. مثلاً این که ما در مسائل دینی‌مان و یا در قرآن می‌گوییم: الحمدُ لِلّه الذّی هَدانا لِهذا (اعراف/43)؛ یعنی: «خداوندا! به خاطر این که ما را هدایت کردی و مسلمانیم و اعتقادات پاکی داریم و... شکر تو را به جا می‌آرویم»، اینها می‌شود رضایت.

 

پس «شُکر» با رضایت از زندگی، مرتبط است ...

بله. البته! اگر ما چیزهایی داشته باشیم که نسبت به آنها شکر به جا بیاوریم و اگر از ما بپرسند که خداوند را دربارۀ چه چیزهایی شکر می‌کنید، هر چه تعداد جواب‌ها بیشتر باشد، رضایت از زندگی‌مان بیشتر است. حالا این را بگذاریم کنار  آن آیۀ قرآن که می‌فرماید: «اگر بخواهید نعمت‌های خداوند را بشمارید، نمی‌توانید» (ابراهیم/34). در واقع، بینش دینی، می‌خواهد به ما بگوید که باید بیندیشیم و ببینیم که تعداد و شمار آنچه که به عنوان نعمت و داشتنی داریم، بسیار زیادتر از آن چیزی است که با نارضایتی می‌گوییم: نداریم. در واقع، یک فرد موحّد باید همیشه راضی باشد؛ چون که یک بخشی از آنچه که او از آن ناراضی است که اصلاً دست خودش نیست و باید این را به حساب حکمت خداوند بگذارد که مثلاً او را زن یا مرد آفریده و بخشی هم اگر مربوط به تلاش‌هایی است که به نظر می‌رسد انجام نداده و یا پس از انجام دادن آنها موفّق نشده است، نباید با وجود این همه نعمت‌، احساس نارضایتی و یأس کند؛ بلکه باید با امید بیشتر، تلاشش را زیادتر کند تا به نتیجۀ دلخواه برسد.

پس با این حساب، رضایت، یعنی: باور داشتن و شکر کردن نعمت‌های بی‌شماری که خداوند به ما داده و به طور عینی، آنچه که دور و برمان در مسائل زندگی است. خب، این دیگر توهّم نیست، خودفریبی هم نیست و معلوم است که ما اینها را داریم. به عبارت دیگر، اگر یک فرد را مرکز یک دایره یا یک نقطه قرار بدهیم و نامش را «من» بگذاریم. باید ببینیم که این «من» چه دارد؟ از حیات و جنسیت و جسم و سلامت و خانواده و دوستان و فرزندان و مسائل مالی و کشور و شهر و نژاد و دیگر امکاناتی که ممکن است داشته باشد. اگر او، از اینها ناراضی و دلخور نباشد، رضایت از زندگی دارد.

ممکن است دیده‌ باشید که بعضی از جوان‌ها، بخصوص بعضی از دخترها، متأسّفانه به خاطر مشکلاتی که در جامعۀ ما برایشان وجود دارد، از جنسیتشان راضی نیستند و می‌گویند: خوش‌ به حال پسرها! البته آنها نمی‌دانند که جنس پسر، در معرض چه مشکلاتی ـ‌چه جسمی و چه اخلاقی و چه روانی‌ـ است؛ ولی به هر حال، این ناراضی بودن از جنسیت، ناراضی بودن از خانواده، ناراضی بودن از جسم و بیماری و... عواملی هستند که باعث کاهش رضایت از زندگی می‌شوند.

به نظرم می‌رسد که ما می‌توانیم برای سنجش میزان رضایت از زندگی، به جای این مقیاس کوتاه پنج گزینه‌ای داینر، برای همۀ این ابعادی که عرض کردم و هر کدامشان تعداد زیادی سؤال می‌شود، یک مقیاس مثلاً هفتاد گزینه‌ای درست کنیم، همان طور که ما در رضایت شغلی، یک تست مفصّل بیست ـ سی سؤالی داریم.

 

چه رابطه‌ای بین «شادی» و «رضایت از زندگی» هست؟

ما «شادی» را به آن مفهومی که در مباحث روان‌شناسیِ مثبت‌گرا مطرح می‌شود، دو نوع می‌دانیم: «شادی‌های حسّی و گذرا» و «شادی‌های اصیل و پایدار». رضایت از زندگی، به شادی‌های اصیل و پایدار، نزدیک‌تر است. همان طور که گفتم، وقتی انسان از آنچه که دارد (از حیاتش بگیریم تا تمام آن نعمت‌هایی که نزدیکش‌‌ هستند)، راضی باشد، معنایش این است که یک شادی اصیل و پایدار دارد. می‌شود گفت که اینها (شادی و رضایت از زندگی)، گاهی اوقات، نزدیک هم هستند و بعضی اوقات، نتیجۀ یکدیگرند. یعنی اگر به آنچه که داریم، به عنوان نعمت نگاه کنیم، می‌بینیم که رضایت از زندگی هم می‌تواند باعث ایجاد شادی اصیل و پایدار ‌شود. پس در یک جاهایی، اینها مثل هم هستند.

این مسئله، در منابع روان‌شناسی هم در دو سطح عینی و ذهنی مطرح شده است. به این صورت که Well Being ، به معنای «خوب زیستن عینی (محسوس)» و Subjective Well Being (SWB)، به معنای «خوب زیستن ذهنی (رضایت درونی)» در نظر گرفته شده است. سطح ذهنی ـ درونی رضایت از زندگی، یعنی آن چیزی که من واقعاً باور دارم و در باورهایم از آن راضی‌ام و سطح عینی ـ بیرونی هم یعنی آنچه که عینی یا واقعی است و در بیرون، امکانات آن موجود است. گاهی اوقات هست که آدم، امکاناتش زیاد است، ولی از نظر ذهنی، آن را قبول ندارد. به همین دلیل، به آن باوری  که ما در درون و در ذهنمان آن را قبول داریم،  Subjective Well Being گفته‌اند. پس امکانات بیرونی، هر چه می‌خواهد باشد. اگر ما برداشتمان، این گونه باشد که باید حسرت بخوریم که کم داریم، این، شادی نیست. همین است که مولوی هم می‌گوید:

اصل لذّت، از درون دان، نز برون

ابلهی دان جستن از قصر و حصون!

آن یکی در کنج زندان، مست و شاد

وان دگر در باغ، تلخ و نامراد!

باید ببینیم خودش چه برداشتی دارد. این که حافظ هم می‌گوید: «درویشی و خرسندی»، یعنی این که آدم می‌تواند در عین درویشی، خرسند هم باشد.

با این حساب، در منابع روان‌شناسی، بین مفاهیم بهزیستی و سلامت و رفاه، از یک طرف، و نگاه و باور خوب نسبت به زندگی داشتن (SWB)، از طرف دیگر، یک ارتباطات خیلی تنگاتنگِ وجودی هست که روان‌شناسان بالینی، به آن، «همبودی» یا «همذاتی» (Commorbidity) می‌گویند. این، همان رضایت از زندگی‌ یا شادکامی است که نتیجه‌اش همان شادی اصیل و پایدار خواهد بود.

 

شادی بدون رضایت از زندگی، فایده‌ای دارد؟ شادی‌های موقّت، چه نقشی یا سهمی در رضایت از زندگی دارند؟

خُب، در سؤال قبل، معلوم شد که اینها عیناً مثل هم هستند و شادی یعنی همان رضایت. رضایت از زندگی، شادی می‌آورد. دیگر نمی‌توانیم بگوییم که شادی بدون رضایت از زندگی؛ چون رضایت از زندگی، مساوی است با شادی و البته شادی اصیل.

شادی‌ اصیل و پایدار، در واقع، همان چیزی است که از دیرباز از زبان ارسطو، به عنوان «سعادت» مطرح بوده است. ارسطو، در کتاب معروف اخلاقی‌اش به نام «اخلاق نیکوماخس»، یک بحثی می‌کند که این بحث در تمدّن غرب، از دیرباز، مطرح بوده است، مبنی بر این که: غایت زندگی انسان چیست؟ و یا: «سرسلسلۀ خیر» یا «خیر اعلا» چیست؟ یعنی این که اگر تمام خیرها را بر اساس سلسله‌ مراتب، دنبال کنیم، در نهایت، بهترین آنها کدام خواهد بود؟ ارسطو، بحث می‌کند که بهترین خیرها و خیر اعلا و سرسلسۀ همۀ خیرها و حتّی به یک اعتباری، سرآمدِ فضیلت‌ها، «سعادت» نام دارد.

بنا بر این، «سعادت»، از آن جا مطرح شده است و البته فلاسفه، سعادت را بیشتر در یک رشد عقلی و در این می‌بینند که انسان، جنبۀ عقلی‌اش را ـ‌که امتیازش بر موجودات دیگر است‌ـ، رشد بدهد و در این مسیر، گام بردارد. این بحث، بعداً در بین فلاسفۀ اسلامی هم به طور گسترده‌ای مطرح می‌شود تا این که به بحث‌هایی که ابن‌سینا در «اشارات» در بحث عقل عملی و عقل نظری و یا ملّاصدرا در «اسفار» می‌کنند هم کشیده می‌شود و تقریباً هر کدام از فیلسوفان دیگر اسلامی هم یک بابی را به نام بحث سعادت دارند و روی آن، مسائل متعددی مطرح شده است. حضرت امام خمینی (ره) هم در تقریرات فلسفی درس‌های اسفارشان ـ‌که مؤسّسۀ تنظیم و نشر آثار امام چاپ کرده‌اندـ، یک بحث خوبی‌ دارند و سعادت را از جنبه‌های فلسفی و عرفانی مطرح می‌کنند؛ امّا در نهایت، آنها هم به همان صورت، غایت رشد یک انسان را در رشد جنبۀ عقلانی او می‌دانند و این که انسان، برای رسیدن به سعادت، باید یک موجود عقلانی کامل و سالم بشود؛ امّا ارسطو ـ‌با این که شاید در فلسفۀ غرب، اوّلین کسی باشد که این بحث را شروع کرده‌ـ، یک مقداری عینی‌تر یا واقعی‌تر نسبت به فلاسفۀ دیگر، وارد این بحث شده است و بحث را به امکانات مالی هم کشانده و این سؤال را مطرح کرده است که: اگر یک کسی امکانات مالی نداشته باشد و یا بیمار باشد، چگونه می‌تواند به سعادت برسد؟

از اواخر قرن بیستم ـ‌که روان‌شناسی، به عنوان یک علم تجربی، در ارتباط با مسائل عینی زندگی مردم، از فلسفه جدا شد و از آن بحث‌های خیلی ذهنیِ نظری دور شد و وارد مسائل اجتماعی و تحقیق‌های میدانی شدـ، روان‌شناسان، این بحث را دوباره به عنوان (شادکامی) Happiness مطرح ‌کردند و سعادت را به جنبه‌های محسوس و عینی زندگی انسان (همان شادی اصیل و پایدار) نزدیک کردند و یک مقدار از آن بحث‌های فلسفی‌ و ذهنی سعادت، فاصله گرفتند. بنا بر این، شما می‌بینید که سِلیگمن در کتاب معروف «شادی اصیل» یا «شادکامی اصیل»، ((Authentic Happiness، داشتن خانواده، داشتن دوستان خوب، امکانات مالی مناسب، سلامت جسمی و ایمان و دینداری و... را به عنوان شادی‌های اصیل و پایدار (برای رسیدن به رضایت و سعادت در زندگی) بر می‌شمارد. پس با این حساب، می‌توانیم بگوییم که نیک‌بختی و سعادت، در فلسفه، بحثی است که خیلی نظری و عقلانی، جلو می‌رود و در واقع، با زندگی محسوس آدم‌ها سر و کار ندارد؛ ولی روان‌شناسان، همین بحث را به «رضایت از زندگی» و شادی‌های پایدار و محسوس زندگی، پیوند می‌زنند.

 

ما در بعضی پژوهش‌هایی که به وسیلۀ شما یا زیرِ نظر شما انجام شده، می‌بینیم که شما اصرار دارید آموزه‌های اسلام را از متن آیات و احادیث، استخراج کنید و نه حتّی آرای فیلسوفان مسلمان و دیگر عالمان گذشته. حالا می‌خواهیم از نتایج آن تحقیق‌ها برایمان بگویید.

من می‌خواهم این جا عرض کنم که در احادیث پیامبر(ص) و ائمّه(ع)، وقتی موضوع «سعادت» مطرح می‌شود، واقعاً خیلی بحث‌ها به جنبه‌های عینی و محسوس زندگی انسان، نزدیک‌تر است تا بحث‌های فلاسفه، هر چند که  احادیث، جنبه‌های عقلانی را هم مدّنظر دارند. من می‌خواهم با جسارت و به اندازۀ بضاعت خودم بگویم که فلاسفۀ اسلامی ما هم (بر خلاف نگرش ارسطو) یکباره، سعادت را از زندگی محسوس انسان، خیلی دور کردند و به جنبه‌های خیلی اعلای عقلانی بردند؛ در حالی که در احادیث ما این طور نیست و تا آن جایی که ما نظر ائمّه (ع) را دربارۀ سعادت می‌دانیم، عمدتاً مربوط به دنیا  و همین رضایت و نیک‌بختی و شادکامی و عوامل محسوس دنیوی است. برای مثال، شما در روایات، ذیل عنوان «سعادت» می‌بینید که ائمّۀ هدی (ع) می‌فرمایند که سعادت انسان، در داشتن مسکن یا وسیلۀ سواری مناسب و یا همسر و فرزند و دوست و شغل خوب است و یا حتّی این است که کسی شغلش در محل زندگی‌اش باشد و یا این که پولی را که در می‌آورد، همان شب به خانه بیاورد و این طور نباشد که بگویند مثلاً شش ماه بعد به حسابش واریز می‌کنند. اینها ارتباطات مختلفی است که حتّی هنوز روان‌شناسی مُدرن هم به بعضی از آنها نرسیده است.

پس می‌بینید که روایات ما، هم بر خلاف آنچه که در بحث‌های فلسفی سعادت مطرح است (و فقط جنبه‌های ذهنی را در نظر می‌گیرند)، جنبه‌های عینی و محسوس را می‌گوید و هم بر خلاف آنچه که غرب در روان‌شناسی معاصر به آن رسیده ‌است (و فقط بخش‌های خیلی نزدیک عینی را مورد توجّه قرار می‌دهد)، جنبه‌های وسیع‌تری از حیات انسان را که شامل معنویت و ارتباط با خدا (در سطوح مختلف) می‌شود هم در نظر دارد. برای مثال، در روایات، داشتن ایمان خوب، داشتن ارتباط خوب با خدا و... هم جزو عوامل ایجاد سعادت معرّفی شده‌اند. البته در کتاب‌های روان‌شناسی مثبت‌گرا (مثلاً در همین کتاب سلیگمن) هم می‌گویند که دینداری و ایمان و پایبندی (Faith and Religion)، با سعادت ارتباط دارد؛ ولی خیلی کلّی می‌گویند. پس می‌بینیم که دیدگاه‌ دینی ما دربارۀ سعادت، در واقع، یک نوع توازنی بین دیدگاه‌های فلسفی و روان‌شناسی جدید فراهم می‌آورد.

 

دربارۀ شادی‌های موقّت، ...

این که شادی‌های موقّت در ایجاد رضایت از زندگی چه نقشی دارند، باید بگویم که داستان این نوع شادی‌ها، یک داستان دیگر است. البته منظور ما در این جا شادی‌های گذرای مثبت است؛ چرا که خودِ شادی‌های زودگذر یا ناپایدار یا حسّی هم به دو نوع مثبت و منفی تقسیم می‌شوند. ما شادی‌هایی را که به ظاهر (مثلاً با یک مادّۀ مخدّر و یا با یک برخورد کوتاه‌مدّت)، شادی می‌آورند، امّا پشت سرشان، پیامدهای ناگواری دارند، اصلاً به عنوان شادی نمی‌شناسیم و آنها را منفی می‌دانیم. وقتی از شادی‌های زودگذر صحبت می‌کنیم، منظورمان شادی‌هایی هستند که هیچ اثر منفی و مخرّبی ندارند (از نظر روان‌شناسان غربی، مانند موسیقی گوش دادن و برخورد با طبیعت و خندیدن و راه رفتن و...) و می‌توانند انسان را یک مقداری سر حال و بانشاط کنند.

با این حساب، شادی‌های موقّت هم در ایجاد رضایت از زندگی، بسیار مؤثّرند؛ چون اگر کسی آن شادی‌های اصیل درونی را داشته باشد، ولی موقّتاً به قول ما سر حال نباشد و به تعبیر روایات، کسل باشد و نشاط نداشته باشد، این آدم می‌تواند از طریق عواملی (مثل صحبت کردن با دوستان و یا برخورد با طبیعت)، این شادی را در خودش ایجاد کند. مثلاً این که امام صادق (ع) در روایتی منسوب به ایشان در کتاب «خصال» شیخ صدوق، دَه چیز را (مثل: شنا کردن، راه رفتن، نگاه کردن به سبزه، خوردن، آشامیدن و مسائلی از این قبیل ـ‌که جای خودش بحث مفصلی داردـ) عامل نشاط می‌دانند، اینها در واقع، همان شادی‌های گذرا و ناپایداری هستند که می‌توانند باعث ایجاد نشاط‌ شوند، به شرطی که درون فرد، از نداشتن عوامل شادی‌آفرین پایدار، ناراحت و ناراضی نباشد؛ یعنی مشکل ازدواج، مشکل همسر، مشکل شغل و... نداشته باشد. چنین آدمی می‌تواند با استفاده از شادی‌های موقّت، در مواقع ضروری (مثل همان مواقع فشار روانی و هجوم کسالب و...) هم شاد باشد.

نکتۀ ظریفی که در این جا باید به آن اشاره کنم این است که اگر مسائل اساسی زندگی فرد ـ‌که همان عوامل شادی‌های پایدارندـ، حل نشده باشند، پرداختن به این شادی‌های گذرا می‌تواند یک نوع فرار و یا یک نوع مکانیسم دفاعی باشد، هر چند که مثبت‌اند و شخص را از ناراحتی دور می‌کنند. پس استفاده از شادی‌های گذرا برای ایجاد نشاط، به شرطی خوب است که انسان را تشویق کند که بتواند به دنبال آن عوامل اساسی (مثلاً ایمان خوب) برود؛ ولی اگر دنبال آن شادی‌های پایدار نرود و دائم دنبال این گونه شادی‌های گذرا باشد، بیم آن می‌رود که این شادی‌های مثبت گذرا، به شادی‌های منفی گذرا تبدیل شوند.

 

آقای دکتر! با توجّه به مطالبی که فرمودید، زهدگرایی و صوفی‌گری، به عنوان روش، جزو کدام یک از این سه راه سعادت (فلسفی، روان‌شناسی و یا اسلامی) قرار می‌گیرند؟

اگر ما به روایاتمان نگاه بکنیم، می‌بینیم که بحث سعادت، همه‌اش در ارتباط با زندگی دنیایی و موفّقیت در زندگی دنیوی است و از گوشه‌گیری‌ها و عزلت‌طلبی‌های صوفیانه، بسیار دور است؛ ولی زهد، کلّاً فرق دارد و اتفاقاً زهد واقعی، جزو مهم‌ترین عوامل سعادت است. زهد واقعی، یعنی این که من از نعمت‌های دنیوی برخوردارم (همسر و مسکن و فرزند و امکانات دارم)، ولی نسبت به آنها وابستگی ندارم؛ یعنی دلبستگی‌ای که اگر اینها را از من بگیرند، دچار مشکلات جّدی بشوم.

اتّفاقاً به نظر من، زهد، بهترین صفت و تعبیری است که می‌تواند هم شادی‌های اصیل روان‌شناسی معاصر را و هم مسائل معنوی و دینی را و هم مسائل عقلانی ـ فلسفی را به هم بیامیزد. ما باید روی این زهد، خیلی کار کنیم. این زهدی که در روایات داریم که «یُهَوِّن المصائب» (یعنی «مصیبت‌ها را برای انسان، سبک می‌کند)، زهدی است که اگر انسان از نعمت‌های دنیایی استفاده می‌کند، پس از گرفته شدن این نعمت‌ها از او، دچار مشکل نشود. ما باید این زهد را خوب بشناسیم که این، طبعاً با صوفی‌گری منافات دارد؛ برای این که در آن، هم دنیا وجود دارد و هم به نوعی با دنیاطلبی (که اصلش دلبستگی و وابستگی است)، منافات دارد.

 

استاد! چرا بعضی ملّت‌ها، با این که از ما فقیرترند، امّا به نظر می‌رسد که راضی‌تر و شادتر از ما زندگی می‌کنند (مثل هندی‌ها یا مصری‌ها)؟ و اصولاً چه عناصری در فرهنگ ما هست که باعث می‌شود حسّ خوش‌بختی و احساس رضایت از زندگی، دیرتر در ما به وجود بیاید؟

میکائیل آرگایل، در کتاب‌ «روان‌شناسی شادی»، تحقیقاتی در این زمینه آورده که بر اساس آن، یک نقشۀ جغرافیایی از پراکندگی شادی در سطح کرۀ زمین که در مجلۀ «تایم» هم چاپ شد، به دست می‌دهد. البته بیشتر ملّت‌ها، از این نظر با هم تفاوت زیادی ندارند. متأسّفانه ما اصلاً تحقیقات روشنی به این شکل، دربارۀ ایران نداریم و به طور قطع نمی‌دانیم که وضعیت چه طور است و آیا مردم ما نسبت به ملّت‌های دیگر راضی‌ترند یا شادتر و...؟

البته من خودم، بر اساس مسافرت‌هایی که به هند داشتم و بررسی‌هایی که سال‌های قبل انجام داده‌ بودم و یک‌سری تحقیقات دیگری که در این زمینه انجام شده بود، به این نتیجه رسیدم که میزان افسردگی در هندی‌های فقیر و هندی‌هایی که سطح درآمدشان خیلی پایین است، به مراتب کمتر از میزان افسردگی‌ای است که در قشر متوسط کشور ما وجود دارد.

این نکته، به نظر من هم درست است که ما ملّت ناراضی‌ای هستیم و این ناراضی بودنمان، شاید دلایل مختلفی مثل: برخورد حکومت‌ها، دولت‌ها و نگاه تربیتی ما به زندگی و... داشته باشد. قبلاً گفتیم که میزان شادی و رضایت از زندگی، در اصل، به اندازۀ فاصله‌ای است بین آنچه داریم و آنچه دوست داریم داشته باشیم. این که ما با وجود چیزهای خیلی خوب و زیبایی‌ها و امکانات بسیار زیادی که در زندگی‌ داریم، باز هم انتظارات و توقّعاتمان زیاد هستند، تا حدّ زیادی، بستر فرهنگی دارد و از جمله، به نظام باورها، مسائل تربیتی خانواده‌ها، نظام آموزشی و یک مقدار هم به برخورد دولت‌ها و حکومت‌ها مربوط می‌شود که در جای خودش باید مفصّل‌تر بحث کرد.

 

با این حساب، آیا می‌شود گفت که در جامعۀ ما، هر چه امکاناتْ بیشتر می‌شود، سطح توقّعات هم بالاتر می‌رود و برآوردن این سطح بالاتر توقّعات، مشکل‌تر می‌شود و به همین خاطر، به دست آوردن رضایت از زندگی، سخت‌تر می‌شود؟ به نظر شما، چنین رابطۀ معناداری بین امکانات مادّی و سطح رضایت از زندگی وجود دارد؟

بله، ولی این، برای یک جامعه‌ای که تربیت دینی دارد، شایسته نیست. البته از این حرف من هم نباید چنین برداشت شود که ما نباید دنبال امکانات  دنیایی و مسائل مختلف مادی برویم. ما در قرآن و روایات، مرتّب این بحث را داریم که «قل من حرّم زینة الله؟ (اعراف/32)؛ بگو ـ‌ ای پیامبر ـ که چه کسی نعمت‌های خدا را حرام کرده است؟» که به ما گوشزد می‌کند باید از طیّبات و نعمت‌های الهی استفاده کنیم. به همین خاطر می‌بینیم وقتی بعضی‌ها در زمان امام صادق(ع) (یا دیگر ائمه) سعی می‌کردند که یک مقدار بروند به دنبال صوفی‌گری‌ها و گوشه‌گیری از دنیا و پشت پا زدن به دنیا و...، با اعتراضات امام صادق (ع) رو‌به‌رو می‌شدند که می‌فرمود: «ببینید ما پیامبر بزرگواری مثل حضرت سلیمان(ع) داشته‌ایم که خودش سلطنت و شکوه داشته و پیامبر بزرگواری مثل حضرت یوسف(ع) داشته‌ایم که خودش عزیز مصر بوده و...».

اگر هم در مواردی استفادۀ بیش از حد از نعمت‌های دنیوی را نقد می‌کردند، دو بحث مطرح بوده: یکی این که عقیده داشتند حاکمان باید سطحشان در برخورداری از مواهب دنیا، نسبت به عموم مردم، متفاوت باشد و باید در حدّی زهد بورزند که با مردمی که در اقصی نقاط مملکت، مشکلاتی دارند، هماهنگ‌ باشند. یعنی باید بیشتر تلاش کنند که امکانات دنیوی‌شان کمتر باشد و الگویشان الگویی باشد که علی(ع) در «نهج البلاغه»، در عهدنامۀ مالک اشتر و در نامۀ به عثمان بن حنیف و... مطرح کرده است. این یک بحث است؛ امّا بحث دیگر، این است که مردم عادی، باید دنبال دنیا و امکانات و رفاه آن بروند، امّا وابسته به دنیا نشوند. خود «نهج البلاغه»، دنیا را مَتجَر (محل تجارتِ) اولیای خدا می‌داند؛ یعنی اگر ما بخواهیم به جایی برسیم، باید با همین امکانات دنیوی و از طریق همین دنیا برسیم. نمونه‌های زیادی در «نهج البلاغه» وجود دارد که  نشان می‌دهد امام علی(ع) دنیا را تأیید می‌کنند؛ امّا در کنار آن، راه نگرش صحیح به آن را هم یادآور می‌شوند.

پس می‌بینیم که همیشه هم این طوری نیست که هر چه امکانات ما بیشتر باشد، خواسته‌هایمان هم بیشتر ‌شود و نارضایتی‌هایمان هم بیشتر. ما باید ببینیم که چگونه می‌توانیم از این امکانات، استفاده کنیم. مثلاً اگر ما کل امکانات زندگی (یعنی دنیا) را وسیله‌ای برای رسیدن به هدف‌هایمان بدانیم، طبعاً اگر امکاناتمان بیشتر باشد، توان و فرصتمان هم برای خدمت کردن، بیشتر است و این، مشکلی ندارد.

مشکل عمدۀ ما این است که ما تربیت دینی خوبی که دنیا را گذرگاه (و نه قرارگاه) بداند و نگاه عمیقی به ارزش‌ها داشته باشد، نداریم. با ما کار نشده که «والآخرة خیر و أبقی (اعلی/17)؛ یقیناً آخرت، بهتر و پایدارتر است». این آخرت، فقط به معنای قیامت نیست. به نظر من، هر چیزی (مثل هر شیئ مادی یا هر یک از امکانات دنیوی)، دو بُعد وجودی یا دو ساحت دارد: یک ساحتِ سطحی و ظاهری و یک ساحت عمقی. اگر ما آن ساحت‌های عمقی را ببینیم و به « والآخرة خیر و أبقی» ایمان داشته باشیم و فقط پوسته‌ها و رویه‌ها را نبینیم، هیچ گاه به مشکلی بر نمی‌خوریم. دین هم آمده است برای ما تربیتی فراهم آورد که ما این قدر سطحی‌نگر و ظاهربین نباشیم. قرآن هم می‌گوید: « یَعلمونَ ظاهراً من الحیاة الدنیا» (روم/7)؛ یعنی اینها فقط ظاهر حیات دنیا را می‌بینند. معلوم می‌شود که خود دنیا هم یک باطنی دارد و آن، همان «والآخرة خیر و أبقی» است.

خیلی چیزهای دیگر هم در این دنیا هست که علاوه بر ظاهر، یک آخرتی هم دارد. این بینش، همان چیزی است که قرآن می‌گوید: «یؤمنون بالغیب» (بقره/3) و این یعنی ایمان آوردن به ورا و ژرفای این چیزهای ظاهری. در واقع، همین دور شدن از لذّت‌های فانی و آینده‌نگری، یک نوع ایمان به غیب است. پس ایمان به غیب و این که دنیا را هم به همین شکل سطحی و ظاهری و هم به شکل آخرتی ببینیم، بینشی است که اگر ما آن را به کار می‌گرفتیم، امروز دیگر جوانانمان در ازدواج، این مشکل را نداشتند که فقط به ظاهر و زیبایی و مقام و ثروت، نگاه کنند و انتخابشان را با توجّه به عمق یک زندگی انجام می‌دادند. شغل و رشتۀ تحصیلی را ظاهری نمی‌دیدیم، پول را ظاهری نمی‌دیدیم؛ چون خود این پول، یک ظاهر دارد و یک باطن.

خود این آدمی هم که کنار ماست، یک ظاهر دارد و یک باطن. یک ظاهری دارد به شکل همین پوست و اندام و زیبایی و لباس و... و یک باطنی هم دارد که شامل عقاید و اخلاقیاتش می‌شود. دین می‌خواهد به ما  بگوید که مرتّب از این ظاهرها به باطن‌ها بروید تا بتوانید آسوده‌تر و راضی‌تر زندگی کنید. روایات ما هم در بحث عبرت، همین را می‌گویند که: عبرت، یعنی عبور از ظاهر به باطن. ما به تاریخ هم که نگاه می‌کنیم، باید عبرت بگیریم و ببینیم که:

این که در شهنامه‌ها آورده‌اند

رستم و رویینه تنْ اسفندیار

تا بدانند این خداوندان ملک

کز بسی خلق است دنیا یادگار!

این، می‌شود عبرت از تاریخ. عبرت، این است که مثلاً یک جوان، آدم پیری را ببیند و فکر بکند که جوانی او هم می‌تواند همین طور گذرا باشد. در این تربیت دینی عمیق، استفاده‌های زیادی از دنیا می‌تواند باشد؛ امّا استفاده‌هایی که در آنها، به ظاهر بسنده نشود و باطن و آخرت و حقیقتِ اشیا و افکار و اعمال هم مورد توجّه قرار بگیرد.

 

چه مهارت‌هایی برای رسیدن به شادکامی لازم است؟ آیا اصولاً چنین مهارت‌هایی وجود دارند که با آموختن آنها بشود زودتر به شادکامی رسید؟

ببینید، من معتقدم که بحثِ فقط مهارت نیست. با این توضیحاتی که دادم، اگر شادکامی را ترجمۀ Happiness بدانیم و آن را در دو سطح، یکی اصیل و پایدار (که به سعادت، نزدیک است و خیلی عمقی است) و دیگری گذرای نشاط‌آور در نظر بگیریم، برای آن سطح یا بخش گذرایِ نشاط‌آور، مهارت لازم است. یعنی یک‌سری آموزش‌هایی (مثل چگونه صحبت کردن و چگونگی گفتگو و تعامل با دیگران) را باید یاد بگیریم؛ ولی برای شادکامی‌های اصیل، فرد، باید تربیت بشود و این تربیت، ابعاد مختلفی مانند: شناختی ـ فکری، عاطفی، رفتاری و... دارد که باید از نظر عقیدتی، باورها و اعتقاداتش قوی بشوند و به تدریج، یاد بگیرد که چگونه از راه‌ها و دوستان و تفکّرات بد، دور شود و حُبّ و بغض‌هایش باید تربیت بشود که به کدام طرف برود و... . اینها چیزهایی هستند که در تربیت اسلامی، مورد تأکید قرار گرفته‌اند.

این که مثلاً در روایات داریم: «هل الدّین إلّا الحُبّ  و البغض؟ (مستدرک الوسائل، ج12،ص227) (آیا دین، چیزی جز مهرورزی و دشمنی است؟)»، مقصود، آن جنبۀ عاطفی محبّت نسبت به همۀ نیکی‌ها و نیکوکاران (و در صدر آنها انبیا و اولیای خدا) و بغض نسبت به همۀ کج‌اندیشان است. در زمینۀ رفتاری هم انسان باید احکام و آداب آن را ـ‌که شامل یک‌سری مهارت‌هاست‌ـ، ‌یاد بگیرد که عمل کند. ببینید! مجموعۀ اینها‌ ـ‌که مجموعه‌ای از معارف، یعنی «تربیت اسلامی» و شامل عقاید و اخلاق است‌ـ، با آموزش‌های معمولی، به دست نمی‌آید و انسان باید تربیت بشود. برای مثال، صداقت، باید در خانه و در میان خانواده آموخته بشود؛ چون اخلاقیات، چیزی است که به یک بستر خانوادگی سالم و بهداشت روانی نیاز دارد.

من می‌خواهم بگویم که این جا، مهارت لازم نیست؛ بلکه یک تربیت مستمر و طولانی نیاز است که برای رسیدن به آن، یک‌سری زیرساخت‌های قوی فرهنگی، اجتماعی و مذهبی نیاز است. مثلاً برای رسیدن به سعادت، باید از همان دوران کودکی در ذهن پدر و مادر باشد که فرزندشان را سعید (یعنی خوش‌بخت و شادکام) به دنیا بیاورند. یعنی از همان مرحلۀ انتخاب همسر و دوران بارداری، و از مسائل تربیتی و تربیت کودکی و نوجوانی و جوانی گرفته تا پیری و مرگ خوب و نیک فرجامی، همه و همه، نتیجۀ تربیت‌اند. این، خیلی مهم است؛ یعنی داستان شادکامی از نظر بینش دینی، یک فرایند طولانی «ز گهواره تا گور» است؛ امّا در مورد آن قسمت‌هایی که به شادکامی‌های گذرا مربوط می‌شود، همان طور که گفتم، اگر یک آدمی، این شاد‌ی‌های اصلی را داشته باشد، می‌تواند برای نشاط بیشتر، مهارت رسیدن به آن شادی‌های گذرا را هم بیاموزد.

 

آیا این مهارت‌ها، تماماً فردی هستند؟ و آیا از یک فرهنگ به فرهنگ دیگر متفاوت‌اند؟

نه! همان طور که گفتم، می‌توانند فرهنگی، اجتماعی، خانوادگی، حکومتی و... هم باشند. یعنی حکومت‌ها باید بستر این آموزش‌ها و تربیت‌ها را فراهم بکنند. در واقع، تفاوتی که بین میزان شادکامی ملّت‌های مختلف (مثل هندی‌ها و ایرانی‌ها) وجود دارد، بر می‌گردد به همین تفاوت‌هایی که در بسترسازی‌های تربیتی و حکومتی و برخوردهای اجتماعی وجود دارد.

در مسائل اسلامی هم من معتقدم که جوامع اسلامی، چون خیلی به مسائل سطحی و ظاهری دین قناعت کرده‌اند و به آن تربیت عمیق دینی، توجّه کافی نشده است، متأسّفانه، امکان دارد که بعضی از سوء برداشت‌هایی که از دین می‌شود، حتّی با شادی‌هایمان هم منافات داشته باشند. مثلاً افراط در عزاداری‌ها، بدون شناخت‌های عمیق، می‌تواند یکی از این آسیب‌ها باشد. ببینید، خیلی از ماها، چند ماه از سال را عزاداری‌هایی می‌کنیم که غالباً لحظه‌ای هستند و جنبۀ عاطفی قوی و مبنای شناختیِ ضعیفی دارند و درست به همین دلیل (ضعف‌های شناختی)، به شادی‌های مفید و لازم و ضروری و رشددهنده هم لطمه می‌زنند. اصلاً چون شناختمان از پیامبر(ص) و اهل بیت(ع) و سنّت و سیرۀ آنها ضعیف است، در ایّامی که به عزاداری آنها اختصاص داده‌ایم، سنّت و سیرۀ آنها (مثل: مراسم عقد، جشن تکلیف، مسابقات، جشنواره‌های علمی و حتّی جشن میلاد خود ائمه) را تعطیل می‌کنیم.

در یک شب، یک مداح، نهایتاً اشک مردم را در می‌آورد؛ ولی اگر از خیلی از همان کسانی که گریه می‌کنند، بپرسیم که چه قدر شناخت از حضرت فاطمه زهرا (س) دارند، حتّی از تاریخ معمولی زندگی ایشان (مثل تولّد، شهادت و یا تعداد فرزندان و...)، چه برسد به سیر و سلوک و جملات ایشان و مسائل مختلف دیگر، می‌بینیم که این شناخت، بسیار ناچیز است.

بنده یک زمانی از دختران یکی از مراکز تربیت معلّم که قرار بود در یکی از روزهای دهۀ محرم برای آنها جلسه‌ای داشته باشم، تحقیق ساده‌ای کردم، به این صورت که به هر کدام از آنها پرسش‌نامه‌ای داده بودم که در آن، دربارۀ حضرت زینب(س)، سؤالاتی مطرح شده بود. شاید قریب به اتّفاق این دخترها، شناختی روشنی از حضرت زهرا(س) و زینب (س) و وقایع روز عاشورا و... نداشتند. حتّی دربارۀ تاریخ‌های معمولی واقعه که مثلاً این خانم بزرگوار، در کربلا چند ساله بوده‌اند، کودکی و نوجوانی ایشان و این که کِی ازدواج کرده‌اند، فرزندانشان و نحوۀ شوهرداری و فرزندداری ایشان و این که می‌گویند معلّم دختران کوفه بوده‌اند و... تقریباً هیچ نمی‌دانستند. فقط یک زینب مضطر را می‌شناختند که به صورت سنّتی و مرثیه‌ای، به آنها معرّفی شده بود. بیشتر آنها هرگز حتّی یک بار هم نیامده بودند ترجمۀ خطبۀ غرّای حضرت زینب (س) را در مجلس ابن زیاد بخوانند و یکی دو جمله‌اش را از حفظ داشته باشند. واقعاً خیلی تعجّب‌آور بود! اینها خانم‌هایی بودند که می‌خواستند معلّمان ما بشوند.

این طور است که به جای آشنایی با فرهنگ اصیل اسلامی، افراد را به گونه‌ای تربیت می‌کنیم که در جنبه‌های سطحی دین، متوقّف می‌شوند و بعد، همین جنبه‌های سطحی، آسیب‌زا هم می‌شوند. یعنی وقتی که آدم، حضرت زینب(س) را یک آدم داغ‌دیدۀ مضطر بداند و یا دائم گریه کند، اینها، آسیب‌زا می‌شوند. مثلاً از من می‌پرسند که در این دو ماه جمادی الأوّل و جمادی الثّانی ـ‌که ایّام فاطمیّه برگزار می‌شودـ، می‌توانیم دخترانمان را عقد کنیم؟ من تعجّب می‌کنم که چرا وقتی یک ازدواج مناسبی پیش می‌آید، نباید عقد کنیم. وقتی که تربیت اجتماعی، این گونه باشد، شادی هم در فرهنگ ما کم می‌شود و این، هیچ ربطی به اسلام و فرهنگ اصیل اسلامی ندارد.

 

آیا دین در شادکامی مؤثّر است؟ چه بخش‌هایی از دین؟ و چه طور؟ یعنی با چه ساز و کاری؟ و چه اندازه؟

همان طور که گفتم، دین و بخصوص اسلام اصیلی که در فرهنگ شیعی و ثقلین است، می‌تواند با ایجاد توازن بین سعادت ذهنی مدّ نظر فلاسفه و شادکامی محسوس روان‌شناسان معاصر غربی، به نوعی، علاوه بر بهره‌وری از نعمت‌های دنیا (با بهترین وضعیتش)، سعادت اُخروی را هم به پیروان خود، هدیه بدهد. اگر دین، این دین باشد، بله، من در جواب سؤال‌های قبلی هم گفتم که چنین دینی می‌تواند در شادکامی مؤثّر باشد و اثرش هم خیلی مثبت است.

 

در پایان، اگر صحبتی با خوانندگان جوان مجلّۀ «حدیث زندگی» دارید، بفرمایید.

من علاقه‌مندم به جای این که من به این سؤال جواب بدهم، از خوانندگان جوان مجلّۀ خوب «حدیث زندگی» بخواهم که بیایند برای شما بنویسند که به طور کلّی، از کدام قسمت‌های زندگی‌شان راضی هستند و از کجاهای زندگی‌شان ناراضی‌اند و علّت‌هایش را هم بگویند. یعنی بیایند بر اساس همان طبقه‌بندی‌ای که عرض کردم، از حیاتشان شروع کنند که مثلاً آیا راضی هستند که به دنیا آمده‌اند و در بین این موجودات خدا، به صورت انسان آفریده شده‌اند؟ چرا که خلاصه، انسان، بارش خیلی زیاد است و تکلیف دارد. این، ساده نیست و این اختیاری را که انسان دارد، نه فرشتگان به آن مفهوم دارند و نه حیوانات و این، دردسر و گرفتاری دارد. ما محلّ غریزه‌ایم و وجودمان محلّ غوغا و درگیری‌های غریزی است که هیچ موجودی در بین آفریده‌های خدا این را ندارد. حالا با این همه، چه قدر از این انسان بودنشان راضی هستند؟ نکند یکباره بگویند که چه خوش بود که ما یک کبوتر بودیم، چه قدر لطیف، چه قدر زیبا، پرواز می‌کردیم، بی‌خیال! یا یک پرستو، یا یک آهوی توی دشت. بعد، می‌رسیم به این که آیا از پسر یا دختر بودنشان و یا شرایط خانواده و دوستان و تحصیلاتشان و... راضی هستند یا نه؟ و در یک کلام، برای ما و شما بنویسند که از چه قسمت‌هایی از مسائل وجودی دور و برشان راضی و یا ناراضی‌اند و چرا؟ این خودش می‌تواند محل بحث خیلی خوبی باشد که ما دوستان جوانمان را بیشتر بشناسیم.

 

 

اینجا را هم ببینید:

http://www.sepidehdanaei.com/

http://www.dr-golzari.com/


ارسال شده توسط: شادیبا
نوشته های پیشین


صفحات: