تبلیغات
دوماهنامه حدیث زندگی
شاخه و شیشه | داستان , 4. فراغت ,

 

شاخـه و شیـشـه

فرزانه توکلی

 

فقط یک لولا کم داشت که روی هم بتابد و باز شود. زندانیِ قابش بود. شاید به همین خاطر، سمانه از آن دل نمی‏کَند. یک چیز مشترک با هم داشتند. دردش را می‏فهمید. آخر او هم زندانی جا و رخت‏خواب بود.

اشعه بی رمق خورشید، خودش را با زور از لابه‏لای برگ‏های دوکی شکلِ بید، بیرون می‏کشید و به شیشه می‏تاباند. شیشه رنگ عوض می‏کرد. وسطش موج می‏خورد و رنگین کمانی می‏ساخت: سبز، قرمز، آبی، همه توی هم.

شاخه‏ای، کنجکاوانه سرش را سوی شیشه کشیده بود. وقتی نسیم، لابه‏لای برگ‏های سبز و خاک گرفته‏اش بازی می‏کرد، نجواکنان، سر تکان می‏داد.

آن روز که دواهایش را برایش بردم، خیره شده بود به صفحه صیقلی شیشه. با آن چشم‏های فرو افتاده و حیرت‏زده‏اش فقط نگاه می‏کرد. چند بار صدایش کردم. شربتش را توی قاشق ریختم و جلوی لب‏های قرمزش گرفتم. مژه‏هایش را هم آورد؛ پلک‏ها پوشش چشم؛ امّا در درون، منقلب. آرام و قرار نداشت. مثل این که در تنگنایی افتاده باشد. سرفه کِشداری کرد؛ عمیق و مزمن. انگار چرک و عفونت چندین ساله را با خود به همراه می‏کشید. نرم و توخورده صدایم کرد: «آبجی... آبجی لیلا! پنجره را برایم باز می‏کنی؟ دارد پاییز می‏شود، نه؟».

رویم نشد به صورت زرد و استخوانی‏اش که حالا سرشار از التماس و شوق رسیدن به آرزو شده بود، نگاه کنم. چشم به زمین دوختم و گفتم: «سمانه جان، عزیزم! این پنجره که باز نمی‏شود. اصلاً از اوّل بسته بوده. ببین فقط یک شیشه است توی یک قاب فلزی. تازه اگر هم در داشت، برایت خوب نبود؛ چون اگر هوای سرد، داخل ریه‏هایت شود، آن وقت عفونت تا توی گلویت هم بالا می‏آید».

دستم را پس زد. دوای زعفرانی رنگ، روی تشک ریخت و پخش شد. اشک، توی حلقه چشم‏هایش تاب خورد. پرشتاب نگاهم کرد. انگار گناهی کرده باشم. خودم را به چه چیز آلوده کرده بودم: سنگ‏دلی، همدردی، دوست داشتن زیاد؟!

دیگر تحمّلش را نداشتم. دستی روی موهای شلالش کشیدم و آوردمش کنار پنجره. با زحمت، چهار پایه را ستون زانوهای لرزانش کردم. حالا می‏توانست همه چیز را ببیند: ابرهای گلْ کَلَمی که توی آسمان لمیده بودند، خرمالوهای قرمز رنگ، گل‏های داودی و شاخه بیدی که دست روی شانه شیشه داشت. همه را دید، با دقت و حدّت؛ مثل بچّه‏ای که تازه چشم روی دنیا باز کرده باشد. خواستم دوباره اسیر لحاف و رخت‏خوابش کنم که دیدم عاجزانه انگشت‏های ضعیفش را درهم جمع کرد و به شیشه کوبید. می‏خواست همین قاب تنگی از طبیعت را که می‏توانست ببیند، لمس کند. بوی پاییز را تا توی سینه پر عفونتش فرو کشد و سرشار از شوق شود؛ امّا شیشه، گرچه صاف و صیقلی و بی‏خَش بود، ولی باز هم حایل بود.

نگاهم به اثر انگشت‏هایش که روی شیشه نقش بسته بود، خیره ماند. کاش درک می‏کردم که می‏خواهد هوایی غیر از این هوای اشباع شده از بوی عفونت این اتاق تنگ را تنفّس کند؛ می‏خواهد مثل همه بچّه‏های هم قدش، با پاییز حرف بزند و پاهایش را روی برگ‏های خزان زده بکوبد؛ امّا نفهمیدم! خودم را با بایدها مجاب کردم، تا مقصّر نشوم و سنگینی هیچ چیز را روی سینه‏ام حس نکنم.

و حالا او مانده است بین منگنه دستگاه‏های بیمارستان، آن هیولاهای آهنی، با آن هوای بیمارگونه؛ امّا شاید هنوز روزنه‏ای باشد!

بی‏اختیار دستم به‏طرف چهارپایه می‏رود. ته مانده رمقم را توی دست‏هایم جمع می‏کنم و به شیشه می‏کوبم. دیوار صیقلی، هزار تکّه می‏شود و ریز ریز. هوای خنک و پر شور پاییزی به دورن اتاق، هجوم می‏آورد و شاخه بید، بی‏محابا و آزاد، دست خود را به سوی اتاق دراز می‏کند...

سمانه بیا! بیا که حالا دیگر جایت خالی است! بیا تا خواهرت خودش را سرزنش نکند! بیا و ببین که آرزویت را برآورده کردم. بیا...!

 


ارسال شده توسط: شادیبا
نوشته های پیشین


صفحات: