تبلیغات
دوماهنامه حدیث زندگی
گفتگو با محمّد صالح علا | 39. هنر و زندگی ,

 

گفتگو با محمّد صالح علا

ما نان­آور شبیم!

 

 

به کوشش: حمید عابدی

 

 

قبل از این که وارد بحث شویم، دوست داریم بدانیم که تعریف محمّد صالح علا از «هنر» و «هنرمند» چیست؟

سؤال اوّل را پاسخ نمی‌دهم. تواضع هم نمی‌کنم. من هنوز، پس از سی‌ـ‌چهل سال غوطه‌ور بودن در شاخه‌ها و نحله‌های مختلف آثار جمال‌شناختی، قادر نیستم تعریفی فراگیر و متقاعد‌کننده و بی‌عیب و نقص از هنر و هنرمند عرض کنم. دست کم، هنوز تعریفی ندارم که خودم را متقاعد کند. به نظرم تعریف هنر، همان قدر که سهل و ممتنع است، عمیق و پیچیده هم هست؛ امّا اگر چین چین دامنه‌های تعریف هنر را تا بزنیم و از مفاهیم مختلف، چشمپوشی کنیم، یک تعریف آن می‌تواند تولید اثری باشد که مخاطب را متحیر کند. یا تعریف دیگر این که هنر» به پدیده‌ای خلّاقانه می‌گوییم که مخاطبش را حالی به حالی و متحیر کند یا استنباطی نوین از کائنات عالم، برای مخاطبش فراهم آورد و یا احساسات مخاطب را اعتلا بدهد و جهانش را و مفهوم انسانیت را گسترده‌تر کند.

 

بسیاری، ارزش یک اثر هنری را در میزان خلّاقیتی که در آن به کار رفته است می‌دانند. به نظر شما، خلّاقیت»، چند درصد هنر را تشکیل می‌دهد و کلاً، نقش آن در پیدایش یک اثر هنری و پذیرش آن از سوی مخاطب، تا چه اندازه است؟

جواب من، در پرسش خود شما تعبیه شده است. به نظرم همین است که تلویحاً شما پرسیدید. ضمن این که برای تولید هنر، هنرمند، باید دارای آن آنِ» خداداده باشد؛ یعنی پیشا‌پیش، دارای ژن جمال‌شناسی باشد و بعد در مسیر تحصیل مهارت فنّی قرار بگیرد (یا خویشتن را در مسیر تحصیل مهارت فنّی قرار بدهد).

برای آموختن بیانِ هنری» باید عمری آموزش و مشق و تمرین مستمر داشت. محال است که هنرمندی بدون تحصیل مهارت، موفّق به خلق اثر هنری شود. مثلاً در حوزه معماری، نمی‌توان بدون آموزش (مشق و تمرین)، یک‌روز بیدار شد و مسجد شیخ لطف الله را طرّاحی و معماری کرد یا یک‌روز بیدار شد و پارتیتور سنفونی پنج» را نوشت یا مثل حافظ، غزل گفت و یا درامی شبیه هَملت» نوشت.

پس، هنرمند، پس از شناخت توانایی‌های پنهان خودش (به وسیله خود یا دیگران)، باید شروع به تحصیل مهارت کند؛ یعنی رنج دوران ببرد.

گفته‌اند که سلطان ولد (پدر مولوی) با خانواده و یاران در مسیر مهاجرت بودند، که در نیشابور، عطّار را دیدند. عطّار وقتی طفل شش ساله (جلال الدّین محمّد) را دید، به سلطانْ ولد گفت: مراقب این بچّه باشید. در او بارقه‌ای است که بعداً دل‌سوختگان عالم را بسوزاند. علی اسفندیاری (نیما یوشیج) هم می‌گوید: در مدرسه، همه کار من به زد و خورد و به بطالت می‌گذشت، تا این که معلّمی (همان آقای نظام وفا»)، استعداد مرا شناخت و مرا بیدار کرد.

پس ابتدا تشخیص آن آن» است. بعد، از همان جا، نثار کردن جان‌ در تحصیل و کسب مهارت فنّی شروع می‌شود. و امّا بعد از این که هنرمند، آن آن» را در خویشتن تشخیص داد و به تحصیل مهارت پرداخت و هم‌افق با این تحصیل مهارت، به دانش آن رشته هنری در حدّ تشخیص رسید، ضرورت خلّاقیت در اثر هنرمند، اجتناب‌ناپذیر می‌شود؛ یعنی هنر فاقد خلّاقیت، اصلاً در حوزه زیبایی‌شناسی، رصد نمی‌شود که بخواهیم در حیطه آن یا روی آن قضاوت کنیم. پس خلّاقیت، عنصر اجتناب‌ناپذیر هر اثر جمال‌شناختی است.

 

فکر می‌کنید، بارزترین ویژگی هنر معاصر، که آن را از هنر دوره‌های پیش از آن متمایز می‌کند، چیست؟

پاسخ چنین سؤالی پیش من نیست، یا دست کم، پاسخ همه آن پیش من نیست. شاید بنده درباره چند رشته هنری قضاوت‌هایی داشته باشم؛ امّا من که مخاطب همه هنرهای دوران معاصر نبوده‌ام. اگر هم مخاطب برخی از آنها بوده‌ام، در اندازه و قواره پاسخ به چنین پرسشی نیستم؛ چون تشخیص وجه تمایز آثار هنری دوران معاصر از دوره پیش از آن، بسیار پیچیده و گسترده است و از توانایی و طاقت چون من بیرون است؛ امّا برای این که شما را نرنجانده باشم، یواشکی و بریده‌بریده عرض می‌کنم که در این سال‌ها، در حوزه هنرهایی چون گرافیک، نوعی از سینما (مثلاً سینمای ملودرام)، کاریکاتور، پویانمایی، تولید ابزار و... از دوره‌های پیش، جلوتر هستیم.

 

ما اکنون در دنیای ارتباطات به سر می‌بریم. به نظر شما برای این که تعاملات هنری در دنیای مُدرن، به صورت صحیح (و نه غلبه عناصر فکری یک فرهنگ بر فرهنگ دیگر)،گسترش یابد، چه باید کرد؟

ما منحصراً در دنیای ارتباطات به‌سر نمی‌بریم؛ ما اکنون در دنیایی به‌سر می‌بریم که برای خودش، ویژگی‌های شکلی و محتوایی خاص دارد. دنیایی است که کاملاً با دوره‌های پیش از این دوران، متفاوت است. همه پدیده‌های هستی انسان، تغییر کرده است. اصلاً انسان، جامعه‌شناسی و روان‌شناسی جدیدی دارد. بهداشت شخصی و اجتماعی، واکسیناسیون‌های مختلف (دارویی، اخلاقی، اجتماعی، تاریخی، فرهنگی، سیاسی و... جامعه انسان را متکثّر و متنوّع کرده است. یکی از ابعاد و عوارض یا محصولات چنین تغییر و تکثّری، کشف‌های و اختراعات است که یکی از آنها، تحوّل و پیشرفت ابزار ارتباطی است.

امّا در پاسخ سؤال شما، به نظر من برای چنین تعاملاتی از طرف ما، یک راه، این است که در مسیر درست کردن هنرمندان کاربلد، توانا و باشرف باشیم. اگر به چنین نسخه‌ای عمل کنیم، افاقه می‌کند. راه دیگر این است که ابزار تعامل را بشناسیم (به خوبی برشناسیم) و به پیام زیبایی‌‌شناختی‌مان، عمیقاً عقیده داشته باشیم؛ چرا که هنر مُدرن هم هنرمند مُدرنِ سینه‌سپر‌کرده می‌خواهد.

 

گستره زیبایی‌شناسی در هنر تا کجاست؟ و به نظر شما ایا هنر نازیبا و زشت هم وجود دارد؟

این، از آن پرسش‌هاست که: اوّل، مرغ بوده یا تخم‌مرغ و... .

امّا چکّه اوّل سؤال را جواب می‌دهم. گستره زیبایی‌شناسی، تا انتهای خیال است. حالا حتماً می‌پرسید که مرز خیال یا انتهای خیال کجاست؟

تصوّر می‌کنم همچنان که عالم هستی و جهان واقعی انتها ندارد، عالم حقیقت و خیال هم انتهایی ندارد؛ زیرا آخر خیال، تازه، ابتدای نسیم است، که ابتدای نسیم، ابتدای به‌ هم ریختگی و آشفتگی طرّه‌های زلفِ محبوب است و ابتدای زلف او، تازه، اوّل شوریدگی است و ابتدای خیال! و این، دورِ لاحق است و بازگشت به اوّل خط.

 

استاد! به نظر شما، یک هنرمند در هنگام آفرینش یک اثر هنری، ایا باید آن را برای مخاطب خود بیافریند و یا می‌تواند بدون توجّه به خواست‌ها و انتظارات جامعه و مخاطبان، هر طور که خود می‌پسندد، اقدام به آفرینش یک اثر هنری بکند؟

یک شب خانه استاد حسین خسروجردی بودیم، من بنده، آقای محمّد احصایی را صدا زدم: استاد!». استاد، ایدین آغداشلوی عزیزمان، با صدای بلند به عتاب به من گفت: امشب کسی را استاد» صدا نزن! چون همین که با صدای بلند بگویی استاد، ناگهان چندین نفر فی‌المجلس سر می‌چرخانند و به تو می‌گویند: جانم!، با من بودید؟ بفرمایید؟

سؤالی که شما پرسیدید، یک داستان قدیمی است و پاسخ‌های سرشار از سَفسطه و مَغلطه به آن، داده شده است. از ابتدای هنر، عقیده‌های گوناگونی در این باره وجود داشته و دارد؛ امّا به نظر من، هم عقلانی و هم علمی و هم منطقی است که بگوییم: هنرمند، باید اثرش را هم‌افق با تمایلات مخاطبانش خلق کند.

 

هنر و زندگی، چه رابطه‌ای با هم دارند، و به عبارتی، تأثیر هنر در معنا بخشیدن به زندگی (چه برای هنرمند و چه برای مخاطب آثار هنری)، تا چه اندازه است؟

یکی از زیباترین و کاربردی‌ترین پرسش‌ها، در این گفتگو، همین است که فرمودید که هنر و زندگی چه رفت و آمدی با هم دارند؟

اصلاً خداوند، زیبایی را برای مخاطب آن آفریده است. هنر، یکی از ضروری‌ترین پدیده‌های عالم برای اعتلای حیات آدمی است. اصلاً یکی از از راه‌‌هایی که انسان، برای معنا کردن خود در این جهان دارد، هنر است و از یک منظر، هنر است که به انسانیت، معنا می‌دهد.

 

شما به عنوان یک هنرمند، چه رسالتی را دنبال می‌کنید؟

من بنده، در رشته‌های گوناگونی کار می‌کنم، از نمایش (یعنی تئاتر، تله‌تئاتر و سینما) گرفته تا حوزه‌های تجسّمی (مثل طرّاحی صحنه و لباس) و فاز آخر، معماری و از جمله کارهای کانسِپچوال (مفهومی) که اغلب با نیت خلق زیبایی و زیباتر نمودن جهانمان است و همه اینها مبتنی است بر تجربیاتی در حوزه زیبایی‌شناسی؛ امّا من‌بنده، کارهای دیگری هم دارم، مثل ترانه نوشتن در حوزه موسیقیایی، تا نوشتن قصّه‌های کوتاه (که سال‌هاست در رادیو اجرا می‌کنم) یا متونی برای نمایش یا فیلم یا برنامه‌های ترکیبی تلویزیون، که این آخری، در این سال‌ها، بیشترین حجم نوشته‌های شفاهی مرا به خود اختصاص داده است. در این قسمت که بیشتر در حوزه فرهنگ، فهرست می‌شود، بر خلاف انگیزه کارهایی که در اوّل برشمردم (خلق زیبایی)، همه مقصدم، ایجاد فضای همدلی است: همدلی، دیگرخواهی، گشاده‌دستی و ایثار ـ‌که جزو وظایف ذاتی هنر و هنرمند است ـ.

 

 

ارتباط بین شب» و هنر»؟

تولید اثر زیباشناختی، روز و شب و صبح و عصر ندارد؛ بویژه هنگامی که کار، تو را انتخاب کند، نه شما کار را.

به باور من بنده، انواع هنرها، در حوزه آفرینش، دو گروه‌اند: هنری که شما آن را انتخاب می‌کنی، و آن که شما را انتخاب می‌کند. یکی از این هنرهایی که اختیاردار است و اغلبْ آدمی را انتخاب می‌کند، ترانه است. بنا بر این، وقتی که آدمی مخیر نباشد و اختیارش دستِ اثر هنری باشد، دیگر تقویم زمانی، مفهوم و اثر و دخالتی ندارد؛ امّا خُب، ما نان‌آورِ شبیم! در شب‌هاست که می‌شود با موضوع، زلفی گره زد. شب، لحظات نازک و تُردی دارد. من، حتّی گاه شده، روزها را جمع کرده‌ام و تا زده‌ام و شب را پهن کرده‌ام. چه طور؟ با بستن پنجره‌ و درها. آثار الهی هم در شباهنگام، دلبرانه‌ترند. نگاه کنید به تفاوت ماه یا ستاره‌ها در شب و روز.

 

لطفاً در چند جمله، زلف خودتان را با مخاطبان جوان مجلّه حدیث زندگی» گره بزنید.

شاید نتوانم در چند جمله، زلفم را با زلف مخاطبان جوان مجلّه شما گره بزنم. چنین چیزی سعادت می‌خواهد، وقت می‌خواهد، فضا می‌خواهد. با این حال، شاید بتوانیم یکی دو تار موی، به هم گره کنیم: یکی تارِ دل است و دو دیگر، تار تاریخ است ـ‌که روزگار به طَرفة العینی سپری می‌شود ـ.

عمر آدمی مثل پرستوها نیست که وقتی زمستان رفت، باز برگردند، یا مثل زاپاس ماشین نیست که اگر پنچر شد، نگه داری و از صندوق عقب، زاپاس را در بیاوری و عوض کنی. این عمر بی‌بدیل، بدون زاپاس است. داشتن فهم و شعور و عقیده و شرف و چند تا چیز دیگر، برای رستگاری، ضروری است!


ارسال شده توسط: شادیبا
نوشته های پیشین


صفحات: