تبلیغات
دوماهنامه حدیث زندگی
عروسی | داستان , 42. آدم و حوّا (دختران و پسران) ,

 

عروسی

 

علی باباجانی

 

بوق ممتد ماشینها بود که نزدیک و نزدیکتر میشد. مادر، ذوقزده به طرف پنجره رفت. من هم که حوصلهام سر رفته بود، به طرف پنجره رفتم. مادر نگاهم کرد: «دارم میمیرم؛ امّا تو هنوز ازدواج نکردی؟».

گوشۀ پرده را گرفتم و به بیرون چشم دوختم: «برو بابا! کی حوصلۀ ازدواج داره؟».

پدر، پتو را روی سرش کشید و چیزی نگفت. کوچه داشت از چراغ ماشینها پرنور میشد و از صدای بوقشان پرُسر و صدا. درهای خانه باز شد. پنجرهها هم همینطور؛ امّا تنها پنجره و دری که باز نشد، خانۀ رو به رو بود. سرم را جلو بردم و گفتم: «آقا تیمور و بچّههاش چه قدر بیخیالاند. آن قدر خوشی زده زیر دلشان که ماشین عروس هم برایشان کوچک است».

مادر، دستش را به طرفم پرت کرد: «اِ، چهکار داری به کار مردم!».

ماشینها نزدیک شدند و درست رو به روی خانۀ ما ایستادند. بوقشان گوش فلک را کر میکرد.

ـ وا، پس ماشین عروس کو؟ چرا وایستادن؟

گفتم: «لابد ماشین عروسشون عقب مونده و وایستادن که برسه».

امّا همۀ ماشینها توقّف کردند و به بوق زدنشان ادامه دادند. سرم را بیشتر بردم بیرون تا ماشین عروس را ببینم؛ ولی خبری از ماشین عروس نبود. موتورها هم بوق ریزشان را چاشنی بوقهای رنگارنگ ماشینها کرده بودند. مردی از پیکان سفیدرنگش پیاده شد و دستش را بالا برد. بوق ماشینها خفه شدند. مرد، رو کرد به خانۀ تیمور: «آهای آقا تیمور! ده دقیقه وقت داری، اگه بیرون نیایی و طلبت رو ندی، تا صبح نمی-ذاریم راحت بخوابی».


ارسال شده توسط: شادیبا
نوشته های پیشین


صفحات: