تبلیغات
دوماهنامه حدیث زندگی
خواهر بزرگ تر | 34. ازدواج ۸۶ ,

خواهر بزرگ‌تر

تلفن زنگ زد، زنگش خیلی وقته که مثل پُتک، رو سرم می‌کوبه. یه وقتایی میخوام برم سیمش رو خودش رو و حتی میزش رو از اصل و ریشه بکنم و بندازم داخل سطل ماشین زباله که شهرداری، شب بیاد و ببره تا مطمئن بشم دیگه نمیتونه زنگ بزنه!

تو همین فکرها بودم که یکدفعه، در به شدت باز شد و یکی مثل روح سرگردان، وارد اتاق شد. سرم به کار خودم بود؛ امّا شصتم خبردار شده بود که بازم نمیدونم کدوم شیر پاک‌خورده‌ای جرئت کرده که زنگمون رو بزنه و برای حداقل یک ماه، من رو بیمه کنه، اونم بیمه عمر!

همیشه وقتی خبری می‌شه، پچ پچ مامان و آبجی، به اوج خودش میرسه، مخصوصاً اگه بخوان از بابا هم مخفی کنن که دیگه خیلی بدتر به چشم مییاد.

بعد، احتیاج به حدس زدن نداره که چه خبره! چون یکدفعه برای بابا می‌شی عزیز خونه. گاهی اوقات هم که حواست نیست، پس اسمت یه جون اضافه می‌کنه که بفهمی نفهمی، خاطرت تازگیها خیلی عزیز شده، خبر داری؟!

بابا که بفهمه زندگی، تا یه مدّت هرچند کوتاهی، خیلی قشنگ می‌شه، مدام حالت رو می‌پرسه و جویای کار و بار و دوستان و آشنایانت می‌شه و ازت می‌خواد که تو کارها نظر بدی و هرچند بی‌ربط نظر بدی، امّا بازم تحسینت می‌کنه!

اما مامان نه!

اون رنگش قرمز می‌شه و می‌ره تو فکر. هر حرفی یا نظری از طرف تو، مورد نقد و بررسی موشکافانه او قرار می‌گیره، و همیشه با ربط یا بی‌ربط، متّصل می‌کنه به خواستگار. تو بگی: آره مامان، غذا خوشمزه بود، می‌گه: دختره می‌خواد خونه بمونه و قصد ازدواج نداره. اگه بگی: اَه! چه غذای شوری، می‌گه: وای، دخترم می‌خواد شوهر کنه. من که به یاد ندارم یه بار مامان، مستقیم در مورد این امر خطیر (که همه می‌دونن سه تصمیم در زندگی آدم، سرنوشت سازه: یکی انتخاب رشته تحصیلی، یکی انتخاب کار و آخری انتخاب همسر) از من نظر خواسته باشه؛ ولی نه، از حق نگذریم، یکی دو باری از من پرسید. این آخری‌ها که طبق نقشه قبلی، صفحه اوّل شناسنامه‌ام رو جلوش باز گذاشته بودم که بفهمه من دیگه بچه نیستم و جوانیم هم به سرعت باد داره می‌ره، از اون وقت به بعد، یکی دو باری اونم خیلی یواشکی، جوری که انگاری کسی نباید بفهمه، پرسید که: دختر گلم، موقعیت بهتر هم می‌یاد، عجله نکن، خُبه؟! و هرچه روضه خوندم که بابا، لااقل بذار بیاد ببینم کیه، چی، به صرفِ داشتن دیپلم، پسر بدیه؟! قبول نکرد که نکرد!

این وقتا آبجی، حالت‌های مختلفی میگیره، گاهی می‌ره تو افسردگی و گاهی خیلی عصبانی، می‌خواد خونت رو بریزه و موقعیت بدتر از همه اینها حالت مادربزرگانه (نصیحت‌گری) اونه که اگه در موارد قبلی، می‌تونستی دفاع کنی، حالا با این منطق که من سراغ ندارم در جایی تدریس بشه! نابِ ناب، مخصوص خواهر بزرگاست، تو چه استدلالی می‌تونی بیاری؟!

با احتیاط کامل می‌یاد کنارت می‌شینه، یه ذرّه اَلَکی از کار و بار و دَرست می‌پرسه و وقتی سرصحبت بار شد می‌گه: «ببین، من خیر و صلاحت رو می‌خوام، آخه تو هنوز خیلی کوچولویی. نه که دوستات که ازدواج کردن، کار بدی کردن! نه! امّا تو چون بزرگ‌تر از خودت تو خونه داری و هنوز این مرحله (ازدواج) را رد نکرده، در این مورد کوچیکی!

من، خواهر بزرگم و باید قبل از شماها این مسئله رو تجربه کنم و به شما انتقال بدم. یادتونه قبل از شما رفتم مدرسه، اون وقت، استرس مدرسه رفتن شماها رو گرفتم؛ یادتونه قبل از شما کنکور دادم، اونم وقتی که کنکور، اون قدر سخت بود. من، این فداکاری رو کردم و این سختی رو به جون خریدم تا شماها موقع کنکور، یه الگو داشته باشید! موفقیت من رو ببینید و اطمینان قلبی داشته باشید. دیدی قبل از شما رانندگی رفتم، فقط به خاطر این که می‌خواستم خطراتش را بچشم و به نصیحت مامان که همیشه می‌گه: تو باید برای خواهر و برادرهایت یه پا مادر باشی، عمل کرده باشم، دیدی موقع رانندگی تو، چه قدر کمک‌حالت بودم!

پس من باید قبل از شما این مسئله رو تجربه کنم! اصلاً ازدواج تو این سن، به چه دردت می‌خوره که همه فکرت رو دادی به این مسئله؟ خُب موندی که موندی، مگه ما موندیم چی شد که شما به هر کس و ناکس راضی می‌شوید؟! اگه من ازدواج کرده بودم!...».

گاهی اوقات هم، حالت نصیحت‌گرانه‌اش به حالت افسردگی، خیلی نزدیک می‌شه، به قدری که نمی‌تونی تشخیص بدی که الآن داره نصیحت می‌کنه یا درد دل: «رنگ صورت مامان رو دیدی؟ خیلی ناراحته، می‌گه اگه من ازدواج کرده بودم، راحت می‌تونست باافتخار، به فامیل بگه که برای تو خواستگار آمده، امّا حالا! دیشب شنیدی بابا سر سفره چی گفت؟ با تو بود ها! می‌گفت که عجب دوره زمونه‌ای شده! دختر بزرگ هنوز تو خونَس، برای کوچیکه می‌یان خواستگاری. حالا اگه دومه یا سومه بود، یه چیزی! چهارمه است. اصلاً نیاد بهتره! خاله، امروز زنگ زده بود. دیدم یه دفعه، رنگ مامان عوض شده پرسیدم: مامان چی شده، گفت: خاله می‌گه: که وای! دختربزرگات بدبخت شدن، موندن برای همیشه!».

بعد، یه آه می‌زنه تنگ حرفش و ما می‌مانیم و عذاب وجدان که بابا، ازدواج مهمّه یا خواهرتون که رو به موته؟ خُب معلومه خواهره مهم‌تره!

تفاوت حالت افسرده و عصبانی، فقط روی چهره مشخص می‌شه. وجه اشتراک هر دو مورد، قهر کردنه؛ امّا موقع افسردگی، رنگ صورتش زردِ زرد می‌شه و موقع عصبانیت، قرمزِ قرمز!

زمانی که به هر تقدیر، جواب رد داده می‌شه(اصلاً نوبت به تو نمی‌رسه)، اگه در موقعیت عصبانی باشه، بجز این که هرچی می‌گی گوش نمی‌ده و انگار نه انگار که تو رو می‌بینه، منتظر فرصت می‌شه. یه موقع که دلت گرفته، می‌خوای بزنی زیر گریه که ای فلک! آخه چه قدر ناسازگاری! داری شورش رو در میاری! با حالت طلبکارانه، می‌یاد بالای سرت، دست به کمر، به دیوار پشتت نگاه می‌کنه و می‌گه: «هی بهت می‌گم اینها خواستگار نیستند، هی می‌گم تا وقتی خواهر بزرگات تو خونَن، تو اگه ازدواج هم بکنی، احترامی نخواهی داشت، گوش نمی‌کنی که نمی‌کنی! خوب شد رفتن، وگرنه معلوم نبود چه سرنوشتی در انتظارت بود! حالا خوب شد به حرف من گوش نکردی و اومدن و خودشون نپسندیدند، وگرنه تا عمر داشتم می‌خواستی سرکوفت بزنی که تو نذاشتی من خوش‌بخت بشم، تو حسودی!» (البته این قسمت، بستگی به موضوع داره؛ چون یه موقع اونا جواب رد می‌دن یه موقع ما. حالا اگه ما جواب رد داده باشیم، می‌گه، خوب شد بابا و مامان، حرف تو رو گوش نکردن و خدا را شکر که عاقلانه تصمیم گرفتند و نذاشتن چشم بسته، بیفتی تو چاه).

و تو می‌مونی و یه دنیا نه حالا شده، صد دنیا احساس دلتنگی!

اگه در موقعیت نصیحت‌گرانه باشه، این قسمت برام قابل تحمّل تره؛ چون حداقل می‌تونم یه کم اشکام رو مخفی نکنم. می‌یاد خیلی دلسوزانه، شاید یه بار هم برات یه لیوان آب بیاره که: «بیا آب بخور، اشکال نداره! من که گفتم به درد نمی‌خوره! از همون اوّل دلم بهش راضی نبود! اصلاً می‌دونی اگه قسمتت بود، با جواب رد ما که نمی‌رفت پشت سرش رو هم نگاه نکنه. نه بابا! اون چندبار تلفن هم همش دو بار بود، عاشق نبود، والّا ولت نمی‌کرد!

و تو می‌مونی و یه دنیا احساس حماقت که بابا راست می‌گه ها! اگه اهل بود، مرد بود، می‌موند، نه؟

اشک تو چشماش جمع شده بود. دیدم حالش خیلی ناجور شده. از ناراحتی، فشارش افتاده بود، سردِ سردِ! تو اون گرما، خیلی حالش بد شد. خواستم بحث رو عوض کنم، امّا رفته بود تو حس. صداش کردم: «پریسا، پریسا! میخوای بقیه‌اش رو بعداً تعریف کن، بعداً خُب! حالا بیا این لیوان آب رو بخور. بابا اصلاً نمی‌خواد چیزی بگی، ولش کن، از دانشگاهت بگو. راستی درست تموم شد؟ رفتی سر کار؟ پریسا ...!»

امّا او تازه سر غصه‌اش باز شده بود!

یادمه یه بار زدم سیم آخر و یه مورد که بهم پیشنهاد شده بود رو صاف، شسته و رفته گذاشتم کف دست مامان که پسر خوبیه، برادر دوستمه، اهل زندگیه. خلاصه کلّی از محاسنش رو که نمیدونم کدومش درست بود، گفتم و فقط می‌خواستم ببینم حالا چه بهونه‌ای می‌یاره؟ مامان طبق معمول، با ناراحتی نگاهی به من کرد و بعد نگاهی به آسمون و انگاری غم دنیا تو دلشه، هیچی نگفت و هیچی نگفتنش، از هزار تا حرف بدتر بود؛ چون قضیه در نطفه خفه شد، البته خفگی‌اش با مقاومت و دنباله‌دار بود. فکر کنم اقلاً یک ماهی حرف و حدیث داشت که: «آره، اینها چه قدر بی‌ادب‌اند که قبل از گفتن به ما با تو مطرح کردند و این نشون می‌ده اصلاً اهل فرهنگ نیستن، ولش کن، اصلاً نمی‌خواد بهش فکر کنی!».

من همیشه با خودم فکر می‌کردم که این همه اینها برای خواستگار من شرایط می‌ذارن، ایا خواستگار هم برای من شرایط خواهد داشت؟ این دفعه آخری، دیدم بله!

هرچند دو سه ماهی از اون ماجرا گذشته، امّا هنوز داغش تازه است. آره، بازم یکی دیگه! باز همون حرف‌ها! اما از اون دیگه نمی‌تونستن ایرادی بگیرن؛ چون هم لیسانس داشت، هم شغل کارمندی (که به نظر خواهرام، بهترین کار تو دنیاست) و یه خونه پنجاه متری برای خودش مستقل از مادر و پدر (که به قول مامان: بزرگ‌ترین مزیتشه) و تازه، سنّش به خواهر بزرگه نمی‌خورد (که به نظر من، مهم‌ترین ویژگی مثبت اونه) و مامان هم صفحه اول شناسنامه‌ام رو دیده بود، دیگه چه ایرادی؟!

امّا آخرش، پسری با این موقعیت خوب، توقّعاتی از همسر اینده‌اش داره، و اونم داشت. به توصیه دوستان، معرّف عزیز نگفته بود که من خواهر بزرگ‌تر از خودم در خانه دارم. گفته بود به پسره چه که تو خواهر بزرگ‌تر از خودت تو خونه داری، مگه اون می‌خواد با اونا ازدواج کنه؟!

پسره هم نامردی نکرد تا فهمید، ابراز پشیمانی کرد. گفته بود من دلم نمی‌یاد با ازدواج من با این خانم، دل خواهر بزرگ‌ترهاش رو بشکنم!

پریسا، باز حس شاعریش گل کرده بود. می دونستم الآن یه متن ادبی تلخ می‌خواد بگه، یه متن بی سر و ته؛ امّا خوب چاره‌ای نبود، مقصّر خودم بودم که بعد از سال‌ها بی‌خبری، همین که دیدمش بعد از سلام، طبق عادت همیشه، بیمقدمه پرسیده بودم:«پریسا ازدواج کردی؟»، به آسمون نگاه کرد و همون حالت شاعرانه زمان مدرسه رو گرفت و ادامه داد:

روزها دنبال هم می‌کنن و سریع می‌روند و حواسشون نیست بر پشتشون چند نفر نشسته‌اند، بعضی‌هاشون از این بهانه تراشی‌ها، مثل من، انگشت به دهن، متعجب‌اند و بعضی‌ها از این مرحله گذشته و متحیرند و خیلی‌ها افسرده! می‌بینی از نظر تحصیلات و موقعیت کاری و خانوادگی و هرچی بگی، عالی، امّا یه جای کارشون می‌لنگه. وقتی باهاشون حرف می‌زنی انگار غم دنیا تو دلشونه! آخه گناه ما دختر آخری‌ها که خواهراشون ازدواج نکرده چیه؟ نمی‌دونم! قدیم‌ها این سؤال برام پیش می‌اومد که چرا بزرگ‌ترها عروسی نکرده‌اند، چرا نرفتند سرخونه و زندگی و فکر می‌کردم شاید در لحن صحبت، نوع لباس، و سختگیری سر خواستگار، مشکل دارند؛ امّا دیدیم اینها علّت اصلی نبود. خدا روح سقراط را بیامرزد که «نمی‌دانم» را خوب یادمان داد! الآن دیگه برام مهم نیست. اوه، این قدر دوستام باهام صحبت می‌کردن که برو سینه ستبر بگو به من چه موندید، من می‌رم، بای بای! به همین راحتی! منم می‌نشستم و عوض درس خوندن، فکر می‌کردم که خدایا، حالا من رفتم و گفتم که گمشده‌ام که باهاش فرار کنم؟ امّا اگه از باب زمینه‌سازی بود، بازم فایده نداشت؛ چون هنوز مطرح نشده، همه استدلال‌ها به باد فراموشی می‌رفت!

امّا یه روز در دانشگاه، پرده‌ها کنار رفت. دیدم کسی که به من می‌گه: نه، مامانت نباید این طوری کنه، خواهرت نباید آن طوری بگه، وضعش از من ...!

اصلاً اجازه نمی‌ده کسی پیشنهادی بهش بده! می‌گه من از اوّل هم گفتم که تاخواهرم شوهر نکنه، به ازدواج فکر نمی‌کنم!

چه قدر ساده بودم! وقتی هم که بهش گفتم، شنیدم: نه تو که نمی دونی وقتی حرف خواستگاری برای من می‌شه، چه طوری رنگش عوض می شه! می‌ره تو افسردگی، تاچند وقت، اصلاً نه با من که با هیچ کس حرف نمی‌زنه! من نمی‌خواهم به خاطر آرامش خودم، آسایش اون رو خراب کنم!

از اون وقت، من موندم و این علامت سؤال که: مگه خواهرهای بدبخت من، این طوری نمی‌شن که تو می‌گفتی برو بگو! تازه مال تو، یکی بود و مال من، سه تا!

فضولی‌ام گل کرد، آخه باورم نمی‌شه که خواهر سی و خورده‌ای ساله‌اش تا حالا یه خواستگار هم نداشته باشه. یواشکی دستش رو گرفتم! نه، فشارش سر جاش آمده بود. اشک‌هاش هم ریخته بود. حالا می‌شد یه ذرّه در این مورد باهاش صحبت کرد:«پریسا، مگه می‌شه! یعنی خواهرت تا حالا یه خواستگار خوب هم نداشته!».

نمی دونم، آخه من که نبودم وقتی پیشنهاد ازدواجی می‌شد و مامان هُل می‌کرد و نمی‌دونست چی بگه. من نبودم وقتی خواستگار می‌اومد و هنوز حرف‌های اصلی نزده، همون جلسه اوّل، عمو، بحث مهریه را وسط می‌کشید و هر کی جای خواستگار باشه، می‌رفت و پشت سرش رو هم نگاه نمی‌کرد! من که نبودم وقتی خواهرم اون رو یا خواستگاره، خواهرم رو نمی‌پسندید. من که نبودم وقتی با هم حرف می‌زدند یا این که از هم ایراد می‌گرفتن، نبودم که قضاوت کنم!

هر بار هم که خواستم با خواهرم سر این قضایا صحبت کنم یه جورایی حرف‌های گذشته مثل نوار، تو گوشم صدا می‌کنه. آره، فلانی موقعیت کاری خوبی نداشت، بهمانی موقعیت تحصیلی و ... .

گاهی شک می‌کنم که چه طوری بعد از این همه سال، هنوز عیب خواستگار اوّلی ر عین عیب خواستگار آخری، مو به مو می‌گه!

وقتی با حرف‌هاش او کلاهم رو قاضی می‌کنم، می‌بینم بابا راست می‌گه؛ پنجم ابتدایی را چه به لیسانس، کارگر آجرپزی را چه به خانم کارمند!

پرسیدم: پریسا، بقیه خواهرات چه طور؟ چرا از اونا چیزی نمی‌گی؟

- خدارا شکر، دوتای دیگه، دو جناح کاملاً ثابت دارن! وقتی حرف من می‌شه، دومی می‌ره تو افسردگی و سومی چون کمی به موقعیت من نزدیکه، می‌یاد تو جناح من و تا جایی که می‌تونه در مقابل حرف‌های منطقِ خاص آبجی بزرگه، مقاومت می‌کنه؛ هرچند موقع توبیخ، همه را به یک چوب می‌زنن!

یه جوری بودم، آخه مشکل و گره اصلی کجاست؟ به خاطر همین پرسیدم: شاید چیزای دیگه‌ای باشه که هیچ‌وقت به تو نگفتن یا نه اصلاً خودشون هم نمی‌دونن! ببینم تا حالا پیش دعانویس رفتید؟

- اتفاقاً یه بار از دوستان هم‌رده(دردآشنا) شنیدم که خواهر یکی‌شون افتاه به دعانویسی که بابا دیر شد، چه خبره؟ چرا موقعیت معقول نمی‌یاد؟ کلّی دعا، گستره کار تهران را در نوردیده، به شهرستانهای اطراف هم رحم نکرده، به مناطق استان‌های هم‌جوار هم کشیده شده بود و هر دعانویسی یه چیزی گفته بود. یکی می‌گفت: به یکی جواب رد دادی، آه کشیده. یکی می‌گفت: جواب رد دادی، دعا نوشته تا آخر عمر، بخت دخترات بسته بشه. یکی می‌گفت: حسود بوده، برات دعا نوشته تا دختر خودش شوهر نکنه، دخترای تو، تو خونه بمونن و یکی گفته بود: خیلی تو چشم بودید، دعا نوشتن ضربه بخورید! آخری هم انگاری آب پاکی را رو دستشون ریخته بود که خودتون مقصّرید؛ چرا هرجا رفتید برای دعا! اصلاً همین دعاها بخت دختراتون رو بسته!

- خب!

|+| نظرات ()

ارسال شده توسط: شادیبا
نوشته های پیشین


صفحات: