هر نَفَس، نو مىشود دنیا و ما
| 13. امروزى شدن , هر نَفَس، نو مىشود دنیا و ما
محمّدعلى سروش
انسان عصر خویشتن بودن، از آموزههاى فكرى مهمى است كه دین مبین اسلام، انسان را به آن توجه داده است. آگاهى از تغییراتى كه در محیط پیرامون انسان رخ مىدهد، موجب انطباق كارآمدتر فرد با آن محیط است. امروزى شدن، نمودار یك وضعیت انتقالى است: انتقال از وضعیت سابق به وضعیتى نو.
اغلب به كسانى برمىخوریم كه ظاهراً به همه خواستههاى خود رسیدهاند، امیالشان برآورده شده و رؤیاهاىشان تحقق یافته است؛ اما نمىدانند كه چرا این موفقیتها، آن شادى و خوشبختىاى را كه آنها انتظار مىكشیدند، ایجاد نكرده است. در واقع به جاى خودِ هدف، فرایند رسیدن به آن است كه اسباب مسرّت مىشود و با خود، خوشبختى مىآورد. به همین دلیل است كه خیلىها در دوران بازنشستگى ناخشنود هستند؛ چرا كه براى افرادى كه سالها زحمت كشیدهاند، نشستن روى صندلى راحتى و امیدى در سر نداشتن، ناراحت كننده است.
انسان خردمند باید بداند كه به هدفْ رسیدن، لحظهاى است و با رسیدن به هر هدف باید هدفى جدید و بهتر را در نظر گرفت. این وضعیت، تمایل و نیاز به كشف را در انسان افزایش مىدهد و هوس تسخیر فضاهاى جدیدى را در مقابل مىگشاید.
امروزى شدن، انباشته از «انتقاد» و «خودْانتقادى» است، كه از طریق آن، كاستىها و نواقصْ كشف و در اصلاح آنها تلاش مىشود و تمام لطف زندگى در همین است كه مىتوان آن را به سادگى تغییر داد.
بنابراین، فرایند امروزى شدن را مىتوان مختصراً «نو شدنِ قاعدهمندانه و هدفمند» تعریف كرد. در این فرایند، انسانْ خُنثى نیست. هر عمل وى معنایى و جهتى دارد، فضایى را تسخیر مىكند و آن را به مسیرى ویژه مىكشاند. مسیرى كه حركت در آن، سرشار از سرور و بهجت است و نهایتى براى آن متصوّر نیست و تماماً در جهت تكامل و قُرب الهى است.
فرد و شناسایى خویشتنِ خویش
قطبنما هرقدر هم كه دقیق باشد، تا ندانید در كجا هستید، نمىتواند به شما كمك كند تا راه خود را بیابید. تعیین هدف و فعالیت براى دستیابى به آن، قبل از ارزیابى خویشتن، اشتباه است.
یكى از تنگناهایى كه اندیشه مُدرن با آن روبهرو گردیده است، هیچْ انگارى، احساس پوچى، بىهویتى و سردرگمى انسان غربى است. گرچه نمىتوان با قاطعیت گفت كه این دغدغه بنیانافكن فقط در غرب و آن محدوده جغرافیایى حاكم است و دیگر كشورها از این سردرگمىِ شخصیتى بركنارند، امّا نباید فراموش كرد كه این نگرانى و سرگردانىِ هویتى، عمدتاً در غربْ جلوهگر شده است.
ویژگى انسانى كه از سنّت خویش به طور كامل مىبُرد و هنوز به سازمان و شاكلهاى عمیق نرسیده است، «دوگانگى» و «دوگانهاندیشى» است. نبود انسجام و عدم وحدت ارگانیك (سازمانى) در شخصیت فرد، او را به چنبره بىهویتى، بحران سرگشتگى و در نهایت به پوچانگارى مىكشانَد. بنابراین، در فرایند امروزى شدن، هویّتیابى و رسیدن به انسجام شخصیتى، امرى ضرورى و اجتنابناپذیر است؛ زیرا همانگونه كه پیشتر گفته شد، در این فرایند، انسانْ خنثى نیست و هم اوست كه جهتدهنده این تغییرات است.
ریشههاى شكلگیرى هویت، از تجربیات و همانندسازىهاى زمان كودكى نشئت مىگیرد و تا كهنسالى ادامه مىیابد. اریكسون، نوجوانى را به عنوان دورهاى از زندگى نگاه مىكند كه در آن، نوعى تعویق روانى ـ اجتماعى وجود دارد. یعنى نوعى دوره انتظار یا دورهاى كه در آن، شخص، خود را مىیابد.
موفقیت در كسب یك هویت پایدار، منوط به بلوغ بدنى و جنسى، شایستگى در تفكّر انتزاعى، و پایدارى در مقابل هیجانات است. علاوه بر این، آزادى از تأثیرات محدودكننده والدین و همالان (همسالان)، تا حدودى ضرورى است كه احتمال مىرود در اواخر نوجوانى، این وضعیتْ مهیّا شود.
در فرایند شكوفاسازى هویت، تكلیف نوجوان، در همآمیختن همانندسازىهاى گذشته و آرزوهاى آینده است، به گونهاى كه در مورد خود و نیز احتمال موفقیتهاى آینده، احساس خوبى داشته باشد.
فردى كه براى این سؤال اساسى كه: «من كیستم؟ به كجا تعلّق دارم؟ و به كجا مىروم؟» پاسخى منطقى داشته باشد، جریان هویتیابى را با موفقیتْ طى نموده است.
درك قوانین هستى و معناى زندگى
ما با تفسیر و توضیح جهان، هرگز به جهان و قوانین و روابط و اجزاى آن تلقین نمىكنیم كه شما باید چنین یا چنان باشید. شناخت ما درباره ماهیت آب كه مركب از دو عنصر اكسیژن و هیدروژن با نسبت معیّن است، این نتیجه را نمىدهد كه: «اى آب! این وضع تو درست است و به همین حال خود ادامه بده» یا اینكه «اى آب! این وضع تو غلط است و باید به طور خودكار، این وضع معیّن را دگرگون بسازى»؛ زیرا آب، همواره آب است و با دوام شرایط آب بودن، آب خواهد بود و شناخت و توصیه و دستور و تلقین ما، هیچ دگرگونىاى در آن به وجود نخواهد آورد.
امّا در مورد روانشناسى زندگى، قضیّه فرق مىكند؛ زیرا ابراز عقیده ما درباره حیات انسان (آنچنان كه هست)، چه بخواهیم و چه نخواهیم، اظهارنظر درباره انسان (آنچنان كه باید باشد) را به همراه دارد. بنابراین، اظهارنظر درباره انسان (آنچنان كه هست)، مستلزم قرار گرفتن انسان در مجراى «آنچنان كه باید باشد» است. مثلاً وقتى مىگوییم انسان از حقّ ارزشمند «آزادى» برخوردار است، ضمناً به خود تلقین كردهایم كه: «من آزادم».
بنابراین، در فرایند امروزى شدن، شناخت معناى صحیح زندگى، امرى ضرورى است، كه اولین عنصر اساسى آن، آگاهى از خویشتن است. هیچ انسانى نمىتواند ادعاى امروزى بودن كند مگر اینكه از هویت و اصول و ارزشهاى حیات خویش، آگاه بوده باشد.
برنامهریزى براى تكامل
عنصر دیگر فرایند امروزى شدن، تنظیم نمودن تغییرها و فعالیتهاى زندگى در مسیر هدفهاى تكاملى است. طبق نظریه مَزلو، بالاترین سطح نیازهاى بشرى، نیاز به «خودْشكوفایى» است و این مفهوم، همان به فعلیّت رساندن تمام استعدادهاى بالقوّه است. این معنا، بدینگونه در مكتب انسانساز اسلام، مطرح شده است كه: «انسان زیرك كسى است كه امروزش بهتر از دیروزش باشد» (1) و «كسى كه دو روزش مساوى بوده باشد، زیان دیده است». (2)
شخصیت آدمى در مسیر ساخته شدن، از هر دو قلمرو واقعیات درون و بیرون بهرهبردارى مىنماید. جوشش درونى به سمت كمال و استعدادهایى كه این جوشش را به ثمر مىرسانند، از یك طرف و آغوش باز كردن جهان برونى براى به فعلیت رسانیدن این استعدادها (با راهنمایى مربیان دلسوز انسانشناس)، همان زمینههاى اصلى ساخته شدن شخصیت انسانىاند كه در صورت بىاعتنایى به آنها، استعدادهاى انسانى به صورت وسیلههایى درمىآیند كه براى سقوط به پَستىهاى حیوانى مورد بهرهبردارى قرار مىگیرند.
خودشناسى، محورى بهسوى آینده
آگاهى و هشیارى به اینكه «من زندهام»، اوّلین سطح خودشناسى است. پس از به وجود آوردن این آگاهى مقدماتى، نوبت تقویت و گسترش تدریجى آگاهى به عظمت عدالت و صدق و تعقّل در كارها و گفتارها و احساس عظمت تكلیف و نوعدوستى مىرسد كه بدون كمترین برخورد با مقاومت درونى یا لجاجت، مىتواند رو به افزایش برود. آیا تحصیل آگاهى عالى و درك عمیق از این واقعیّت كه: «من جزئى از یك جهان بزرگ هستم كه صحنه بازى نیست و با قیافه كاملاً قانونى و ریاضى، رو به یك هدف والا در حركت است و من باید راه قانونى خود را در این حركت هدفدار انتخاب كنم»، سودمند نخواهد بود؟
بر این اساس، امروزه، «سازگارى» كافى نیست؛ بلكه باید آینده را برنامهریزى كرد تا براى آن، آمادگى داشته باشیم.
پینوشتها:
1. غررالحكم، ح 1797.
2. بحارالأنوار، ج 71، ص 220.

